عشق فراموش نشدنی من

عشق فراموش نشدنی من

پارت2

چند ساعت بعد:
آشپزخانه‌ی بزرگ عمارت کم‌کم از صدای ظرف‌ها و رفت‌وآمد خدمتکارها پر شد. بوی غذا تمام فضا را گرفته بود و بعد از آن بحث طولانی، عجیب بود که همه می‌توانستند این‌قدر عادی رفتار کنند.

تو کنار تهیونگ نشسته بودی.

هنوز کمی اخم داشتی و با بی‌حوصلگی غذایت را هم می‌زدی. تهیونگ گاهی نگاهی به تو می‌انداخت، اما چیزی نمی‌گفت. انگار می‌دانست اگر دوباره درباره‌ی ریاضی حرف بزند، ممکن است دوباره عصبی شوی.

بعد از شام، وقتی بیشتر افراد هنوز سر میز بودند، پدربزرگ قاشقش را کنار گذاشت.

— ات.

سرت را بالا آوردی.

— بله؟

نگاهش جدی بود.

— اگر واقعاً می‌خوای ریاضی بخونی... یه شرط داره.

ابروهایت در هم رفت.

— چه شرطی؟

پدربزرگ بدون مقدمه گفت:

— باید با تهیونگ ازدواج کنی.

چند ثانیه هیچ‌کس چیزی نگفت.

انگار زمان برای یک لحظه متوقف شده بود.

تو با دهان نیمه‌باز به پدربزرگ نگاه کردی، بعد ناخودآگاه به تهیونگ خیره شدی.

او هم کاملاً متعجب شده بود.

— برای چی؟!

صدایت از تعجب بلندتر از چیزی شد که می‌خواستی.

پدربزرگ آرام گفت:

— تهیونگ قراره در آینده مسئولیت باند رو به عهده بگیره. تو هم دیر یا زود باید با یک فرد مناسب ازدواج کنی؛ کسی که هم برای خانواده قابل اعتماد باشه و هم برای باند دردسر درست نکنه.

نگاهش را مستقیماً به تو دوخت.

— از طرفی، تو با رفتن به رشته‌ی ریاضی آینده‌ای رو انتخاب می‌کنی که با مسیر خانواده هماهنگ نیست. پس ازدواج با تهیونگ باعث می‌شه حداقل سر و سامون بگیری و زندگی‌ات از مسیر خانواده جدا نشه.

با ناباوری گفتی:

— ولی من هنوز کوچیکم! من اصلاً نمی‌خوام ازدواج کنم!

تهیونگ که تا آن لحظه ساکت مانده بود، بالاخره حرف زد.

— پدربزرگ...

صدایش آرام بود، اما مشخص بود با این تصمیم راحت نیست.

پدربزرگ نگاهش کرد.

تهیونگ ادامه داد:

— فکر نمی‌کنم این روش درستی باشه. ات باید خودش برای آینده‌ش تصمیم بگیره. ضمن اینکه...

لحظه‌ای مکث کرد و نگاه کوتاهی به تو انداخت.

— نباید فقط به خاطر رشته‌ای که دوست داره، مجبور به ازدواج بشه.

پدربزرگ اخم کرد.

— بسه. نمی‌خوام چیزی بشنوم.

تو که از شدت عصبانیت دیگر نمی‌توانستی سر جایت بنشینی، صندلی را عقب کشیدی.

— من اصلاً قبول نمی‌کنم!

با عجله از کنار میز بلند شدی.

تهیونگ بلافاصله دستت را گرفت؛ نه محکم، فقط به اندازه‌ای که جلویت را بگیرد.

— ات، صبر کن.

با ناراحتی دستت را کشیدی.

— ولم کن!

اما تهیونگ آرام گفت:

— بیا بیرون. اینجا چیزی درست نمی‌شه.

قبل از اینکه دوباره اعتراض کنی، دستت را گرفت و همراه خودش از آشپزخانه بیرون برد.

در حالی که هنوز عصبانیت تمام وجودت را گرفته بود، از راهروی عمارت گذشتید و به سمت حیاط رفتید...
دیدگاه ها (۰)

عشق فراموش نشدنی من

عشق فراموش نشدنی من✨پارت1✨عمارت بزرگ خانوادگی همیشه شلوغ بود...

عشق فراموش نشدنی من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط