دوربین مداربسته و راز پنهان جیسو
دوربین مداربسته و راز پنهان جیسو
جیسو و رزی تو خونهاشون نشسته بودن و فیلم میدیدین. ناگهان جیسو با چشمانی گرد شده به رزی گفت: «رزی! یه چیزی بهت بگم اما قول بده ناراحت نشی...»
رزی با ترس پرسید: «چی شده؟ مگه نه؟»
جیسو نفس عمیقی کشید و گفت: «دیشب وقتی تو خواب بودی، رفتم توی یخچال و نصف کیک تولدت رو خوردم!»
رزی اول اخم کرد، اما ناگهان خندهاش گرفت و گفت: «جیسو! اون کیک مال سه هفته پیش بود... من خودم میخواستم دور بریزم!»
جیسو با تعجب گفت: «پس چرا مزهاش اینقدر خوب بود؟!»
رزی با خنده پاسخ داد: «چون من دیشب رفتم توی یخچال و نصف دیگرش رو خوردم! و راستش... من یک لایه فوندان اضافه کرده بودم که طعمش بهتر بشه!»
هر دو با صدای بلند خندیدن. اما جیسو ناگهان جدی شد و گفت: «صبر کن... اگه تو نصف دیگر رو خوردی، پس من دیشب چی خوردم؟»
رزی با لبخندی مرموز گفت: «یادته اون توفوی که برای سالاد خریدیم؟ من ریختمش تو قالب کیک و روش کرم زدم!»
جیسو چند ثانیه مات و مبهوت ماند، سپس با صدای بغضآلود گفت: «یعنی من دیشب توفو خوردم با کرم قنادی؟!»
رزی در حالی که از خنده روی مبل غلت میزد گفت: «نگران نباش، حداقل فیبر بدنت تأمین شد!»
جیسو با چشمانی گریان از خنده بلند شد و دوید سمت آشپزخانه تا لیوان آب بخورد، اما در راه با چهارپایه برخورد کرد و افتاد! رزی که اشک از چشمانش جاری بود، با ناراحتی پرسید: «آسیب دیدی؟»
جیسو در حالی که روی زمین دراز کشیده بود و میخندید گفت: «نه ولی یه چیز دیگه فهمیدم!»
رزی: «چی؟»
جیسو: «من امروز صبح اون توفوی باقیمونده رو ریختم توی غذای سگ همسایه!»
رزی با چشمانی گرد شده فریاد زد: «جیسوووو! اون سگ، سگ خودمونه که بهت سپرده بودم نگهداری کنی!!!»
و هر دو آنقدر خندیدن که تا نیم ساعت بعد، هر وقت به هم نگاه میکردن، دوباره اشکهاشون جاری میشد. سگ همسایه اما تا یک هفته هر وقت جیسو رو میدید، فرار میکرد! 🤣
---
جیسو و رزی تو خونهاشون نشسته بودن و فیلم میدیدین. ناگهان جیسو با چشمانی گرد شده به رزی گفت: «رزی! یه چیزی بهت بگم اما قول بده ناراحت نشی...»
رزی با ترس پرسید: «چی شده؟ مگه نه؟»
جیسو نفس عمیقی کشید و گفت: «دیشب وقتی تو خواب بودی، رفتم توی یخچال و نصف کیک تولدت رو خوردم!»
رزی اول اخم کرد، اما ناگهان خندهاش گرفت و گفت: «جیسو! اون کیک مال سه هفته پیش بود... من خودم میخواستم دور بریزم!»
جیسو با تعجب گفت: «پس چرا مزهاش اینقدر خوب بود؟!»
رزی با خنده پاسخ داد: «چون من دیشب رفتم توی یخچال و نصف دیگرش رو خوردم! و راستش... من یک لایه فوندان اضافه کرده بودم که طعمش بهتر بشه!»
هر دو با صدای بلند خندیدن. اما جیسو ناگهان جدی شد و گفت: «صبر کن... اگه تو نصف دیگر رو خوردی، پس من دیشب چی خوردم؟»
رزی با لبخندی مرموز گفت: «یادته اون توفوی که برای سالاد خریدیم؟ من ریختمش تو قالب کیک و روش کرم زدم!»
جیسو چند ثانیه مات و مبهوت ماند، سپس با صدای بغضآلود گفت: «یعنی من دیشب توفو خوردم با کرم قنادی؟!»
رزی در حالی که از خنده روی مبل غلت میزد گفت: «نگران نباش، حداقل فیبر بدنت تأمین شد!»
جیسو با چشمانی گریان از خنده بلند شد و دوید سمت آشپزخانه تا لیوان آب بخورد، اما در راه با چهارپایه برخورد کرد و افتاد! رزی که اشک از چشمانش جاری بود، با ناراحتی پرسید: «آسیب دیدی؟»
جیسو در حالی که روی زمین دراز کشیده بود و میخندید گفت: «نه ولی یه چیز دیگه فهمیدم!»
رزی: «چی؟»
جیسو: «من امروز صبح اون توفوی باقیمونده رو ریختم توی غذای سگ همسایه!»
رزی با چشمانی گرد شده فریاد زد: «جیسوووو! اون سگ، سگ خودمونه که بهت سپرده بودم نگهداری کنی!!!»
و هر دو آنقدر خندیدن که تا نیم ساعت بعد، هر وقت به هم نگاه میکردن، دوباره اشکهاشون جاری میشد. سگ همسایه اما تا یک هفته هر وقت جیسو رو میدید، فرار میکرد! 🤣
---
- ۲۴
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط