عشق ممنوع
عشق ممنوع
part=۱۹
(فلش بک به سه سال بعد – انبار متروکه، حومه شهر)
نیمه شب بود. بارون نم نم میبارید. انبار بوی زنگار و خون میداد. یه لامپ آویزون بالای سر، نور زرد و لرزونی مینداخت روی زمین سیمانی.
جونگکوک نشسته بود روی یه صندلی فلزی. کت چرم مشکی پوشیده بود، زیرش یه تیشرت سیاه. موهاش بلندتر شده بود. چشماش... چشماش دیگه اون چشمای خوابآلود دبیرستان نبود. حالا تیز بود. سرد. مثل تیغ.
جلوش، یه مرد روی زانو بود. دستاش بسته، صورتش کبود و خونین.
"خواهش میکنم... من چیزی نمیدونم..."
جونگکوک نگاه سردی بهش کرد. سیگارش رو خاموش کرد روی زیرسیگاری.
"پس چرا فرار کردی؟"
مرد گریه میکرد. "ترسیدم... فکر کردم میکشین منو..."
جونگکوک بلند شد. رفت کنارش. خم شد. نزدیک گوشش. صداش آروم بود. ولی تهش یه اخطار بود.
"دروغ میدی. تو برای آرین کار میکردی."
مرد یخ کرد. جونگکوک راست شد. دست کرد توی جیبش و یه عکس کوچیک درآورد. عکس امیلی. همون عکسی که همیشه همراه داشت.
"این زن رو دیدی؟ توی خونه آرین؟"
مرد به عکس نگاه کرد. لباش لرزید. نتونست دروغ بگه. "آره... یکی دو بار. ولی اون... اون آزاد نیست که بیاد بیرون..."
جونگکوک عکس رو گذاشت توی جیبش. برگشت به سایهها. از تاریکی، هوسه بیرون اومد. با کت و شلوار مشکی، بدون کراوات. دیگه اون پسر شوخ و پرحرف نبود. جدی بود. سرد.
· "چیکارش کنیم؟"
جونگکوک به مرد نگاه کرد. مرد داشت گریه میکرد. جونگکوک دست توی جیبش کرد و یه اسلحه درآورد. سرد. سنگین.
"میدونی جواب سوالمو ندادی."
مرد داد زد: "خواهش میکنم! من فقط یه راننده بودم!"
جونگکوک اسلحه رو گذاشت روی شقیقهاش. چند ثانیه سکوت. بعد اسلحه رو برداشت.
"بگو کجاست. الان."
مرد نفس نفس میزد. "عمارت شمالی... بیرون شهر... سمت کوهستان. ولی نمیتونی بری اونجا. محافظش خیلین."
جونگکوک اسلحه رو بست. به هوسه نگاه کرد. هوسه سر تکون داد.
· "میبرمش بیرون."
هوسه مرد رو بلند کرد و برد سمت در. جونگکوک تنها موند. عکس رو دوباره درآورد. بهش نگاه کرد.
"امیلی... کجایی؟"
هیچکس جواب نداد. فقط صدای بارون به سقف انبار میخورد.
---
همون شب – خیابون، بیرون انبار
هوسه مرد رو انداخت توی ماشین و برگشت پیش جونگکوک که به دیوار تکیه داده بود.
· "فکر میکنی راست گفت؟"
· "مهم نیست. میرم میبینم."
· "اون عمارت مال آرینه. نمیتونی تنها بری."
جونگکوک نگاهش کرد. "کی گفته تنها میرم؟"
هوسه ابروهاش رو بالا انداخت. * "من باهات میام. ولی بدون که این کار یعنی اعلام جنگ به آرین."
جونگکوک دستبندش رو چرخوند. به مهره نقرهای.
"کسی که امیلی رو ازم گرفت... جنگ رو خودش شروع کرد."
هوسه چیزی نگفت. فقط در ماشین رو باز کرد و نشست پشت فرمان. جونگکوک هم سوار شد. ماشین توی بارون ناپدید شد.
جونگکوک به شیشه بارون خورده نگاه کرد. ("امیلی... منتظرم باش.")
نمیدونست که اون عمارت شمالی، به زودی به خونترین جای شهر تبدیل میشه. نمیدونست که اون شب، قراره همه چی عوض بشه.
فقط میدونست که بالاخره، بعد سه سال، نشون امیلی رو پیدا کرده.
و این، خودش یه شروع بود. شاید یه پایان.
ادامه دارد...
part=۱۹
(فلش بک به سه سال بعد – انبار متروکه، حومه شهر)
نیمه شب بود. بارون نم نم میبارید. انبار بوی زنگار و خون میداد. یه لامپ آویزون بالای سر، نور زرد و لرزونی مینداخت روی زمین سیمانی.
جونگکوک نشسته بود روی یه صندلی فلزی. کت چرم مشکی پوشیده بود، زیرش یه تیشرت سیاه. موهاش بلندتر شده بود. چشماش... چشماش دیگه اون چشمای خوابآلود دبیرستان نبود. حالا تیز بود. سرد. مثل تیغ.
جلوش، یه مرد روی زانو بود. دستاش بسته، صورتش کبود و خونین.
"خواهش میکنم... من چیزی نمیدونم..."
جونگکوک نگاه سردی بهش کرد. سیگارش رو خاموش کرد روی زیرسیگاری.
"پس چرا فرار کردی؟"
مرد گریه میکرد. "ترسیدم... فکر کردم میکشین منو..."
جونگکوک بلند شد. رفت کنارش. خم شد. نزدیک گوشش. صداش آروم بود. ولی تهش یه اخطار بود.
"دروغ میدی. تو برای آرین کار میکردی."
مرد یخ کرد. جونگکوک راست شد. دست کرد توی جیبش و یه عکس کوچیک درآورد. عکس امیلی. همون عکسی که همیشه همراه داشت.
"این زن رو دیدی؟ توی خونه آرین؟"
مرد به عکس نگاه کرد. لباش لرزید. نتونست دروغ بگه. "آره... یکی دو بار. ولی اون... اون آزاد نیست که بیاد بیرون..."
جونگکوک عکس رو گذاشت توی جیبش. برگشت به سایهها. از تاریکی، هوسه بیرون اومد. با کت و شلوار مشکی، بدون کراوات. دیگه اون پسر شوخ و پرحرف نبود. جدی بود. سرد.
· "چیکارش کنیم؟"
جونگکوک به مرد نگاه کرد. مرد داشت گریه میکرد. جونگکوک دست توی جیبش کرد و یه اسلحه درآورد. سرد. سنگین.
"میدونی جواب سوالمو ندادی."
مرد داد زد: "خواهش میکنم! من فقط یه راننده بودم!"
جونگکوک اسلحه رو گذاشت روی شقیقهاش. چند ثانیه سکوت. بعد اسلحه رو برداشت.
"بگو کجاست. الان."
مرد نفس نفس میزد. "عمارت شمالی... بیرون شهر... سمت کوهستان. ولی نمیتونی بری اونجا. محافظش خیلین."
جونگکوک اسلحه رو بست. به هوسه نگاه کرد. هوسه سر تکون داد.
· "میبرمش بیرون."
هوسه مرد رو بلند کرد و برد سمت در. جونگکوک تنها موند. عکس رو دوباره درآورد. بهش نگاه کرد.
"امیلی... کجایی؟"
هیچکس جواب نداد. فقط صدای بارون به سقف انبار میخورد.
---
همون شب – خیابون، بیرون انبار
هوسه مرد رو انداخت توی ماشین و برگشت پیش جونگکوک که به دیوار تکیه داده بود.
· "فکر میکنی راست گفت؟"
· "مهم نیست. میرم میبینم."
· "اون عمارت مال آرینه. نمیتونی تنها بری."
جونگکوک نگاهش کرد. "کی گفته تنها میرم؟"
هوسه ابروهاش رو بالا انداخت. * "من باهات میام. ولی بدون که این کار یعنی اعلام جنگ به آرین."
جونگکوک دستبندش رو چرخوند. به مهره نقرهای.
"کسی که امیلی رو ازم گرفت... جنگ رو خودش شروع کرد."
هوسه چیزی نگفت. فقط در ماشین رو باز کرد و نشست پشت فرمان. جونگکوک هم سوار شد. ماشین توی بارون ناپدید شد.
جونگکوک به شیشه بارون خورده نگاه کرد. ("امیلی... منتظرم باش.")
نمیدونست که اون عمارت شمالی، به زودی به خونترین جای شهر تبدیل میشه. نمیدونست که اون شب، قراره همه چی عوض بشه.
فقط میدونست که بالاخره، بعد سه سال، نشون امیلی رو پیدا کرده.
و این، خودش یه شروع بود. شاید یه پایان.
ادامه دارد...
- ۱.۰k
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط