شبانگاهم  نسیم از  یار دارد

شبانگاهم  نسیم از  یار دارد
به گردِ  معبدش  زوّار  دارد
نشستم در بیابانِ دل و جان 
دل خونین و چشم زار دارد
شده اشکم روان بر جویبارش
از آن ترسم بپایش خار دارد
شده گم در نظر ابر و ستاره
دو چشمم  آسمانی  تار دارد
بیا تا گونه از اشکت زدایم
نسیمت ابری و هشدار دارد
دیدگاه ها (۴)

از خودم بی خبرم بس که نداری خبر از مندل بُریدن که هنر نیست، ...

گر چه مهرم به دلت دست نداده ست هنوز به غزلبافی رخسارِ تو شاد...

.ای زندگی! بردار دست از امتحانمچیزی نه می‌دانم نه می‌خواهم ب...

تو را دیده بودم که گل می خریچرا ناز ما را گران می خری؟شب و م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط