پارت ۱۹

پارت ۱۹
#پشت غرورت
اِما هنوز کنار لیام ایستاده بود.
صدای اون مرد از پشت تلفن هنوز توی ذهنش بود.
«کسی که خیلی بیشتر از تو درباره‌ی اِما می‌دونه.»
لیام گوشی رو پایین آورد.
اِما گفت:
«دیگه نمی‌خوام چیزی رو ازم پنهون کنی.»
لیام چند ثانیه سکوت کرد.
«باشه.»
همون لحظه گوشی اِما زنگ خورد.
یک آدرس فرستاده شده بود.
و زیرش فقط نوشته بود:
«اگه می‌خوای همه‌چیز رو بفهمی، بیا.»
لیام آدرس رو دید.
«تنها نمی‌ری.»
چند ساعت بعد، اِما و لیام به آدرس رسیدن.
یک انبار قدیمی.
در باز بود.
داخل شدن.
صدای دست زدن کسی از تاریکی اومد.
«بالاخره اومدید.»
همون مرد جلو اومد.
لیام با دیدنش ایستاد.
«تو...»
مرد لبخند زد.
«بالاخره فهمیدی کی هستم.»
اِما پرسید:
«چرا من؟»
مرد جواب داد:
«چون تو تنها کسی هستی که می‌تونه گذشته‌ی لیام رو خراب کنه.»
لیام جلو رفت.
«اسمش رو نیار.»
مرد خندید.
«پس هنوز بهش نگفتی؟»
اِما به لیام نگاه کرد.
«چی رو؟»
مرد گفت:
«اینکه لیام از اول می‌دونست تو کی هستی.»
اِما خشکش زد.
«چی؟»
لیام گفت:
«اِما، بذار توضیح بدم.»
مرد ادامه داد:
«و تو هم هنوز راز خودت رو ازش پنهون کردی.»
اِما با تعجب گفت:
«راز من؟»
مرد لبخند زد.
«فکر کردی من نمی‌دونم چرا خانواده‌ات سه سال پیش از اون شهر رفتن؟»
اِما ساکت شد.
لیام بهش نگاه کرد.
مرد گفت:
«حقیقت اینه که اِما شاهد اتفاقی بوده که نباید می‌دیده.»
لیام با عصبانیت گفت:
«کافیه.»
اما مرد ادامه داد:
«و لیام هم سه سال پیش دنبال حقیقت همون اتفاق بوده.»
اِما به لیام نگاه کرد.
حالا همه‌چیز داشت کنار هم قرار می‌گرفت.
لیام آرام گفت:
«من هیچ‌وقت قصد نداشتم بهت آسیب بزنم.»
مرد گفت:
«ولی از اول دنبالش بودی.»
لیام جواب داد:
«دنبال حقیقت بودم، نه اون.»
اِما چیزی نگفت.
مرد به سمت در اشاره کرد.
چند نفر وارد انبار شدن.
لیام سریع جلوی اِما ایستاد.
«پشت سر من بمون.»
اِما گفت:
«لیام، نه!»
ولی دیر شده بود.
درگیری شروع شد.
لیام سعی کرد فقط راه اِما رو باز نگه داره.
چند نفر همزمان جلو اومدن.
لیام با تمام توان از اِما دفاع کرد، اما خودش هم چند ضربه خورد و زخمی شد.
اِما با نگرانی گفت:
«لیام!»
لیام با سختی گفت:
«من خوبم... فقط از اینجا برو.»
اما نرفت.
«تنها نمی‌ذارمت.»
بالاخره صدای آژیر پلیس از بیرون بلند شد.
مرد و افرادش سعی کردن فرار کنن، اما پلیس رسید و همه‌شون رو دستگیر کرد.
سارا هم که ارتباطش با این ماجرا مشخص شده بود، دوباره تحت بازجویی قرار گرفت.
چند ساعت بعد، اِما کنار لیام نشسته بود.
به دست زخمی لیام نگاه کرد.
«تو دیوونه‌ای.»
لیام لبخند کوچیکی زد.
«چرا؟»
«برای من رفتی وسط اون همه آدم.»
لیام نگاهش کرد.
«نمی‌تونستم بذارم بهت آسیب بزنن.»
اِما چیزی نگفت.
بعد آرام گفت:
«منم نمی‌تونستم بذارم به تو آسیب بزنن.»
چند ثانیه سکوت شد.
هر دو به هم نگاه کردن.
هیچ‌کدوم چیزی نگفتن.
اما هر دو می‌دونستن...
حسی که بینشون بود دیگه شبیه قبل نبود.
آن‌ها عاشق شده بودن.
فقط هنوز هیچ‌کدوم حاضر نبود اولین نفر باشه که اینو به زبون میاره.
اِما لبخند کوچیکی زد.
«لیام؟»
«هوم؟»
«مرسی که موندی.»
لیام نگاهش کرد.
«هر جا بری، پیدات می‌کنم.»
اِما لبخند زد.
ولی هیچ‌کدوم نگفتن چیزی که واقعاً توی دلشون بود:
«دوستت دارم.»
دیدگاه ها (۹)

پارت اخرپارت ۲۰ #پشت غرورتبارون آروم روی شیشه‌های بیمارستان ...

قشنگای من رمانم تموم شد امیدوارم خیلی خوشتون اومده باشه رمان...

پارت ۱۸ #پشت غرورتصبح روز بعد، اِما زودتر از همیشه از خونه ب...

پارت ۱۷ #پشت غرورتاِما هنوز داشت به صفحه‌ی لپ‌تاپ نگاه می‌کر...

پارت ۱۵پشت غرورتاِما هنوز کنار پنجره ایستاده بود.پیام رو دوب...

پارت ۱۱ #پشت غرورت«فکر کردی من مُردم؟»اما خشکش زده بود.دختری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط