رمان جواهری در مافیا پارت
رمان جواهری در مافیا پارت ۱۹
لیام : نترسیدم چرا نداره که
لیدیا:.. باید میترسیدی... چرا نترسیدی؟ میدونی چند دقیقه اس اینجا وایستادم؟ باید میترسیدی
لیام : خب چیکار کنم نترسیدم؟
لیدیا: برو دوباره بیا ولی اینبار بترسلیام : اصلا ترسیدم لیدیا: نمیخوام... باید ببینم ترسیدی لیام : رفتم آب بخورم لیام : آب خوردم و اومدم.. یهو لیدیا پرید جلوم ... بغلش کردم و چسبونمش به دیوار .. دستاشو گرفتم و گفتم یه مافیا وقتی میترسه اینجوری رفتار میکنه بیب لیدیا: با یک حرکت لباشو میبوسم که باعث میشه شوکه بشه و دستامو ول میکنه وقتی ولم کرد هولش میدم و از دیوار فاصله میگیرم و بعدش با پوزخندی میگم*وقتی با یک وکیل شوخی میکنی این بلا سرت میاد ددی * لیام : دخترک شیطونی نکن .. برای خودت بد تموم میشه .. رفتم سر کار... وقتی رسیدم به محل کار الیاسو دیدم الیاس:.. با پوزخندی به سمتش میرم و میگم... میبینم که عاشقش شدی... شایدم فقط به بازی گرفتیش.. اخه میدونی... خیلی بدن خوبی داره...خجالت نمیکشی از عروسک یکی دیگه استفاده میکنی؟ لیام: پوزخند ی زدم... رفتن جلوی الیاس بهش گفتم.. چقدر حیف... اخه اون بدنی که میگی اولین بارش... و داده به من... حتی.. از این به بعد هم قراره مال من باشه....عروسک تو؟ وقتی که مال تو بود نتونستی ازش به خوبی استفاده کنی.. به چیزی که مال بقیس.. چشم نداشته باش الیاس:... دلت میخواد زنده بمونی؟ لیام : تو ... تو منو از زنده موندن یا نموندن میترسونی.... ببین اگه بخوام بلایی بسرت بیارم یه جوری میکشمت که جسدتم پیدا نشه. ... حالا هم گمشو از محل کارم بیرون الیاس: مطمئنی؟؟ فکر میکردم برات جذاب باشه.. دیدن دزدیده شدن دختری که قلبتو دزدیده.. هوم؟ لیام : یه ویدیو نشونم داد که لیدیا رو گرفته ... لیام: چی ؟.... توی عوضیی .... اون دختر ول کنه وگرنهه... الیاس: وگرنه چی؟ الان منم که شرط میزارم نه تو... فهمیدی؟ به نفعته به حرفام گوش بدی.. وگرنه برات بد تموم میشه... برای.. عشق عزیزت لیام : ریسک میکنم و میگم که چه شرط هایی؟؟ بگو عوضیی...
الیاس: اوو.. پس برات مهمه... خب سه تا شرط میزارم برات لیام : اولن به تو ربط نداره که مهمه یانه ... دومن حرف اضافی نزن و فقط شرط هارو بگو
پارت بعد رو بنویسیم ؟
ܢ݆ߺܢܚࡅ߳ߺߺܙ ܢ̣ߊܠߊ ܝو ܠߊیܭ ܩیܭܝ̇ߺܨ ܝ̇ߺܢܚܭߊܦ̇ܘ 🍪🤎
ܭߊܩܝ̇ߺࡅ߳ߺߺܙ و ܢ̣ߊܝ̇ܝ̇ߺܢܚ݅ܝ یߊܥࡅ߳ߺߺܙ ܝ̇ߺܝܘ ܝ̇ߺܢܚܭߊܦ̇ܘ ܩܢ 🍪🤎
یܘ ܢܚܝ ܢ̣ܘ ܝ݆ߺیܥܼܩܢ ܢ̣ܝ̇ܔ ܢܚ݅ߊیܥ ܢ̣ࡅ߳وܝ̇ߺܩܢ ܢܚܝܭَܝܩࡅ߳ߺߺܙ ܭܝ̇ߺܩܢ ܝ̇ߺܢܚܭߊܦ̇ܘ 🍪🤎
ܦ̇ߊܠو ܭܔ ܝ݆ߺܢܚ݅یܩوܔ ܝ̇ߺܩیܢܚ݅ܨ ܝ̇ߺܢܚܭߊܦ̇ܘ ܩܢ 🍪🤎
ܦ̇ߊܠو ܭܝܥܨ ܢ̣ܭَو ܭوܭܨ ܢ̣ܥܩܢ ܝ̇ߺܢܚܭߊܦ̇ܘ 🍪🤎
لیام : نترسیدم چرا نداره که
لیدیا:.. باید میترسیدی... چرا نترسیدی؟ میدونی چند دقیقه اس اینجا وایستادم؟ باید میترسیدی
لیام : خب چیکار کنم نترسیدم؟
لیدیا: برو دوباره بیا ولی اینبار بترسلیام : اصلا ترسیدم لیدیا: نمیخوام... باید ببینم ترسیدی لیام : رفتم آب بخورم لیام : آب خوردم و اومدم.. یهو لیدیا پرید جلوم ... بغلش کردم و چسبونمش به دیوار .. دستاشو گرفتم و گفتم یه مافیا وقتی میترسه اینجوری رفتار میکنه بیب لیدیا: با یک حرکت لباشو میبوسم که باعث میشه شوکه بشه و دستامو ول میکنه وقتی ولم کرد هولش میدم و از دیوار فاصله میگیرم و بعدش با پوزخندی میگم*وقتی با یک وکیل شوخی میکنی این بلا سرت میاد ددی * لیام : دخترک شیطونی نکن .. برای خودت بد تموم میشه .. رفتم سر کار... وقتی رسیدم به محل کار الیاسو دیدم الیاس:.. با پوزخندی به سمتش میرم و میگم... میبینم که عاشقش شدی... شایدم فقط به بازی گرفتیش.. اخه میدونی... خیلی بدن خوبی داره...خجالت نمیکشی از عروسک یکی دیگه استفاده میکنی؟ لیام: پوزخند ی زدم... رفتن جلوی الیاس بهش گفتم.. چقدر حیف... اخه اون بدنی که میگی اولین بارش... و داده به من... حتی.. از این به بعد هم قراره مال من باشه....عروسک تو؟ وقتی که مال تو بود نتونستی ازش به خوبی استفاده کنی.. به چیزی که مال بقیس.. چشم نداشته باش الیاس:... دلت میخواد زنده بمونی؟ لیام : تو ... تو منو از زنده موندن یا نموندن میترسونی.... ببین اگه بخوام بلایی بسرت بیارم یه جوری میکشمت که جسدتم پیدا نشه. ... حالا هم گمشو از محل کارم بیرون الیاس: مطمئنی؟؟ فکر میکردم برات جذاب باشه.. دیدن دزدیده شدن دختری که قلبتو دزدیده.. هوم؟ لیام : یه ویدیو نشونم داد که لیدیا رو گرفته ... لیام: چی ؟.... توی عوضیی .... اون دختر ول کنه وگرنهه... الیاس: وگرنه چی؟ الان منم که شرط میزارم نه تو... فهمیدی؟ به نفعته به حرفام گوش بدی.. وگرنه برات بد تموم میشه... برای.. عشق عزیزت لیام : ریسک میکنم و میگم که چه شرط هایی؟؟ بگو عوضیی...
الیاس: اوو.. پس برات مهمه... خب سه تا شرط میزارم برات لیام : اولن به تو ربط نداره که مهمه یانه ... دومن حرف اضافی نزن و فقط شرط هارو بگو
پارت بعد رو بنویسیم ؟
ܢ݆ߺܢܚࡅ߳ߺߺܙ ܢ̣ߊܠߊ ܝو ܠߊیܭ ܩیܭܝ̇ߺܨ ܝ̇ߺܢܚܭߊܦ̇ܘ 🍪🤎
ܭߊܩܝ̇ߺࡅ߳ߺߺܙ و ܢ̣ߊܝ̇ܝ̇ߺܢܚ݅ܝ یߊܥࡅ߳ߺߺܙ ܝ̇ߺܝܘ ܝ̇ߺܢܚܭߊܦ̇ܘ ܩܢ 🍪🤎
یܘ ܢܚܝ ܢ̣ܘ ܝ݆ߺیܥܼܩܢ ܢ̣ܝ̇ܔ ܢܚ݅ߊیܥ ܢ̣ࡅ߳وܝ̇ߺܩܢ ܢܚܝܭَܝܩࡅ߳ߺߺܙ ܭܝ̇ߺܩܢ ܝ̇ߺܢܚܭߊܦ̇ܘ 🍪🤎
ܦ̇ߊܠو ܭܔ ܝ݆ߺܢܚ݅یܩوܔ ܝ̇ߺܩیܢܚ݅ܨ ܝ̇ߺܢܚܭߊܦ̇ܘ ܩܢ 🍪🤎
ܦ̇ߊܠو ܭܝܥܨ ܢ̣ܭَو ܭوܭܨ ܢ̣ܥܩܢ ܝ̇ߺܢܚܭߊܦ̇ܘ 🍪🤎
- ۴.۵k
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط