آدم ها...

آدم ها...
یک روز می آیند...
مقابلت بالا و پایین میپرند...
خودشان را به آب و آتیش میزنند...
تا آن هارا ببینی...
به انها توجه کنی... محبت کنی...
محبت کردن که شروع میشود...
به بودنشان که عادت میکنی...
پای بودنشان که حساب باز میکنی...
شروع میکنند به رفتن...
این طبیعت انسان هاست...
بعد از هر رفتی آمدی دارند...
بعد از هر امدی،رفتی...
اما،تلخ ترین قسمت قصه این میشود...
آنکه،محتاج نیم نگاهت بود...
تا از گوشه ی نگاهت محبت بچیند...
حالا آنقدر،محبت به خوردش داده ای...
دیگر تورا نمیشناسد...
چشمش کور شده است...
تلخیِ قصه اینجاست...
وگرنه...
هم من...
هم شما...
هم آدم های رفت و امدی...
به رفت امد ها،عادت کرده ایم...... !!!
دیدگاه ها (۳)

گریه کردم گریه هم این‌بار آرامم نکردهرچه کردم... هرچه... آه!...

گاه با خودمی اندیشم که اگر تنهایکی از بت ها شبیه تو می بودآن...

واقعیتنه پاهایِ رفته ی تو بودنه دلِ شکسته ی منواقعیتخستگیِ د...

[•] عمارت عشق [•] part:  19دازای نگاهش کمی نرم شد... این مدت...

آدم ها...یک روز می آیند...مقابلت بالا و پایین میپرند...خودشا...

آدم ها...یک روز می آیند...مقابلت بالا و پایین میپرند...خودشا...

آدم ها...یک روز می آیند...مقابلت بالا و پایین میپرند...خودشا...

آدمها یک روز می آیند مقابلت بالا و پایین میپرندخودشان را به ...

آدم ها تاریخ مصرف دار شده اند!!!بعد از مدتی تلخ میشوند!!!هنگ...

بعضی چیز هارا باید سر وقت خودشان داشته باشیوقتش که بگذرد دیگ...

و روزی تو برخواهی گشت..ازتمام راه هایی که نباید میرفتی و رفت...

واما بزرگترین خودآزاری انسان بازی کردن هروزه با خاطره هاست م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط