my jealous boy/پسر حسود من
my jealous boy/پسر حسود من
PART.3/3
دیگر کسی حرفی نزد تا زمانی که به خانه رسیدند.
جونگ کوک با همان لباسهای بیرون، عصبی و در عین حال کیوت، مثل کودکی که لجبازی میکند، به سمت تخت رفت و خودش را زیر پتو انداخت.
نورا با لبخندی که از دیدن این صحنه روی لبانش نقش بسته بود، به سمتش رفت و آروم سرش را در آغوش گرفت و موهای پسرک را نوازش کرد:
“عشقم…! پاشو اول برو لباساتو عوض کن.”
جونگ کوک با صدای خفه گفت: “نمیخوام.”
نورا خندید:
“نمیشه که نینی..باید لباساتو عوض کنی بعد بخوابی!”
جونگ کوک با صدای خفه و لجبازانه گفت: “نخیر. نینیها نمیتونن خودشون لباساشونو عوض کنن"
او با این حرف، بیشتر خودش را در آغوش نورا جا داد"
«او بیش از حد کیوت و خوردنی شده بود»
نورا لبخندی زد و گفت: “پس باید چیکار کرد؟”
جونگ کوک بدون مکث گفت:
“ماماناشون لباساشونو عوض میکنن.”
نورا ریز خندید و گفت:
“یعنی الان من باید لباسای تورو عوض کنم یا زنگ بزنم مامانت بیاد؟”
جونگ کوک با اخم کیوتی گفت:
“مامانم پیر شده فکر نکنم بتونه منو جا به جا کنه.”
نورا لبخند زد: “اوکی عزیزم.”
و بعد بلند شد. پتو را کنار زد و رفت یک دست لباس راحتی آورد.
سپس به آرامی شروع به درآوردن لباسهای جونگ کوک کرد؛ از جورابهایش گرفته تا کتش.
بعد از کلی تلاش، لباسهای راحتی را تنش کرد. در آخر، یک بوس محکم روی گونه همسرش کاشت و گفت:
“تموم شد!” (با نفس نفس زدن و خنده)
جونگ کوک که تمام مدت به تلاشهای نورا نگاه میکرد و میخندید، با صدایی کیوت و دلنشین گفت:
“مرسی مامانی.” او سپس نورا را بغل کرد و گفت: “حالا بخواب.”
نورا لبخند کوچکی زد و گفت:
“شب بخیر، پسر حسودم.”
جونگ کوک هم لبخند زد و محکمتر نورا را در آغوش گرفت و هر دو به خواب عمیقی فرو رفتند:)
the end..🫀
PART.3/3
دیگر کسی حرفی نزد تا زمانی که به خانه رسیدند.
جونگ کوک با همان لباسهای بیرون، عصبی و در عین حال کیوت، مثل کودکی که لجبازی میکند، به سمت تخت رفت و خودش را زیر پتو انداخت.
نورا با لبخندی که از دیدن این صحنه روی لبانش نقش بسته بود، به سمتش رفت و آروم سرش را در آغوش گرفت و موهای پسرک را نوازش کرد:
“عشقم…! پاشو اول برو لباساتو عوض کن.”
جونگ کوک با صدای خفه گفت: “نمیخوام.”
نورا خندید:
“نمیشه که نینی..باید لباساتو عوض کنی بعد بخوابی!”
جونگ کوک با صدای خفه و لجبازانه گفت: “نخیر. نینیها نمیتونن خودشون لباساشونو عوض کنن"
او با این حرف، بیشتر خودش را در آغوش نورا جا داد"
«او بیش از حد کیوت و خوردنی شده بود»
نورا لبخندی زد و گفت: “پس باید چیکار کرد؟”
جونگ کوک بدون مکث گفت:
“ماماناشون لباساشونو عوض میکنن.”
نورا ریز خندید و گفت:
“یعنی الان من باید لباسای تورو عوض کنم یا زنگ بزنم مامانت بیاد؟”
جونگ کوک با اخم کیوتی گفت:
“مامانم پیر شده فکر نکنم بتونه منو جا به جا کنه.”
نورا لبخند زد: “اوکی عزیزم.”
و بعد بلند شد. پتو را کنار زد و رفت یک دست لباس راحتی آورد.
سپس به آرامی شروع به درآوردن لباسهای جونگ کوک کرد؛ از جورابهایش گرفته تا کتش.
بعد از کلی تلاش، لباسهای راحتی را تنش کرد. در آخر، یک بوس محکم روی گونه همسرش کاشت و گفت:
“تموم شد!” (با نفس نفس زدن و خنده)
جونگ کوک که تمام مدت به تلاشهای نورا نگاه میکرد و میخندید، با صدایی کیوت و دلنشین گفت:
“مرسی مامانی.” او سپس نورا را بغل کرد و گفت: “حالا بخواب.”
نورا لبخند کوچکی زد و گفت:
“شب بخیر، پسر حسودم.”
جونگ کوک هم لبخند زد و محکمتر نورا را در آغوش گرفت و هر دو به خواب عمیقی فرو رفتند:)
the end..🫀
- ۱۴۴
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط