این چیست که چون دلهره افتاده به جانم

این چیست که چون دلهره افتاده به جانم
حال همه خوب است، من اما نگرانم

در فکر تو بستم چمدان را و همین فکر
مثل خوره افتاده به جانم که بمانم

چیزی که میان تو و من نیست غریبی است
صد بار تو را دیده ام ای غم به گمانم؟

انگار که یک کوه سفر کرده از این دشت
اینقدر که خالی شده بعد از تو جهانم

از سایه ی سنگین تو من کمترم آیا؟
بگذار به دنبال تو خود را بکشانم

ای عشق، مرا بیشتر از پیش بمیران
آنقدر که تا دیدن او زنده بمانم

‍‌
دیدگاه ها (۴)

سکوت نکن که می شکنمآمده ام بشنومغزل عشق را وتو چه زیبا می خ...

بعضی آدمها ،انگار چوب اند…تا عصبانی می‌شوند ،آتش می‌گیرند،و ...

گاهے یک نگاهآنقدرمهرباݧ است ڪہچشم هرگزرهایش نمیڪندگاهےیڪ رفا...

دلتنگم دلتنگ از لحظہ هاے بے تو سر کردن دلتنگ ازبودونبود ازرو...

#مافیا_عزیز_من#Part21تو وارد راهرویی که به سرویس بهداشتی راه...

قلب یخی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط