#سایه_های_نقره_ای ✨
#سایه_های_نقره_ای ✨
پارت ششم: زمزمههای اعماق
سقوط، زمانی تمام شد که تاریکی مطلق، بدنهای خستهشان را در آغوش گرفت. لارا در میان سیاهی، احساس میکرد که نه تنها در فضا، بلکه در زمان هم سقوط میکند. هر چه پایینتر میرفت، صدای پچپچهای بیشماری در گوشش میپیچید؛ صدایی که شبیه به هزاران نفر بود که همزمان با هم ناله میکردند.
وقتی چشمهایش را باز کرد، در مکانی بود که نور در آن معنایی نداشت. آنها در یک غار عظیم زیرزمینی بودند که دیوارهایش از همان سنگهای نقرهای ساخته شده بود؛ سنگهایی که از احساساتِ ربوده شدهی انسانها شکل گرفته بودند.
«همه جا... همه جا از درد ساخته شده،» جیمین زیر لب گفت. او هنوز چشمان سیاه داشت، اما حالا با لرزش راه میرفت. او دیگر مانند یک جنگجو نبود، بلکه مانند یک سایهی شکسته به نظر میرسید.
شوگا با تمام توانش سعی کرد از قدرت برف خود استفاده کند تا محیط را کمی روشن کند، اما جادوی او در این فضا خفه میشد. «اینجا جادو کار نمیکند،» شوگا با صدایی گرفته گفت. «این مکان از همان چیزی تغذیه میکند که ما میخواهیم از آن استفاده کنیم. هرچه بیشتر تلاش کنیم، بیشتر در این سیاهچال غرق میشویم.»
در آن میان، تهیونگ که کنار لارا افتاده بود، دست او را گرفت. نگاهش لرزان بود. «لارا... حرف داسوم... چی بود؟ منظور از اینکه تو دلیل این گلبرگها هستی چیست؟»
لارا نتوانست پاسخ دهد. او فقط میتوانست به دستهای خودش نگاه کند. در میان تاریکی، او متوجه شد که لکههای سیاه و کوچکی، شبیه به گلبرگهای سوخته، از زیر ناخنهایش بیرون میزند. او نه تنها قربانی این تاریکی نبود، بلکه انگار بخشی از آن در درون او جریان داشت.
ناگهان، سایهای بزرگ از میان ستونهای نقرهای حرکت کرد. جینو نبود، اما چیزی که ظاهر شد، چیزی بسیار ترسناکتر بود؛ موجودی ساخته شده از هزاران سنگ نقرهای که با هم ادغام شده بودند. موجودی که با هر حرکتش، صدای گریه و خنده همزمان از خود ساطع میکرد.
ادامه دارد✨
پارت ششم: زمزمههای اعماق
سقوط، زمانی تمام شد که تاریکی مطلق، بدنهای خستهشان را در آغوش گرفت. لارا در میان سیاهی، احساس میکرد که نه تنها در فضا، بلکه در زمان هم سقوط میکند. هر چه پایینتر میرفت، صدای پچپچهای بیشماری در گوشش میپیچید؛ صدایی که شبیه به هزاران نفر بود که همزمان با هم ناله میکردند.
وقتی چشمهایش را باز کرد، در مکانی بود که نور در آن معنایی نداشت. آنها در یک غار عظیم زیرزمینی بودند که دیوارهایش از همان سنگهای نقرهای ساخته شده بود؛ سنگهایی که از احساساتِ ربوده شدهی انسانها شکل گرفته بودند.
«همه جا... همه جا از درد ساخته شده،» جیمین زیر لب گفت. او هنوز چشمان سیاه داشت، اما حالا با لرزش راه میرفت. او دیگر مانند یک جنگجو نبود، بلکه مانند یک سایهی شکسته به نظر میرسید.
شوگا با تمام توانش سعی کرد از قدرت برف خود استفاده کند تا محیط را کمی روشن کند، اما جادوی او در این فضا خفه میشد. «اینجا جادو کار نمیکند،» شوگا با صدایی گرفته گفت. «این مکان از همان چیزی تغذیه میکند که ما میخواهیم از آن استفاده کنیم. هرچه بیشتر تلاش کنیم، بیشتر در این سیاهچال غرق میشویم.»
در آن میان، تهیونگ که کنار لارا افتاده بود، دست او را گرفت. نگاهش لرزان بود. «لارا... حرف داسوم... چی بود؟ منظور از اینکه تو دلیل این گلبرگها هستی چیست؟»
لارا نتوانست پاسخ دهد. او فقط میتوانست به دستهای خودش نگاه کند. در میان تاریکی، او متوجه شد که لکههای سیاه و کوچکی، شبیه به گلبرگهای سوخته، از زیر ناخنهایش بیرون میزند. او نه تنها قربانی این تاریکی نبود، بلکه انگار بخشی از آن در درون او جریان داشت.
ناگهان، سایهای بزرگ از میان ستونهای نقرهای حرکت کرد. جینو نبود، اما چیزی که ظاهر شد، چیزی بسیار ترسناکتر بود؛ موجودی ساخته شده از هزاران سنگ نقرهای که با هم ادغام شده بودند. موجودی که با هر حرکتش، صدای گریه و خنده همزمان از خود ساطع میکرد.
ادامه دارد✨
- ۱۱۲
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط