پارت
پارت ۱۳ :
وفادار ترین عضو
سوزومه رفت پشت انگری و ترسوندش
انگری : سوزومههههه
همه لبخند زدن
سوزومه هم شانه بالا انداخت و زیر لب یه چیزی شبیه «خودت ترسیدی» یا «ترسو نباش» گفت ( بچه رو ترسونده تازه تلبکارم هست🗿)
دراکن : حالا بی خیال شوخی ...مایکی مطمنی باجی برمیگرده ؟
میتسویا سرش رو پایین انداخت : اه... امیدوارم
سوزومه باز هم کتابش رو باز کرد و شروع کرد به خوندن انگار به اتفاق های توی کتاب بیشتر علاقه داشت ولی تمام حواسش پیش حرف های بقیه بود
موتو یکم فکر کرد و گفت: راست میگن مایکی باجی خودش رفته تازه همه اون رو میشناسیم آدم کله شقیه !
سانزو که مثل همیشه ساکت کنار موتو وایستاده بود هم سر تکون داد و تأیید کرد
مایکی : اره ولی ما اون رو به تومان بر میگردانیم ! تومان به باجی نیاز داره
دراکن : مایکی میدونم حرف درستی نیست ولی باجی الان یه خیانت کار به تومان حساب نمیشه ؟....برای ما نه ولی بقیه مطمئن همچین فکری میکنن
تا بقیه اومدن چیزی بگن سوزومه محکم کتابش رو بست اونقدر محکم که همه ساکت شدن سوزومه بی خیال کتاب رو توی یه دستش گرفت و گفت: باجی هیچ وقت به تومان خیانت نمیکنه...
بقیه فقط ساکت شدن انگار هیچ مخالفتی نداشتن یا شاید همه ته قلبشون حرف سوزومه رو قبول داشتن
سوزومه برگشت و با قدم های آرام به سمت بیرون از محوطه معبد رفت و همینطور هم صحبت میکرد : باجی وفادار ترین عضو به تومانه...این حرف رو به این دلیل که دوستمه نمیزنم حتی اگه باجی الان بزرگ ترین دشمنم باشه هم میگم اون .... حاضر زندگیش رو برای تومان بده
از حرکت ایستاد و برگشت انگار میخواست حرفش تأثیر بیشتری داشته باشه : رفتن باجی از تومان یه دلیلی داره ! اون احمق هست ولی آدم فروش نیست
بعد دوباره به راه افتاد هیچ کس صورتش رو نمیدید ولی همه میتونستن قسم بخورن لبخند مرموزی زده
مایکی یکم دستپاچه و بلند گفت : سوزومه ...دِ وایستا ! هوی ..سوزومه بیا اینجا ببینم ...سوزومه !
میتسویا از تلاش های بی نتیجه مایکی برای صدا زدن سوزومه خندش گرفت و بعد با یه لبخند واقعی گفت: کوکوشی !
سوزومه تا این رو شنید صاف وایستاد و بعد برگشت : کَر که نیستم همون بار اول شنیدم مایکی صدام میزنه
مایکی زیر لب غر غر کرد که چرا به حرف میتسویا گوش میده ولی به حرف اون نه
تاکه میچی با حالت سوالی پرسید : کوکوشی ؟
سوزومه سر تکون داد و گفت : مایکی میدونم چی میخوای بپرسی و باید بگم نه نمیدونم باجی چرا رفت والهالا ...ولی از الان دارم میگم اگه اون رفته دلیل محکمی برای کارش داره !
بعد دوباره راه افتاد که بره
تاکه میچی تو ذهن : سوزومه - چان طرف باجیه ولی چرا ؟....احتمالا میدونه چرا از تومان رفته ...نه نمیدونه الان گفت نمیدونه ولی ــــ
تاکه میچی به سمت سوزومه رفت فکر میکرد اطلاعاتی داره که به دردش میخوره
هنوز چند قدم بر نداشته بود که مایکی از کلاه هودیش گرفت و نگذاشت قدم از قدم برداره
مایکی : ولش کن تاکه ...اون میدونه داره چی کار میکنه
تاکه میچی سر تکون داد و صاف وایستاد
×=×=×=×=×=×=×
توی مدرسه کلاس تاکه میچی:
رفیقام برام توضیح دادن چی به چیه خط به خط راستش تا حالا نمیدونستم والهالا اصلا وجود داره ( بعد به خودش میگه خلافکار )
تاکه میچی زیر لب : والهالا ... با علامت فرشته بی سر ... ترسناکه
همون موقع یکی در کلاس خالی رو باز کرد فقط تاکه و اکون و چند تا دیگه از دوستای تاکه بودین که کلا ۵ نفر بودین
یه پسر بود با موهای مشکی،زرد و تتوی ببر....
کازوتورا با گیجی یه نگاهی به اطراف انداخت : وایستا ببینم ....مدرسه تموم شده ؟
یکی که اسمش یادم نیست 😂 : ببینم تو اینجا چی کار میکنی تا حالا ندیدمت 💢
کازوتورا : میدونی لحنت خیلی خوب نیست من به هرحال ارشدت حساب میشم ( بچه جان ارشدت یکم مودیه مراقب باش 😂)
اون یکی دیگه از دوست های تاکه میچی: ...و...وایستا اون یه تتوی ببر روی گردنش داره ....خفه شو و بیا عقب!!!
تاکه میچی: ببینم این کیه ؟
دوست تاکه : این ... کازوتوراس ! شماره ۳ والهالا
کازوتورا : ببینم کی تاکه میچی رو میشناسه
همه برگشتن و به تاکه میچی نگاه کردن
کازوتورا با خنده ( مودی تر از این بچه دیدین 🗿🤌🏻 ) رفت و تاکه میچی رو بغل کرد
کازوتورا: وای چقدر خوب ! یه بچه که به سال از من کوچیک تره ! و توی مدرسمم هست عضو تومانه !!!
یک هو یه صدای دیگه از سمت چهار چوب کلاس اومد
صدا : کازوتورا ! منم یک سال از کوچیک ترم توی مدرسمم و عضو تومانم ....خیلی عجیب نیست
همه برگشتن و به چهار چوب در نگاه کردن سوزومه بود ....
-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-
بقیه پارت بعد
(~‾▿‾)~
وفادار ترین عضو
سوزومه رفت پشت انگری و ترسوندش
انگری : سوزومههههه
همه لبخند زدن
سوزومه هم شانه بالا انداخت و زیر لب یه چیزی شبیه «خودت ترسیدی» یا «ترسو نباش» گفت ( بچه رو ترسونده تازه تلبکارم هست🗿)
دراکن : حالا بی خیال شوخی ...مایکی مطمنی باجی برمیگرده ؟
میتسویا سرش رو پایین انداخت : اه... امیدوارم
سوزومه باز هم کتابش رو باز کرد و شروع کرد به خوندن انگار به اتفاق های توی کتاب بیشتر علاقه داشت ولی تمام حواسش پیش حرف های بقیه بود
موتو یکم فکر کرد و گفت: راست میگن مایکی باجی خودش رفته تازه همه اون رو میشناسیم آدم کله شقیه !
سانزو که مثل همیشه ساکت کنار موتو وایستاده بود هم سر تکون داد و تأیید کرد
مایکی : اره ولی ما اون رو به تومان بر میگردانیم ! تومان به باجی نیاز داره
دراکن : مایکی میدونم حرف درستی نیست ولی باجی الان یه خیانت کار به تومان حساب نمیشه ؟....برای ما نه ولی بقیه مطمئن همچین فکری میکنن
تا بقیه اومدن چیزی بگن سوزومه محکم کتابش رو بست اونقدر محکم که همه ساکت شدن سوزومه بی خیال کتاب رو توی یه دستش گرفت و گفت: باجی هیچ وقت به تومان خیانت نمیکنه...
بقیه فقط ساکت شدن انگار هیچ مخالفتی نداشتن یا شاید همه ته قلبشون حرف سوزومه رو قبول داشتن
سوزومه برگشت و با قدم های آرام به سمت بیرون از محوطه معبد رفت و همینطور هم صحبت میکرد : باجی وفادار ترین عضو به تومانه...این حرف رو به این دلیل که دوستمه نمیزنم حتی اگه باجی الان بزرگ ترین دشمنم باشه هم میگم اون .... حاضر زندگیش رو برای تومان بده
از حرکت ایستاد و برگشت انگار میخواست حرفش تأثیر بیشتری داشته باشه : رفتن باجی از تومان یه دلیلی داره ! اون احمق هست ولی آدم فروش نیست
بعد دوباره به راه افتاد هیچ کس صورتش رو نمیدید ولی همه میتونستن قسم بخورن لبخند مرموزی زده
مایکی یکم دستپاچه و بلند گفت : سوزومه ...دِ وایستا ! هوی ..سوزومه بیا اینجا ببینم ...سوزومه !
میتسویا از تلاش های بی نتیجه مایکی برای صدا زدن سوزومه خندش گرفت و بعد با یه لبخند واقعی گفت: کوکوشی !
سوزومه تا این رو شنید صاف وایستاد و بعد برگشت : کَر که نیستم همون بار اول شنیدم مایکی صدام میزنه
مایکی زیر لب غر غر کرد که چرا به حرف میتسویا گوش میده ولی به حرف اون نه
تاکه میچی با حالت سوالی پرسید : کوکوشی ؟
سوزومه سر تکون داد و گفت : مایکی میدونم چی میخوای بپرسی و باید بگم نه نمیدونم باجی چرا رفت والهالا ...ولی از الان دارم میگم اگه اون رفته دلیل محکمی برای کارش داره !
بعد دوباره راه افتاد که بره
تاکه میچی تو ذهن : سوزومه - چان طرف باجیه ولی چرا ؟....احتمالا میدونه چرا از تومان رفته ...نه نمیدونه الان گفت نمیدونه ولی ــــ
تاکه میچی به سمت سوزومه رفت فکر میکرد اطلاعاتی داره که به دردش میخوره
هنوز چند قدم بر نداشته بود که مایکی از کلاه هودیش گرفت و نگذاشت قدم از قدم برداره
مایکی : ولش کن تاکه ...اون میدونه داره چی کار میکنه
تاکه میچی سر تکون داد و صاف وایستاد
×=×=×=×=×=×=×
توی مدرسه کلاس تاکه میچی:
رفیقام برام توضیح دادن چی به چیه خط به خط راستش تا حالا نمیدونستم والهالا اصلا وجود داره ( بعد به خودش میگه خلافکار )
تاکه میچی زیر لب : والهالا ... با علامت فرشته بی سر ... ترسناکه
همون موقع یکی در کلاس خالی رو باز کرد فقط تاکه و اکون و چند تا دیگه از دوستای تاکه بودین که کلا ۵ نفر بودین
یه پسر بود با موهای مشکی،زرد و تتوی ببر....
کازوتورا با گیجی یه نگاهی به اطراف انداخت : وایستا ببینم ....مدرسه تموم شده ؟
یکی که اسمش یادم نیست 😂 : ببینم تو اینجا چی کار میکنی تا حالا ندیدمت 💢
کازوتورا : میدونی لحنت خیلی خوب نیست من به هرحال ارشدت حساب میشم ( بچه جان ارشدت یکم مودیه مراقب باش 😂)
اون یکی دیگه از دوست های تاکه میچی: ...و...وایستا اون یه تتوی ببر روی گردنش داره ....خفه شو و بیا عقب!!!
تاکه میچی: ببینم این کیه ؟
دوست تاکه : این ... کازوتوراس ! شماره ۳ والهالا
کازوتورا : ببینم کی تاکه میچی رو میشناسه
همه برگشتن و به تاکه میچی نگاه کردن
کازوتورا با خنده ( مودی تر از این بچه دیدین 🗿🤌🏻 ) رفت و تاکه میچی رو بغل کرد
کازوتورا: وای چقدر خوب ! یه بچه که به سال از من کوچیک تره ! و توی مدرسمم هست عضو تومانه !!!
یک هو یه صدای دیگه از سمت چهار چوب کلاس اومد
صدا : کازوتورا ! منم یک سال از کوچیک ترم توی مدرسمم و عضو تومانم ....خیلی عجیب نیست
همه برگشتن و به چهار چوب در نگاه کردن سوزومه بود ....
-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-
بقیه پارت بعد
(~‾▿‾)~
- ۱۱.۴k
- ۱۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط