همان‌طور که با خنده و کل‌کل به سمت میز شام می‌رفتند، دختر

همان‌طور که با خنده و کل‌کل به سمت میز شام می‌رفتند، دختر با صدای که خطاب به کانگ هو میگفت بلند و با دلخورانه گفت : اوپااا مردم تهمت می‌زند میگم تپلم واقعا که ... کانگ هو سمت خواهرش نگاه کرد تکیه داد به دیوار پشتش سپس با صدای بم گفت : خب مگه نیستی ؟...
دخترک با کمک تهیونگ خیلی آروم رو صندلی نشست شکم بزرگش باعث نشستم عجیبش هم میشد بی توجه به سخنان برادرش کمی اخم رو صورتش بخاطر درد ایجاد شد تهیونگ با حرکت آرام موهای زنش را مرتب کرد سپس با صدایی که از عمقِ جانش برمی‌آمد و چون مخملی نرم بر گوشِ دختر می‌نشست، زمزمه کرد گفت : خوبی؟... پنگوئن
دختر با همان حالت تنها سری تکون داد نیز کمان میکرد او را ناراحت و نگران الکی کند...
ناگهان طنین زنگ گوشی تهیونگ، سکوت سالن را شکست. او با دیدن شماره، بلافاصله ایستاد. لبخند از روی لبانش محو شد و جای خود را به اخمی غلیظ و نگاهی سرد داد. دختر که هنوز دستش در دست او بود، با دیدن این تغییر ناگهانی، دلشوره عجیبی به جانش افتاد و با نگرانی به چهره‌ی سنگی همسرش خیره شد.
تهیونگ گوشی را کنار گوشش گذاشت و تنها با چند جمله‌ی کوتاه و دستوری، جدی‌تر از همیشه صحبت کرد. به محض قطع تماس، گوشی را در جیبش فرو برد و بدون اینکه نگاهش را از روبه‌رو بردارد، رو به یون‌وو کرد و با صدایی محکم گفت: یون‌وو، معطل نکن، ماشین رو آماده کن. همین الان!..
یون‌وو که متوجه وخامت اوضاع شده بود، بدون هیچ سوالی به سمت در خروجی دوید. سپس تهیونگ رو به اجوما که با تعجب آن‌ها را تماشا می‌کرد، کرد و با لحنی قاطع دستور داد: آجوما، سریع وسایل ضروری ات رو جمع کن. لباس گرم و هر چیزی که لازم داره رو بردار. باید از اینجا بریم. همه وسایل جیهو را. هم جمع کنید
دختر که از این همه عجله و جدیت ترسیده بود، از روی صندلی بلند شد ...دست تهیونگ را محکم‌تر فشرد و با صدایی لرزان پرسید: چه اتفاقی افتاده؟ کجا می‌خوایم بریم؟ اما شوهرش فقط او را به خودش نزدیک‌تر کرد و با نگاهی که میان عشق و اضطراب نوسان داشت، سعی کرد او را آرام کند گفت : هیس عشقم همسرم مادر بچم آروم باش فقد بهم اعتماد کن... باشه....
آجوما و یونهی با عجله و دستپاچگی به سمت اتاق بالا دویدند. صدای باز و بسته شدن درِ کمدها و ریختن وسایل در ساک‌های مسافرتی در فضای عمارت می‌پیچید. دختر، در حالی که میان سالن ایستاده بود و به رفت‌وآمد عصبی آن‌ها نگاه می‌کرد، لرزش خفیفی را در تمام تنش حس کرد. دستش روی شکمش سفت شد و با چشمانی که از ترس لبالب شده بود، به تهیونگ که با قدم‌هایی محکم به سمت درِ خروجی می‌رفت، خیره شد.
با صدایی که از بغض و نگرانی می‌لرزید، نالید: خواهش می‌کنم بهم بگو چی شده... چرا یونهی داره لباسامو جمع می‌کنه؟ ما داریم فرار می‌کنیم؟
تهیونگ بی‌آنکه کلامی برای آرامش او بگوید، فقط بازویش را گرفت و او را با خود به سمت حیاط تاریک برد. سوز سرمای شب به شانه‌های عریان دختر نشست و او را به لرزه انداخت. در حیاط، یک ون سیاه با موتور روشن منتظر بود و یون‌وو پشت فرمان، با چهره‌ای سنگی به جلو زل زده بود.
دیدگاه ها (۰)

تهیونگ با همان اخم غلیظ و چهره‌ای که هیچ نوری از مهربانیِ لح...

به آرامی از اتاق خارج شد .... هر قدم برایش مثل راه رفتن روی ...

عطر را گذاشت سپس برس چوبی را با حرکتی نرم و آرام میان تارهای...

تو اون دنیا می بینمت:) p 11

دزیره

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط