رفتم لب دریا و همان ساحل ساری

رفتم لب دریا و همان ساحل ساری
یاد تو نظر ‌ آمدو آهنگ یساری
یک لحظه تو را دیدم از آن بین جماعت
در ساحل دریایی و با قوم فراری
گفتم که بیا چنگی بزن تار پریشان
چه چه بِزَند ‌ بر غزلم‌ عین قناری
گفتی که دگر حوصله ای نیست برایم
سردم شده خواهم بِرَوَم نزد بخاری
آهسته روان گشتی و بر سوی غریبان
من ماندم و تنهایی و آن ماشین گاری
در خاطر من مانده همین خاطره تلخ
لعنت به ‌ تو و یاد تو و ناله و زاری
دیدگاه ها (۴)

دیدمت روزی تو را با شعر و با ساز آمدیگُم میان ِ جمعیت امّا س...

دوست داشتن تو، خوب استمانند بلندی شب یلدا برف زمستان، باران ...

اگر روزی خواستی گریه کنی مرا صدا بزن ؛ قول نمی‌دهم بتوانم بخ...

شبهای تارت مال من ، مهتابِ جانم مال تودلشورگی ها مال من ، رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط