══❖پارت: یازدهم ❖══
══❖پارت: یازدهم ❖══
چند ماه از بارداری دیانا گذشته بود.
اما به جای بهتر شدن...
وضعیتش روز به روز بدتر میشد.
او بیشتر وقتش را داخل اتاق
میگذروند.
کمتر از گذشته لبخند میزد.
و حتی راه رفتنهای کوتاه هم برایش سخت شده بود.
کلارا تقریباً هر روز او را معاینه میکرد.
اما هر بار جوابش یکی بود.
کلارا«هنوز نمیدونم دلیلش چیه...»
این جمله کمکم همه را میترساند.
در یکی از شبها.
اتاق دیانا در سکوت فرو رفته بود.
نور کمرنگ چراغها فضا را روشن کرده بود.
دیانا خواب بود.
آدرین کنار تخت نشسته بود.
نگاهش روی چهره همسرش ثابت مانده بود.
او سالها جنگ دیده بود.
کشورها را شکست داده بود.
با هیولاهای قدرتمند جنگیده بود.
اما حالا...
برای اولین بار احساس ناتوانی میکرد.
زیرا هیچ دشمنی برای شکست دادن وجود نداشت.
و این بیشتر از هر چیزی آزارش میداد.
دیانا آرام چشمانش را باز کرد.
دیانا«بازم نخوابیدی؟»
آدرین لبخند کمرنگی زد.
آدرین«تو هم نخوابیدی.»
دیانا آرام خندید گفت:
«انقدر نگران نباش.»
آدرین نگاهش کرد اما چیزی نگفت.
زیرا خودش هم میدانست که نمیتواند نگران نباشد.
صبح روز بعد.
آریو وارد دفتر پدرش شد.
آریو«بابا؟»
آدرین«هوم؟»
آریو«مامان بهتره؟»
آدرین برای چند ثانیه جواب نداد.
سپس آرام گفت:«اره خوبه.»
آریو سرش را پایین انداخت.
او هم متوجه تغییرات شده بود.
آوین هم همینطور.
اما هیچکس نمیدانست باید چه کار کند.
در همین زمان...
در آکادمی تسالیوس.
لوسیان نامهای دریافت کرد.
نامه از آریو بود.
چند خط کوتاه.
با وجود مخالفت آدرین...
دوستی آنها ادامه پیدا کرده بود.
نه مخفیانه از روی دشمنی.
بلکه چون هیچکدام دلیل این مخالفت را درک نمیکردند.
برای آنها...
خاندانهای سلطنتی مهم نبودند.
آنها فقط دوست بودند.
چند هفته بعد.
وضعیت دیانا دوباره بدتر شد.
تا جایی که دیگر به ندرت از اتاقش خارج میشد.
آوین چند ماه بود مادرش را ندیده بود.
و همین موضوع ناراحتش کرده بود.
یک عصر...
او آرام در اتاق را باز کرد و وارد شد.
دیانا روی تخت استراحت میکرد.
وقتی دخترش را دید لبخند زد.
دیانا«آوین.»
دختر کوچولو فوراً خودش را در آغوش مادرش انداخت.
اوین«دلم برات تنگ شده بود...😭»
دیانا موهایش را نوازش کرد.
اما همان لحظه سرفه شدیدی گرفت.
آوین ترسید.
آن شب...
در دفتر سلطنتی.
کاین، کلارا، کارمن، کال، کارن و آلن جمع شده بودند.
هفت سایه سالها کنار آدرین بودند.
و حالا همگی نگران بودند.
کلارا آرام گفت:
«من هر کاری از دستم برمیومد انجام دادم.»
«اما هنوز دلیل این ضعف رو پیدا نکردم.»
سکوت سنگینی برقرار شد.
سپس آدرین از کنار پنجره گفت:
«پس پیداش کنید.»
همه نگاهش کردند.
صدایش آرام بود.
اما خستگی در آن موج میزد.
هفت سایه فهمیدند که آدرین واقعاً ترسیده است.
نه به خاطر یک جنگ.
نه به خاطر یک دشمن.
بلکه به خاطر کسی که دوستش داشت.
در همان شب...
دیانا از پنجره به آسمان نگاه میکرد.
و دستش را روی شکمش گذاشت.
لبخند کوچکی زد.
بیخبر از اینکه در گوشهای از اتاق...
آدرین ایستاده بود.
و در سکوت او را نگاه میکرد.
انگار میترسید اگر چشم از او بردارد...
اتفاق بدی بیفتد.
══════════════════════════════════════
#رمان #رمان_پادشاهی_جديد #ویسگون #انیمه #مانهوا #ناول #دونگهوا #وبتون #تیک_تاک #تلگرام
چند ماه از بارداری دیانا گذشته بود.
اما به جای بهتر شدن...
وضعیتش روز به روز بدتر میشد.
او بیشتر وقتش را داخل اتاق
میگذروند.
کمتر از گذشته لبخند میزد.
و حتی راه رفتنهای کوتاه هم برایش سخت شده بود.
کلارا تقریباً هر روز او را معاینه میکرد.
اما هر بار جوابش یکی بود.
کلارا«هنوز نمیدونم دلیلش چیه...»
این جمله کمکم همه را میترساند.
در یکی از شبها.
اتاق دیانا در سکوت فرو رفته بود.
نور کمرنگ چراغها فضا را روشن کرده بود.
دیانا خواب بود.
آدرین کنار تخت نشسته بود.
نگاهش روی چهره همسرش ثابت مانده بود.
او سالها جنگ دیده بود.
کشورها را شکست داده بود.
با هیولاهای قدرتمند جنگیده بود.
اما حالا...
برای اولین بار احساس ناتوانی میکرد.
زیرا هیچ دشمنی برای شکست دادن وجود نداشت.
و این بیشتر از هر چیزی آزارش میداد.
دیانا آرام چشمانش را باز کرد.
دیانا«بازم نخوابیدی؟»
آدرین لبخند کمرنگی زد.
آدرین«تو هم نخوابیدی.»
دیانا آرام خندید گفت:
«انقدر نگران نباش.»
آدرین نگاهش کرد اما چیزی نگفت.
زیرا خودش هم میدانست که نمیتواند نگران نباشد.
صبح روز بعد.
آریو وارد دفتر پدرش شد.
آریو«بابا؟»
آدرین«هوم؟»
آریو«مامان بهتره؟»
آدرین برای چند ثانیه جواب نداد.
سپس آرام گفت:«اره خوبه.»
آریو سرش را پایین انداخت.
او هم متوجه تغییرات شده بود.
آوین هم همینطور.
اما هیچکس نمیدانست باید چه کار کند.
در همین زمان...
در آکادمی تسالیوس.
لوسیان نامهای دریافت کرد.
نامه از آریو بود.
چند خط کوتاه.
با وجود مخالفت آدرین...
دوستی آنها ادامه پیدا کرده بود.
نه مخفیانه از روی دشمنی.
بلکه چون هیچکدام دلیل این مخالفت را درک نمیکردند.
برای آنها...
خاندانهای سلطنتی مهم نبودند.
آنها فقط دوست بودند.
چند هفته بعد.
وضعیت دیانا دوباره بدتر شد.
تا جایی که دیگر به ندرت از اتاقش خارج میشد.
آوین چند ماه بود مادرش را ندیده بود.
و همین موضوع ناراحتش کرده بود.
یک عصر...
او آرام در اتاق را باز کرد و وارد شد.
دیانا روی تخت استراحت میکرد.
وقتی دخترش را دید لبخند زد.
دیانا«آوین.»
دختر کوچولو فوراً خودش را در آغوش مادرش انداخت.
اوین«دلم برات تنگ شده بود...😭»
دیانا موهایش را نوازش کرد.
اما همان لحظه سرفه شدیدی گرفت.
آوین ترسید.
آن شب...
در دفتر سلطنتی.
کاین، کلارا، کارمن، کال، کارن و آلن جمع شده بودند.
هفت سایه سالها کنار آدرین بودند.
و حالا همگی نگران بودند.
کلارا آرام گفت:
«من هر کاری از دستم برمیومد انجام دادم.»
«اما هنوز دلیل این ضعف رو پیدا نکردم.»
سکوت سنگینی برقرار شد.
سپس آدرین از کنار پنجره گفت:
«پس پیداش کنید.»
همه نگاهش کردند.
صدایش آرام بود.
اما خستگی در آن موج میزد.
هفت سایه فهمیدند که آدرین واقعاً ترسیده است.
نه به خاطر یک جنگ.
نه به خاطر یک دشمن.
بلکه به خاطر کسی که دوستش داشت.
در همان شب...
دیانا از پنجره به آسمان نگاه میکرد.
و دستش را روی شکمش گذاشت.
لبخند کوچکی زد.
بیخبر از اینکه در گوشهای از اتاق...
آدرین ایستاده بود.
و در سکوت او را نگاه میکرد.
انگار میترسید اگر چشم از او بردارد...
اتفاق بدی بیفتد.
══════════════════════════════════════
#رمان #رمان_پادشاهی_جديد #ویسگون #انیمه #مانهوا #ناول #دونگهوا #وبتون #تیک_تاک #تلگرام
- ۱۳۴
- ۱۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط