پایانی بی آغاز

پایانی بی آغاز
p3
ویو آدم ربا:

داشتم همینجور دنبالش میدویدم
که یهو به یک بم بست خوردم
دختره ی هر*زه گولم زد
لعنتی

ویو آیلین:

داشتم مثل سگ مدویدم که یهو به بم بست خوردم، به خودم لعنتی فرستادم ولی یک دفعه چشمم خورد به یه نردبون
یا الان یا هیچوقت
سریع از نردبون بالا رفتم و یکی از همون پارچه هایی که اونجا اوفتاده بود رو از بالا انداختم روی نردبون تا کسی نبینتش و قایم شدم
منتظر بودم تا یارو بیاد
که بلههه تشریف اوردننن، هه مرتیکه اوسکل

دیدم اومد و وقتی فهمید به بم بست خورده از این فاصله میتونستم سرخ شدنه صورتشو از عصبانیت ببینم
همینطور منتظر موندم تا بره
ولی مگه میرفت، شت داره میاد سمته نردبون
چه غلطی بکنممم

ویو آدم ربا:
همینجور با عصبانیت داشتم اونجا هارو میگشتم تا شاید چیزی پیدا کنم که یهو دیدم هون سوک داره صدام میکنه

ویو هون سوک:
همینطور داشتیم اون عوضیا رو میچپوندیم تو ون که یهو دیدم
جون ووک مثله اسب داره میدوعه

رفتم دنبالش که دیدم رفته تو یه بن بست و با عصبانیت داره اطرافو میگرده

هون سوک: جون ووک، داداش چیکار میکنی بیا بریم داره دیر میشه

جون ووک: آخه یه...

هون سوک: بدو بریم آخه نداره الان مامورا میرسن، اگر دیر بریم خودت که میدونی چی میشه

جون ووک: باشه اومدم

ویو جون ووک(همون آدم رباعه):

داشتم دنبال هون سوک میرفتم که یهو...

ادامه داردددد... ✨
لطفا حمایتم کنید🤍

#جونگکوک
#تهیونگ
#وی
#نامجون
#شوگا
#یونگی
#جیهوپ
#جین
#جیمین
#بنگتن
#بی_تی_اس
#فیکشن
#فیک
#فیک_نویس
دیدگاه ها (۵)

پایانی بی آغازp4ویو جون ووک (همون آدم روباعه): داشتم دنبال ه...

پایانی بی آغازp5ویو آیلین: رفتم داخل، یه دقیقه خونه رو با آش...

پایانی بی آغاز p2ویو آیلین: همینطور راه میرفتم تا برم یه کاف...

پایانی بی آغاز p1ویو آیلین: "ساعت 9:30 دقیقه شب "نمیدونم چند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط