+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you...........
p.1
ا.ت ویو.............
من کیم ا.تم، رئیس شرکت لوازم آرایشی و بهداشتی کیم
بزارین یکم از زندگیم بگم
خب من توی یه خانواده اصیل به دنیا اومدم و بزرگ شدم
ولی یه شب که تولد ۱۴ سالگی من بود، مامانم منو با آجوما برد اتاقم تا آجکما حاضرم کنه و بعد مامانم رفت پایین پیش بابام
خب راستش بابام دشمن زیاد داشت، بابام مافیا بود ولی نه از اون نوع خشنش، بلکه از اون مافیا های مهربونی که افراد گناه کار رو فقط مجازات میکرد
بابام توی کل زندگیش حتی یک نفر رو هم نکشت و اونایی که قرار بود بمیرن رو به آدماش میگفت
اون روز که رفتم پایین دیدم نه مامانم هست و نه بابام، آجوما هم کُپ کرده بود
هرچی مامان و بابامو صدا زدم دیدم نه که نه، هیشکی جواب نمیده!
آجوما بهم گفت شاید مامان و بابات برات سورپرایز دارن بیا کل خونه رو بگردیم
بیچاره آجومای از خدا بی خبر.......
رفتم توی دستشویی و با جسم بیجون مامان و بابام روبهرو شدم.....
مونده بودم
نه میتونستم داد بزنم
نه میتونستم گریه کنم
خیلی بلا تکلیف بودم
آجوما اومد پیشم و وقتی جسم بیجون والدینم رو دید جیغ کشید
منم از شک نمیتونستم تکون بخورم.............
خلاصه خیلی سخت بود اون دوران
پلیس اومد علت مرگ و سکته قبلی نوشت
ولی آخه هردوتاشون باهم؟
توی بغل هم سکته قلبی کردن؟
امکان نداره
اونا سالم بودن
اینو خوب میدونم که کار یکی از دشمن های بابام بود
از اون روز به بعد از روز تولدم متنفرم
ولی نذاشتم این اتفاق مانع موفقیت من بشه
غم و اندوه یه جا و عزاداری یجا، زندگی من و آیندهم هم یه جا
هیچی نمیتونه منو نا امید کنه..............
ادامه دارد.............
-I shouldn't fall in love with you...........
p.1
ا.ت ویو.............
من کیم ا.تم، رئیس شرکت لوازم آرایشی و بهداشتی کیم
بزارین یکم از زندگیم بگم
خب من توی یه خانواده اصیل به دنیا اومدم و بزرگ شدم
ولی یه شب که تولد ۱۴ سالگی من بود، مامانم منو با آجوما برد اتاقم تا آجکما حاضرم کنه و بعد مامانم رفت پایین پیش بابام
خب راستش بابام دشمن زیاد داشت، بابام مافیا بود ولی نه از اون نوع خشنش، بلکه از اون مافیا های مهربونی که افراد گناه کار رو فقط مجازات میکرد
بابام توی کل زندگیش حتی یک نفر رو هم نکشت و اونایی که قرار بود بمیرن رو به آدماش میگفت
اون روز که رفتم پایین دیدم نه مامانم هست و نه بابام، آجوما هم کُپ کرده بود
هرچی مامان و بابامو صدا زدم دیدم نه که نه، هیشکی جواب نمیده!
آجوما بهم گفت شاید مامان و بابات برات سورپرایز دارن بیا کل خونه رو بگردیم
بیچاره آجومای از خدا بی خبر.......
رفتم توی دستشویی و با جسم بیجون مامان و بابام روبهرو شدم.....
مونده بودم
نه میتونستم داد بزنم
نه میتونستم گریه کنم
خیلی بلا تکلیف بودم
آجوما اومد پیشم و وقتی جسم بیجون والدینم رو دید جیغ کشید
منم از شک نمیتونستم تکون بخورم.............
خلاصه خیلی سخت بود اون دوران
پلیس اومد علت مرگ و سکته قبلی نوشت
ولی آخه هردوتاشون باهم؟
توی بغل هم سکته قلبی کردن؟
امکان نداره
اونا سالم بودن
اینو خوب میدونم که کار یکی از دشمن های بابام بود
از اون روز به بعد از روز تولدم متنفرم
ولی نذاشتم این اتفاق مانع موفقیت من بشه
غم و اندوه یه جا و عزاداری یجا، زندگی من و آیندهم هم یه جا
هیچی نمیتونه منو نا امید کنه..............
ادامه دارد.............
- ۶.۲k
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط