فیک { من کی هستم؟ } 𝗉.𝟫
فیک { من کی هستم؟ } 𝗉.𝟫
از کلاس رفت بیرون
فلش بک یک هفته بعد : ( خیلی گشادم اره میدونم🚬 )
از زبان ا/ت :
شب بود.. داشتم اماده میشدم برای خواب.. صدای در اومد
تهیونگ : میتونم بیام تو؟
ا/ت : اره اره بیا
در رو باز کرد و اومد داخل
تهیونگ : هنوز نخوابیدی نه؟
ا/ت : نه هنوز ( لبخند )
تهیونگ : میخواستم بهت یچیزی بگم
ا/ت : منم میخواستم یچیزی بپرسم
تهیونگ : باشه بپرس
ا/ت : اون روزی که تصادف کردیم میخواستیم کجا بریم؟
تهیونگ : اوه این..
★★★★★★
ویو کافه ی لونا :
لونا : خب خب بچه ها خسته نباشین میتونین برین میخوام کافه رو تعطیل کنم
که صدای زنگوله ی بالای در اومد و مردی وارد شد، اون یونگی بود، لونا قبلش رفته بود تو دفتر مدیریت کافه تا وسایلش رو جمع کنه
یونگی : ببخشید میتونم بشینم؟
یکی از کارکن ها : بله بله البته هنوز کافه رو نبستیم
یونگی : ممنون
رفت و نشست کنار میز کنار پنجره ی بزرگ کافه
کارکن : چی میل دارید؟
یونگی : هات چاکلت
کارکن : بله حتما
بعد 5 مین اماده شد و کارکن برد و داد به یونگی
کارکن : بفرمایید
یونگی یه جرعه ازش خورد و داد زد
یونگی : این دیگه چیه؟ اینمزه ی هرچیزی میده جز هات چاکلت ( کمی داد )
لونا که این صدا رو شنید با سرعت اومد بیرون
لونا : چه خبر شده؟
با ورود لونا یونگی ساکت شد و خیره شد بهش.. یونگی تا حالا با دخترای زیادی لاس زده بود ولی تا حالا عاشق نشده بود.. ولی الان توی یک نگاه.. قلبشو باخت به لونا
کارکن : خانوم لونا این اقا-
یونگی حرفشو قطع کرد
یونگی : نه من عاشق این هات چاکلت شدم
و فنجون رو از دست کارکن گرفت و یه نفس همشو خورد
یونگی : ازتون ممنونم ( لبخند )
لونا ( خندید ) خواهش میکنم خوش اومدید مهمون ما باشید لطفا نیاز به پرداخت پول نیست ( لبخند )
لونا هم همین حسو داشت.. دختری که فکر میکرد هیچوقت عاشق نمیشه با یه نگاه قلبشو داد به یه پسر
خب اینم از این یکی پارت✨
امیدوارم خوشتون بیاد 🎀💘
حمایت؟ 😭
#جونگکوک #کوک #جیمین #نامجون #تهیونگ #وی #جین #شوگا #یونگی #جیهوپ #فیک_بی_تی_اس #بی_تی_اس #یونمین #تهکوک #نامجین #فیک_تهیونگ #بنگتن
از کلاس رفت بیرون
فلش بک یک هفته بعد : ( خیلی گشادم اره میدونم🚬 )
از زبان ا/ت :
شب بود.. داشتم اماده میشدم برای خواب.. صدای در اومد
تهیونگ : میتونم بیام تو؟
ا/ت : اره اره بیا
در رو باز کرد و اومد داخل
تهیونگ : هنوز نخوابیدی نه؟
ا/ت : نه هنوز ( لبخند )
تهیونگ : میخواستم بهت یچیزی بگم
ا/ت : منم میخواستم یچیزی بپرسم
تهیونگ : باشه بپرس
ا/ت : اون روزی که تصادف کردیم میخواستیم کجا بریم؟
تهیونگ : اوه این..
★★★★★★
ویو کافه ی لونا :
لونا : خب خب بچه ها خسته نباشین میتونین برین میخوام کافه رو تعطیل کنم
که صدای زنگوله ی بالای در اومد و مردی وارد شد، اون یونگی بود، لونا قبلش رفته بود تو دفتر مدیریت کافه تا وسایلش رو جمع کنه
یونگی : ببخشید میتونم بشینم؟
یکی از کارکن ها : بله بله البته هنوز کافه رو نبستیم
یونگی : ممنون
رفت و نشست کنار میز کنار پنجره ی بزرگ کافه
کارکن : چی میل دارید؟
یونگی : هات چاکلت
کارکن : بله حتما
بعد 5 مین اماده شد و کارکن برد و داد به یونگی
کارکن : بفرمایید
یونگی یه جرعه ازش خورد و داد زد
یونگی : این دیگه چیه؟ اینمزه ی هرچیزی میده جز هات چاکلت ( کمی داد )
لونا که این صدا رو شنید با سرعت اومد بیرون
لونا : چه خبر شده؟
با ورود لونا یونگی ساکت شد و خیره شد بهش.. یونگی تا حالا با دخترای زیادی لاس زده بود ولی تا حالا عاشق نشده بود.. ولی الان توی یک نگاه.. قلبشو باخت به لونا
کارکن : خانوم لونا این اقا-
یونگی حرفشو قطع کرد
یونگی : نه من عاشق این هات چاکلت شدم
و فنجون رو از دست کارکن گرفت و یه نفس همشو خورد
یونگی : ازتون ممنونم ( لبخند )
لونا ( خندید ) خواهش میکنم خوش اومدید مهمون ما باشید لطفا نیاز به پرداخت پول نیست ( لبخند )
لونا هم همین حسو داشت.. دختری که فکر میکرد هیچوقت عاشق نمیشه با یه نگاه قلبشو داد به یه پسر
خب اینم از این یکی پارت✨
امیدوارم خوشتون بیاد 🎀💘
حمایت؟ 😭
#جونگکوک #کوک #جیمین #نامجون #تهیونگ #وی #جین #شوگا #یونگی #جیهوپ #فیک_بی_تی_اس #بی_تی_اس #یونمین #تهکوک #نامجین #فیک_تهیونگ #بنگتن
- ۶۰۳
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط