داستان گل و بلبل
داستان گل و بلبل... زال هر روز صبح به هنگام صباح
با صدای غزل بلبل عاشق، بگشاید دیده
و تماشا بنشیند بلبل
که چسان نغمه سرائی بکند
بر لب باغچه از بهر گل
نغمه ی بلبل عاشق چه شنیدن دارد !
نسترن بوی خوشش وه چه دمیدن دارد!
و مگر، بلبل از دامن گل میل پریدن دارد؟
لب بلبل خندان
دل او شاد
و چشمش براق
از نگاهی که کند بر قد و قامت گل
زال از طرز نگاه بلبل، راز دلدادگی اش بر گل دید
قصه عاشقی از را بشنید
حرف بلبل این بود
نسترن، ای گل زیبای من ای هستی من
ای دو چشمان تو جام
نگهت جان بدهد بر تن خشکیده من
ای لبت قند و عسل
نوش داروست لبخند تو درمان منی
ای ستاندی دل من
یار من باش فقط دلبر من
گل من، پشت دیوار چمن پنهان شو
که مبادا به تو افتد نگه عابرکی و بچیند گلکم
کار بلبل این بود:
از سحر تا به غروب، به تماشا بنشیند گل را
وشب از درد فراق تا به سحر، به صبوری بنشیند دل را
زال در یک شب پاییزی سرد
آخرین برگ کتاب گل و بلبل که نوشت
ساعتی چند به حال دل بلبل بگریست
آری آری قصه بلبل و گل، آخر تلخی داشت
صبح فردا بلبل
بر لب باغچه چون جای گرفت
آه سردی زنهانش برخاست
جای گل بود ولی...
بوی گل بود ولی...
یار کو؟
عشق کو؟
همدم و مونس تنهایی بلبل به کجاست؟
و فقط
یاد گل ماند برای بلبل
و دو سه قطره ی اشک
و نگاهی به افق های بعید
و دلی خون شده از درد فراق
و دگر
نه لب خندانی
نه پر پروازی
با صدای غزل بلبل عاشق، بگشاید دیده
و تماشا بنشیند بلبل
که چسان نغمه سرائی بکند
بر لب باغچه از بهر گل
نغمه ی بلبل عاشق چه شنیدن دارد !
نسترن بوی خوشش وه چه دمیدن دارد!
و مگر، بلبل از دامن گل میل پریدن دارد؟
لب بلبل خندان
دل او شاد
و چشمش براق
از نگاهی که کند بر قد و قامت گل
زال از طرز نگاه بلبل، راز دلدادگی اش بر گل دید
قصه عاشقی از را بشنید
حرف بلبل این بود
نسترن، ای گل زیبای من ای هستی من
ای دو چشمان تو جام
نگهت جان بدهد بر تن خشکیده من
ای لبت قند و عسل
نوش داروست لبخند تو درمان منی
ای ستاندی دل من
یار من باش فقط دلبر من
گل من، پشت دیوار چمن پنهان شو
که مبادا به تو افتد نگه عابرکی و بچیند گلکم
کار بلبل این بود:
از سحر تا به غروب، به تماشا بنشیند گل را
وشب از درد فراق تا به سحر، به صبوری بنشیند دل را
زال در یک شب پاییزی سرد
آخرین برگ کتاب گل و بلبل که نوشت
ساعتی چند به حال دل بلبل بگریست
آری آری قصه بلبل و گل، آخر تلخی داشت
صبح فردا بلبل
بر لب باغچه چون جای گرفت
آه سردی زنهانش برخاست
جای گل بود ولی...
بوی گل بود ولی...
یار کو؟
عشق کو؟
همدم و مونس تنهایی بلبل به کجاست؟
و فقط
یاد گل ماند برای بلبل
و دو سه قطره ی اشک
و نگاهی به افق های بعید
و دلی خون شده از درد فراق
و دگر
نه لب خندانی
نه پر پروازی
- ۶.۵k
- ۱۷ آذر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط