پارت

#پارت13
چراغ اتاقش را روشن کرد .
کیفش را گوشه ای پرتاب کرد .
روبروی آینه ایستاد و دستی به صورتش کشید.
حس خوبی داشت ، بی نهایت خوشحال بود .
واین خوشحالی اش را مدیونِ مهری بود .
+دیدی بلاخره دیدمت !
ولبخند ملیحی به خودش در آیینه زد .
نگاهش از داخل آیینه به پشت سرش کشیده شد .
برگشت و به پوستر فرشید خیره شد .
خنده ی صدا داری کرد و گفت: خودِ واقعیت از توی عکس خیلی خوشگل ترِ!
وخیلی ناگهانی لبخندش خشک شد .
"عکس" "عکس" "عکس"
سرش سوت کشید .
مشتی به سرش زد و جیغ کشید:
من خیییلی بی عرضه ام . خیییلی .
دلش گرفت . چطور یادش رفته بود؟
روی زمین نشست و زانوهایش را بغل گرفت .
سرش را روی زانوهایش گذاشت :
+ لعنتی ، چرا یادم رفته بود ؟
پاهایش را محکم به زمین کوبید.
جیغ میکشید و خودش را لعنت میکرد .
دلش سوخته بود .
برای خودش ! برای بدبختی اش.
اشک پشت اشک از چشمانش میریخت.
حس میکرد دستی ، محکم قلبش را میفشارد.
نفس نفس گفت :
+خاک تو سرت عاطفه ،خاک تو سرت.
بعد از این همه مدت دیده بودَش ، حق داشت که از دست خودش عصبانی باشد ؟ ؟
در اتاقش زده شد و گلی وارد شد .
- بلاخره اومدین خانوم ؟
عصبی گفت :
+ چی میخوای گلی؟
-مرجان خانوم تلفن کردن ، گفتن بهتون بگم که ساعت پنج عصر میان دنبالتون که برید بیرون .
+ چرا به خودم نگفت ؟
-اتفاقا گفتن که زنگ زدن ، ولی جواب ندادین .
حوصله ی هر چیزی را داشت الا مرجان .
چرا مرجان همیشه سَر و کله اش در حالِ بدش پیدا می شد ؟
مطمئن بود که با حرفای مضخرفش مغزش را می خورد.
روبه گلی گفت : باشه .
- ناهار نمی خورید ؟
+نه .
-اگه چیزی نخورید نمی تونید درس بخونید.
مظلوم گفت : خواهش میکنم گلی . حالم خوب نیس .
-ولی غزاله خانوم...
+ برام مهم نیس ، میخوام بخوابم !
-ولی شما که اومدین حالتون خوب بود .
+اه تروخدا بسه . دست از سرم بردار.
گلی جاخورده رفت و در را پشت سرش بست .
فقط میخواست بخوابد ، خوابی آرام .
شاید فراموش می کرد ، حماقت امروزش را!
...
دیدگاه ها (۱)

#پارت14پله ها را تند تند پایین آمد.بلند گفت : گلی ؟ من دارم ...

#پارت15همان طور که در پاساژ قدم می زدنند ، عاطفه گفت : کاش ...

#پارت12خیره خیره نگاهش می کرد .برایش جالب بود وشگفت انگیز ، ...

#پارت11با کشیده شدن دستش به خودش آمد .+چرا وایسادی ؟پلکی زد ...

love or hate, lost love!! P: 1با باز شدن در اتاقش از فکر بیر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط