دردا  که  با نگاهت  جانم  به لب رسیده

دردا  که  با نگاهت  جانم  به لب رسیده
با  آن  نگاهِ  تندت  امشب به تب رسیده
در پیش تو پریشان ، بی روی تو پریشان
بر ما دگر چه حاصل غم بی سبب رسیده
در حسرتِ نگاهی  ماندم  که  از در آیی
چشمم به درسیاه و روزم به شب رسیده
در  روزگار  تار ،  و پستی  بجان نشسته
دیگر  روا  نباشد  از جان  غضب رسیده
هر شب بیادت امّا بی تو چو شوره زارم
در شوره زار ومستی دارم عجب رسیده
دیدگاه ها (۲)

هرشب به انتظارت ، هرشب ملول وخستهتا کی سحر  ببینم  با قلبِ  ...

نسیمِ  عشق  چون تازد   به  دنیای   پریشانیزند  طومارِ  غم  ب...

درد جانم  کس نداند ، جز دل افسرده امشعرِ عشقم کس نحواند ، از...

بعدِ تو در بدر از  کوی و دیارم هستم غافل از این دل و این حال...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط