❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥
⁦(⁠。⁠♡⁠part 222♡⁠。⁠)⁩

لبخند گشادی به بابا زدم و گفتم : ممنونم بابا.. چشم
منو از اغوشش بیرون کشید و با لبخند پیشونیمو بوسید.
مامان دستش رو روی کمرم کشید.
با بغض به مامان نگاه کردم و هق هق خفيفي از گلوم
خارج شد و گفتم : مامان...بابا.. عاشقتونم..شماها بهترین پدر و مادر دنیایین.
بهم لبخند زدن
دین : پس من چي؟
همه خندیدیم رفتم سمت دین و خودمو تو اغوشش جا کردم و گفت : عاشق تو هم هستم داداشي من..
جونگکوک : من چي؟
همه بلند خندیدیم ریز به جونگکوک نگاه کردم
بابا : عه عه ببينش.. دامادم انقدر حسود.. نترس حسود جان الان میبریش انقدر از این حرفا میشنوی ازش که نگو..
همه بلند خندیدم.
دین : خوشبخت بشي خواهري.. هر مشکلی پیش اومد بیا پیش خودم
اروم سر تکون دادم و ازش جدا شدم.
-نلي..نلي جانم
وبا لبخند بغلش کردم
کنار گوشم گفت : امشب خوش بگذره عروس جوونم
همونجور تو بغلش با خنده از بازوش ویشگون گرفتم و
گفتم : خفه..
خندید و گفت : چشم بانوي من..هرچي شما بگین..
-دوستت دارم نلي..
با شگفتي ساختگي بلند گفت : واي خدا..دختره شب عروسش درحالیکه دامادم اینجا وایستاده به من ابراز
علاقه میکنه... خجالت نمیکشی؟چه دوره زمونه اي
شده..میبینین؟
همه بلند خندیدیم
نلي خودشم خندید و منو به خودش فشرد
و گفت : حداقل شوهر نکرده بودي يه چيزييه فكري درباره ات میکردم ولي الان..
جونگکوک با خشم ساختگي گفت : چه فکري؟ اي بابا آخرش این دختره رو میدین من ببرم یا نه؟؟
همه خندیدیم
بابا با خنده زد رو شونه جونگکوک
و گفت : بیا چند دقیقه کارت دارم..بعد ببرش
و رفت و جونگکوکم پشتش رفت.
كمي دورتر از ما وایستادن و مشغول صحبت شدن. لبخند جونگکوک لحظه اي محو شد و سرش رو سمتم چرخوند و نگام کرد
و بعد به بابا سر تکون داد و سعي کرد باز لبخند بزنه.
دیدگاه ها (۸)

نظرتون چیه باهم پرسش پاسخ بازی کنیم هر عددی رو بپرسید جواب م...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 221♡⁠。⁠)⁩جونگکو...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 150♡⁠。⁠)⁩نم...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 211♡⁠。⁠)بابا خن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط