البته ه به خواسته خودت و خل هو مرد رو بوسده بود و

البته كه به خواسته خودت و خيلى يهويى مرد رو بوسيده بودى و تا حدودى باعث شدى تا كمى عصبى بشه.
چون از نظر جیمین تا زمانى كه دانشجو نشدى؛ خبرى از بوسه نميتونه باشه.
چون محض رضاىِ خدا؛ اون مرد انگار كه يك صبرِ تموم نشدنى داشت.
بنابراين تصميم گرفته بودى تا جمله معروف كتابى كه شب قبل خونده بودى رو؛ به مردِ بزرگتر برگردونى.
صدات کنم..ددی..؟
و خب انگار اين زياد هم ايده خوبى بنظر نميرسيد!
"چى گفتم؟"
مردِ بزرگتر آهى كشيد و نگاهش رو ازت گرفت:
"پس ددى، آره؟"
بيشتر از اين نتونستى خنده ات رو كنترل كنى؛ با صدايى بلند شروع به خنديدن كردى و همين كافى بود تا توجه مرد؛ بار ديگه بهت جلب بشه.
جیمین آهى كشيد و سرى به نشونه تاسف تكون داد.
همونطور كه ماشين رو روشن ميكرد؛ گفت:
"آره عزيزم، بخند!فعلا بتازون كه نوبت منم ميرسه!"
دیدگاه ها (۱)

تو اتاق جلسه شركت بوديد و داشتيد كار ميكرديد.زمانى كه تايم ا...

نامجون ابرويى بالا انداخت.يك قدم بهت نزديكتر از قبل شد و نگا...

اين رو پرسيدى چون حس ميكردى سكوتِ جیمین طولانى تر از حد معمو...

امشب تولد ١٨ سالگيت بود و قرار شد فردا با دوست صميميت به ارد...

لبِ پايينت رو بينِ دندون نيشت گرفتى و اون رو آروم گزيدى.از ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط