「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 114
✦.................................
صدای شلیکها لحظه به لحظه بیشتر میشد؛ آژیرها هنوز در تمام پایگاه میپیچیدند بوی باروت و دود هوا را سنگین کرده بود
اما آیلین دیگر هیچکدام را نمیشنید چشم هایش فقط روی لکه خونی بود که هر لحظه روی لباس مشکی تهیونگ بزرگتر میشد برای چند ثانیه حتی نتوانست نفس بکشد.
بعد ناگهان به خودش آمد.
+ تهیونگ...!
تقریباً دوید، دستانش دور بازوی مرد حلقه شد انگار اگر رهایش کند، همان لحظه از دستش خواهد رفت
تهیونگ هنوز ایستاده بود؛ صاف، محکم، مثل همیشه اما نفس هایش دیگر مثل قبل نبود، سنگینتر شده بودند، دستش را روی پهلویش فشار داد خون از بین انگشت هایش رد میشد.
صدای بیسیم یکی از نیروها بلند شد.
👮🏻♂️: ضلع شمالی درگیر شدیم!
👮🏻♂️: پشتیبانی میخوایم!
👮🏻♂️: سه نفر زخمی داریم!
تهیونگ حتی سرش را هم برنگرداند، فقط آرام گفت:
_ تیم سوم بره شمال مسیر غربی بسته بشه هیچکس از محوطه خارج نشه
چند نفر فوراً دستور را اجرا کردند
آیلین با وحشت به صورتش نگاه میکرد، باور نمیکرد، گلوله خورده بود اما هنوز داشت فرماندهی میکرد انگار بدن خودش آخرین چیزی بود که برایش اهمیت داشت
چند ثانیه بعد جیمین از انتهای راهرو دوید همراه چند نیرو همین که چشمش به خون روی لباس تهیونگ افتاد، رنگ از صورتش پرید.
جیمین جلو آمد
جیمین: لعنتی...
جیمین: تیر خوردی
تهیونگ بدون اینکه نگاهش کند گفت:
_ چیزی نیست
جیمین: یعنی چی چیزی نیست؟ باید همین الان منتقل بشی!
_ نه
جیمین: تهیونگ...
صدای انفجار کوتاهی از بیرون آمد، دیوار لرزید جیمین دندان روی هم فشرد
جیمین: تو الان فرمانده نیستی الان زخمیای
تهیونگ برای اولین ار نگاهش کرد همان نگاه سرد و سنگین همیشگی
_ تا وقتی سرپام فرماندهام.
جیمین چیزی نگفت چون هر دو می دانستند بحث کردن فایدهای ندارد همان لحظه نگاه تهیونگ سمت آیلین رفت؛ دختری که رنگش کاملاً پریده بود که هنوز بازویش را گرفته بود که تمام بدنش از ترس میلرزید چند ثانیه نگاهش روی صورت او ماند
_ جیمین
تهیونگ حتی پلک نزد
_ ببرش
جیمین نگاهش را بین آن دو جابهجا کرد.
جیمین: تهیونگ..
_ یه تار مو از سرش کم بشه...
مکث کوتاهی کرد چشمهایش تاریکتر شدند:
_ خودت میدونی چی میشه
جیمین با ناراحتی آهسته سر تکان داد
جیمین: فهمیدم.
آیلین سرش را با شدت تکان داد اشک از گوشهی چشمش پایین لغزید
+ نه.
هیچکس جوابش را نداد
+ من جایی نمیرم.
تهیونگ نگاهش کرد؛ آن نگاه لعنتی همان نگاهی که همیشه باعث میشد حرفش را قبول کنداما این بار نتوانست
دختر صدایش شکست
+ نه تهیونگ، من نمیرم.
جیمین جلو آمد و با درماندگی گفت:
جیمین: آیلین... بیا.
+ ولم کن
جیمین: باید از اینجا بریم
+ نمیخوام!
دستش را محکمتر دور بازوی تهیونگ حلقه کرد انگار داشت به آخرین چیز امن دنیا چنگ میزد.
شلیک دیگری شنیده شد، یکی از نیروها فریاد زد:
👮🏽♂️: سمت شرقی نفوذ کردن!
👮🏽♂️: نیرو میخوایم!
جیمین زیر لب فحشی داد بعد بالاخره بازوی آیلین را گرفت
جیمین: پاشو الان وقت بحث نیست
+ ولم کن!
بالاخره جیمین موفق شد چند قدم او را عقب بکشد، اما ناگهان آیلین دستش را آزاد کرد دوید و دوباره خودش را در آغوش تهیونگ انداخت؛ آنقدر محکم که لباسش از خون مرد خیس شد
سرش را روی سینه او فشر؛ قلبش دیوانه وار میزد نفسش بند آمده بود تمام بدنش می لرزید برای اولین بار از زمانی که او را شناخته بود، واقعاً میترسید میترسید تهیونگ را از دست بدهد
همین ترس داشت کمکم تمام دیوار های باقیمانده قلبش را فرو میریخت؛ در حالی که صدای جنگ هنوز اطرافشان میپیچید در حالی که شلیکها نزدیک تر می شدند در حالی که تهیونگ هنوز ایستاده بود و خون آرامآرام از پهلویش پایین میآمد...
آیلین فقط محکمتر او را در آغوش گرفتا نگار نمیخواست حتی یک ثانیه رهایش کند صدای شلیک ها دوباره شدت گرفت؛ دیوارها میلرزیدن دود باروت همه جا را گرفته بود آیلین هنوز به لباس خونی تهیونگ چسبیده بود اشک هایش بیوقفه پایین می آمدند
انگشتهایش پشت لباس مرد مشت شده بودند، انگار اگر رهایش میکرد برای همیشه از دستش میداد
جیمین با سرعت جلو آمد ولی این بار دیگر خبری از آرامش همیشگیاش نبود
جیمین: آیلین باید بری!
+ نه...
صدای ایلین تقریبا با لرزش و شکسته بود
+ من جایی نمیرم.
جیمین: اینجا میمیری!
+ مهم نیست!
تهیونگ چشم هایش را بست؛ یک لحظه بعد دستش را روی سر دختر گذاشت، خیلی آرام، اما محکم همان لمس کوتاه باعث شد آیلین دوباره گریه کند.
_ ببینمت
آیلین سرش را بالا آورد، چشمهایش قرمز شده بودند
_ همین الان میری.
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 114
✦.................................
صدای شلیکها لحظه به لحظه بیشتر میشد؛ آژیرها هنوز در تمام پایگاه میپیچیدند بوی باروت و دود هوا را سنگین کرده بود
اما آیلین دیگر هیچکدام را نمیشنید چشم هایش فقط روی لکه خونی بود که هر لحظه روی لباس مشکی تهیونگ بزرگتر میشد برای چند ثانیه حتی نتوانست نفس بکشد.
بعد ناگهان به خودش آمد.
+ تهیونگ...!
تقریباً دوید، دستانش دور بازوی مرد حلقه شد انگار اگر رهایش کند، همان لحظه از دستش خواهد رفت
تهیونگ هنوز ایستاده بود؛ صاف، محکم، مثل همیشه اما نفس هایش دیگر مثل قبل نبود، سنگینتر شده بودند، دستش را روی پهلویش فشار داد خون از بین انگشت هایش رد میشد.
صدای بیسیم یکی از نیروها بلند شد.
👮🏻♂️: ضلع شمالی درگیر شدیم!
👮🏻♂️: پشتیبانی میخوایم!
👮🏻♂️: سه نفر زخمی داریم!
تهیونگ حتی سرش را هم برنگرداند، فقط آرام گفت:
_ تیم سوم بره شمال مسیر غربی بسته بشه هیچکس از محوطه خارج نشه
چند نفر فوراً دستور را اجرا کردند
آیلین با وحشت به صورتش نگاه میکرد، باور نمیکرد، گلوله خورده بود اما هنوز داشت فرماندهی میکرد انگار بدن خودش آخرین چیزی بود که برایش اهمیت داشت
چند ثانیه بعد جیمین از انتهای راهرو دوید همراه چند نیرو همین که چشمش به خون روی لباس تهیونگ افتاد، رنگ از صورتش پرید.
جیمین جلو آمد
جیمین: لعنتی...
جیمین: تیر خوردی
تهیونگ بدون اینکه نگاهش کند گفت:
_ چیزی نیست
جیمین: یعنی چی چیزی نیست؟ باید همین الان منتقل بشی!
_ نه
جیمین: تهیونگ...
صدای انفجار کوتاهی از بیرون آمد، دیوار لرزید جیمین دندان روی هم فشرد
جیمین: تو الان فرمانده نیستی الان زخمیای
تهیونگ برای اولین ار نگاهش کرد همان نگاه سرد و سنگین همیشگی
_ تا وقتی سرپام فرماندهام.
جیمین چیزی نگفت چون هر دو می دانستند بحث کردن فایدهای ندارد همان لحظه نگاه تهیونگ سمت آیلین رفت؛ دختری که رنگش کاملاً پریده بود که هنوز بازویش را گرفته بود که تمام بدنش از ترس میلرزید چند ثانیه نگاهش روی صورت او ماند
_ جیمین
تهیونگ حتی پلک نزد
_ ببرش
جیمین نگاهش را بین آن دو جابهجا کرد.
جیمین: تهیونگ..
_ یه تار مو از سرش کم بشه...
مکث کوتاهی کرد چشمهایش تاریکتر شدند:
_ خودت میدونی چی میشه
جیمین با ناراحتی آهسته سر تکان داد
جیمین: فهمیدم.
آیلین سرش را با شدت تکان داد اشک از گوشهی چشمش پایین لغزید
+ نه.
هیچکس جوابش را نداد
+ من جایی نمیرم.
تهیونگ نگاهش کرد؛ آن نگاه لعنتی همان نگاهی که همیشه باعث میشد حرفش را قبول کنداما این بار نتوانست
دختر صدایش شکست
+ نه تهیونگ، من نمیرم.
جیمین جلو آمد و با درماندگی گفت:
جیمین: آیلین... بیا.
+ ولم کن
جیمین: باید از اینجا بریم
+ نمیخوام!
دستش را محکمتر دور بازوی تهیونگ حلقه کرد انگار داشت به آخرین چیز امن دنیا چنگ میزد.
شلیک دیگری شنیده شد، یکی از نیروها فریاد زد:
👮🏽♂️: سمت شرقی نفوذ کردن!
👮🏽♂️: نیرو میخوایم!
جیمین زیر لب فحشی داد بعد بالاخره بازوی آیلین را گرفت
جیمین: پاشو الان وقت بحث نیست
+ ولم کن!
بالاخره جیمین موفق شد چند قدم او را عقب بکشد، اما ناگهان آیلین دستش را آزاد کرد دوید و دوباره خودش را در آغوش تهیونگ انداخت؛ آنقدر محکم که لباسش از خون مرد خیس شد
سرش را روی سینه او فشر؛ قلبش دیوانه وار میزد نفسش بند آمده بود تمام بدنش می لرزید برای اولین بار از زمانی که او را شناخته بود، واقعاً میترسید میترسید تهیونگ را از دست بدهد
همین ترس داشت کمکم تمام دیوار های باقیمانده قلبش را فرو میریخت؛ در حالی که صدای جنگ هنوز اطرافشان میپیچید در حالی که شلیکها نزدیک تر می شدند در حالی که تهیونگ هنوز ایستاده بود و خون آرامآرام از پهلویش پایین میآمد...
آیلین فقط محکمتر او را در آغوش گرفتا نگار نمیخواست حتی یک ثانیه رهایش کند صدای شلیک ها دوباره شدت گرفت؛ دیوارها میلرزیدن دود باروت همه جا را گرفته بود آیلین هنوز به لباس خونی تهیونگ چسبیده بود اشک هایش بیوقفه پایین می آمدند
انگشتهایش پشت لباس مرد مشت شده بودند، انگار اگر رهایش میکرد برای همیشه از دستش میداد
جیمین با سرعت جلو آمد ولی این بار دیگر خبری از آرامش همیشگیاش نبود
جیمین: آیلین باید بری!
+ نه...
صدای ایلین تقریبا با لرزش و شکسته بود
+ من جایی نمیرم.
جیمین: اینجا میمیری!
+ مهم نیست!
تهیونگ چشم هایش را بست؛ یک لحظه بعد دستش را روی سر دختر گذاشت، خیلی آرام، اما محکم همان لمس کوتاه باعث شد آیلین دوباره گریه کند.
_ ببینمت
آیلین سرش را بالا آورد، چشمهایش قرمز شده بودند
_ همین الان میری.
- ۶.۷k
- ۰۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط