قلبهایکهشکستن
#قلب.های.که.شکستن.
#پارت2
-------------------------------------------------------
ا.ت از ترس اینکه یه حرف دیگه بزنه فش بارون بشه خفه شد و پشت سر نزو رفت.
ا.ت بیچاره هم نمی خواست که نزو با یه نگاه نشینی ب.گات میدم بهش نگاه کرد که مجبور شد بشینه و به نزو نگاه کنه
ا.ت از ترس اینکه یه حرف دیگه بزنه فش بارون بشه خفه شد و پشت سر نزو رفت.
ا.ت بیچاره هم نمی خواست که نزو با یه نگاه نشینی ب.گات میدم بهش نگاه کرد که مجبور شد بشینه و به نزو نگاه کنه
*نزو شروع کرد به باند پیچی کردن دست ا.ت *
خب ا.ت خانوم،این همه مدت نبودی کدوم گور... چیز جایی بودی گلم که نه خبری گرفتی نه خبری دادی؟☺️💢
ا.ت تا حرف های نزو رو شنیدن شروع کرد به پته بته گفتن و سرش کج کرد سمت دیوار و دنبال بهونه گشت
ا.ت:چیز دیوار چقدر قشنگه...
نزو: خودتو به اون راه نزن میدونم یه اتفاقایی افتاده ،تنها چیزی که خبر دارم این بود که یه مدت از ران هایتانی خوشت میومد و روش کراش سگی داشتی، یروزم انگار گفتی دعاهات نتیجه داده و بعدشم که رفت و آمد هات اینجا زیاد تر شد که یهو یه اتفاقایی افتاد و چند ماه بعد یهو گفتی ازش متنفری و از شرکت زدی بیرون،الانم دارم بعد ۶ ماه میبینمت،نه زنگی نه خبری نه پیامی ...
حداقل یه کبوتر نامه رسان میفرستادی بفهمم زنده ای یا نه
ا.ت آهی کشید و تصمیم گرفت حقیقت به نزو بگه
ا.ت:خب ببین یه روز که به خونه بر می گشتم کفش های یه زن رو جلوی در خونه دیدم اهمیت ندادم و کفش هامو در آورد و رفتم داخل، رفتن اتاق پذیرایی دیدن یه لباس بدن نما و لباس زیر رو زمین بخش شده بود و صدای عجیبی از اتاق خواب می اومد و رفتم از در که یکم کنار رفته بود دید زدم و دیدم ران داره با یه زن تو خونه ای که توش باهام زندگی می کردیم بهم خیانت می کرد
نزو:شت حاجی ریدم،چه هرزه... البته دور از این هام نباید انتظار داشت ، چون اون هم یه آدم هوس بازه و کارش با مافیا ،دو و برش کلی دختر ریخته و اونم آدم تنوع طلبی عه پس انتظار همچین چیزی رو داشتم....
ا.ت:نمی تونم بگم که همچین انتظاری نداشتم
نزو:به نظرم دیگه بعد اینکه ریدی بهش سیکشو بزن،چون که از این آدم ،یک ادم متعهد در نمیاد،برو با یکی که لیاقتتو داره و بهم دیگه متعهدین
چشم های آ.ت تا اینو شنید برق زد و یه لبخند بزرگ رو لبش نشستن و با غرور گفت
ا.ت:کی گفت الان ندارم؟
*نزو با ذوق زیاد*:جدیییی داریی میگیییی؟
کیههه؟
ا.ت:آره بابا تازه طرف متشخص هست با خانواده پولدار جنتلمن
:جدیی؟خب اسمش چیههه؟
ا.ت:کینارو
:ایول،اونقدری قوی و رده بالا هست که اگه ران بهش حسودیش شد کینارو رو سر به نیست نکنه؟
ا.ت: دقیقاً خیلی خب وقت توضیح دادن نقشه هست
ا.ت لبه مبل می شنیه و یه لبخند شیطانی می زنه و چشم هاش از هیجان گرد شده بود
:عیجونم،دارم گوش میدم
ا.ت: قرار ران با خبر ازدواجم دیونه کنم
:ایولل من پایتم
ا.ت: راستیییییییی عروسی دعوتییییییییی
:نبابا😭😂
میخواستی بذاری بعد بدنیا اومدن سومین بچت بهم بگی یقین؟
ا.ت زد زیر خنده و چند بار به میز جلوش کوبیده
ا.ت: جررررررررررررررررررر 🤣🤣🤣 نه عزیزم می خواستم شب عروسی بیای یاد بگیری🤣🤣
*و ا.ت و نزو دوباره هردو باهم خندیدن*
ا.ت با شنیدن صدای قدم ها ساکت شد و با تعجب به نزو نگاه کرد در حالی که چشم هاشو از تعجب گرد شده بود
:عادیه بابا نگران نباش این تایم کارکنان زیادی میان اینج-...
#پارت2
-------------------------------------------------------
ا.ت از ترس اینکه یه حرف دیگه بزنه فش بارون بشه خفه شد و پشت سر نزو رفت.
ا.ت بیچاره هم نمی خواست که نزو با یه نگاه نشینی ب.گات میدم بهش نگاه کرد که مجبور شد بشینه و به نزو نگاه کنه
ا.ت از ترس اینکه یه حرف دیگه بزنه فش بارون بشه خفه شد و پشت سر نزو رفت.
ا.ت بیچاره هم نمی خواست که نزو با یه نگاه نشینی ب.گات میدم بهش نگاه کرد که مجبور شد بشینه و به نزو نگاه کنه
*نزو شروع کرد به باند پیچی کردن دست ا.ت *
خب ا.ت خانوم،این همه مدت نبودی کدوم گور... چیز جایی بودی گلم که نه خبری گرفتی نه خبری دادی؟☺️💢
ا.ت تا حرف های نزو رو شنیدن شروع کرد به پته بته گفتن و سرش کج کرد سمت دیوار و دنبال بهونه گشت
ا.ت:چیز دیوار چقدر قشنگه...
نزو: خودتو به اون راه نزن میدونم یه اتفاقایی افتاده ،تنها چیزی که خبر دارم این بود که یه مدت از ران هایتانی خوشت میومد و روش کراش سگی داشتی، یروزم انگار گفتی دعاهات نتیجه داده و بعدشم که رفت و آمد هات اینجا زیاد تر شد که یهو یه اتفاقایی افتاد و چند ماه بعد یهو گفتی ازش متنفری و از شرکت زدی بیرون،الانم دارم بعد ۶ ماه میبینمت،نه زنگی نه خبری نه پیامی ...
حداقل یه کبوتر نامه رسان میفرستادی بفهمم زنده ای یا نه
ا.ت آهی کشید و تصمیم گرفت حقیقت به نزو بگه
ا.ت:خب ببین یه روز که به خونه بر می گشتم کفش های یه زن رو جلوی در خونه دیدم اهمیت ندادم و کفش هامو در آورد و رفتم داخل، رفتن اتاق پذیرایی دیدن یه لباس بدن نما و لباس زیر رو زمین بخش شده بود و صدای عجیبی از اتاق خواب می اومد و رفتم از در که یکم کنار رفته بود دید زدم و دیدم ران داره با یه زن تو خونه ای که توش باهام زندگی می کردیم بهم خیانت می کرد
نزو:شت حاجی ریدم،چه هرزه... البته دور از این هام نباید انتظار داشت ، چون اون هم یه آدم هوس بازه و کارش با مافیا ،دو و برش کلی دختر ریخته و اونم آدم تنوع طلبی عه پس انتظار همچین چیزی رو داشتم....
ا.ت:نمی تونم بگم که همچین انتظاری نداشتم
نزو:به نظرم دیگه بعد اینکه ریدی بهش سیکشو بزن،چون که از این آدم ،یک ادم متعهد در نمیاد،برو با یکی که لیاقتتو داره و بهم دیگه متعهدین
چشم های آ.ت تا اینو شنید برق زد و یه لبخند بزرگ رو لبش نشستن و با غرور گفت
ا.ت:کی گفت الان ندارم؟
*نزو با ذوق زیاد*:جدیییی داریی میگیییی؟
کیههه؟
ا.ت:آره بابا تازه طرف متشخص هست با خانواده پولدار جنتلمن
:جدیی؟خب اسمش چیههه؟
ا.ت:کینارو
:ایول،اونقدری قوی و رده بالا هست که اگه ران بهش حسودیش شد کینارو رو سر به نیست نکنه؟
ا.ت: دقیقاً خیلی خب وقت توضیح دادن نقشه هست
ا.ت لبه مبل می شنیه و یه لبخند شیطانی می زنه و چشم هاش از هیجان گرد شده بود
:عیجونم،دارم گوش میدم
ا.ت: قرار ران با خبر ازدواجم دیونه کنم
:ایولل من پایتم
ا.ت: راستیییییییی عروسی دعوتییییییییی
:نبابا😭😂
میخواستی بذاری بعد بدنیا اومدن سومین بچت بهم بگی یقین؟
ا.ت زد زیر خنده و چند بار به میز جلوش کوبیده
ا.ت: جررررررررررررررررررر 🤣🤣🤣 نه عزیزم می خواستم شب عروسی بیای یاد بگیری🤣🤣
*و ا.ت و نزو دوباره هردو باهم خندیدن*
ا.ت با شنیدن صدای قدم ها ساکت شد و با تعجب به نزو نگاه کرد در حالی که چشم هاشو از تعجب گرد شده بود
:عادیه بابا نگران نباش این تایم کارکنان زیادی میان اینج-...
- ۸۵۶
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط