افسانهی خون و گل
افسانهی خون و گل
قسمت ۲۱: پژواکِ درد و نقشههایِ پنهان
بویِ تندِ الکل و ضدعفونیکننده، حالا دیگه جزئی از دنیایِ مینجی شده بود. جونگکوک تویِ اون تختِ سفیدِ بیمارستان، مثلِ یه مجسمهیِ نیمهجان بود. پزشکها میگفتند که حالش در خطر نیست، اما مینجی میدونست که خطرِ اصلی، اون چیزی نیست که زیرِ اون باندِ سفیدِ رویِ شکمِ جونگکوک پنهان شده. خطر، تویِ اون سکوتِ عمیقِ چشمهاش بود، تویِ اون خطِ باریکِ رویِ پیشونیش که انگار از ترسِ یه کابوسِ بدتر، مدام فشرده میشد.
هر بار که مینجی دستش رو میگرفت، جونگکوک تویِ خواب، صورتش رو جمع میکرد و نجواهایِ نامفهومی میکرد. مینجی نمیتونست تشخیص بده که آیا اینها خاطراتِ دردناکِ اون دورانِ شکنجه توسطِ یونا هستند، یا چیزی عمیقتر و تاریکتر... چیزی که از اون «پادشاهِ سایهها»یِ جدید، خبر میداد. گاهی اوقات، وقتی جونگکوک بیدار بود، مینجی حس میکرد یه غریبه داره بهش نگاه میکنه؛ کسی که خاطراتِ جونگکوکِ قبلی رو داشت، اما دیگه اون قلبِ مهربون و لطیف رو نداشت.
در همین حین، تویِ دفترِ کارِ آقایِ جئون، جلسهای فوقالعاده محرمانه در جریان بود. تیمِ تحقیق، یافتههایِ اولیهشون رو ارائه میدادند.
«قربان، اون دستگاهِ شنود... هیچ ردی ازش پیدا نکردیم. انگار در خلاء ناپدید شده. اما یه چیزِ دیگه... ما تونستیم با تحلیلِ صداهایِ ضبط شده توسطِ سیستمِ امنیتیِ قلعه، متوجهِ یه مکالمهیِ کوتاه و رمزی بینِ یونا و یه صدایِ ناشناس بشیم. صدا، کمی دستکاری شده بود، اما ما داریم رویِ بازسازیِ دقیقش کار میکنیم. انگار یه نفر از بیرون، دستورِ نهایی رو داده بود.»
آقایِ جئون با چشمهایِ تنگ شده به مانیتور خیره شد. «یه نفرِ دیگه؟ پس این دختر، فقط یه مهرهیِ سوخته بوده. خوب... هر چی که هست، نباید اجازه بدیم این موضوع، آبرویِ خاندانِ ما رو ببره. پسرِ من باید فوراً وضعیتش رو بازیابی کنه و اون کسانی که فکر میکنن میتونن با خاندانِ جئون بازی کنن رو باید از بین ببریم. دستورِ لازم رو صادر کنید. میخوام تمامِ منابعِ اطلاعاتیِ نامعلوم در موردِ پسرِ من، فوراً شناسایی و خنثی بشن.»
قسمت ۲۱: پژواکِ درد و نقشههایِ پنهان
بویِ تندِ الکل و ضدعفونیکننده، حالا دیگه جزئی از دنیایِ مینجی شده بود. جونگکوک تویِ اون تختِ سفیدِ بیمارستان، مثلِ یه مجسمهیِ نیمهجان بود. پزشکها میگفتند که حالش در خطر نیست، اما مینجی میدونست که خطرِ اصلی، اون چیزی نیست که زیرِ اون باندِ سفیدِ رویِ شکمِ جونگکوک پنهان شده. خطر، تویِ اون سکوتِ عمیقِ چشمهاش بود، تویِ اون خطِ باریکِ رویِ پیشونیش که انگار از ترسِ یه کابوسِ بدتر، مدام فشرده میشد.
هر بار که مینجی دستش رو میگرفت، جونگکوک تویِ خواب، صورتش رو جمع میکرد و نجواهایِ نامفهومی میکرد. مینجی نمیتونست تشخیص بده که آیا اینها خاطراتِ دردناکِ اون دورانِ شکنجه توسطِ یونا هستند، یا چیزی عمیقتر و تاریکتر... چیزی که از اون «پادشاهِ سایهها»یِ جدید، خبر میداد. گاهی اوقات، وقتی جونگکوک بیدار بود، مینجی حس میکرد یه غریبه داره بهش نگاه میکنه؛ کسی که خاطراتِ جونگکوکِ قبلی رو داشت، اما دیگه اون قلبِ مهربون و لطیف رو نداشت.
در همین حین، تویِ دفترِ کارِ آقایِ جئون، جلسهای فوقالعاده محرمانه در جریان بود. تیمِ تحقیق، یافتههایِ اولیهشون رو ارائه میدادند.
«قربان، اون دستگاهِ شنود... هیچ ردی ازش پیدا نکردیم. انگار در خلاء ناپدید شده. اما یه چیزِ دیگه... ما تونستیم با تحلیلِ صداهایِ ضبط شده توسطِ سیستمِ امنیتیِ قلعه، متوجهِ یه مکالمهیِ کوتاه و رمزی بینِ یونا و یه صدایِ ناشناس بشیم. صدا، کمی دستکاری شده بود، اما ما داریم رویِ بازسازیِ دقیقش کار میکنیم. انگار یه نفر از بیرون، دستورِ نهایی رو داده بود.»
آقایِ جئون با چشمهایِ تنگ شده به مانیتور خیره شد. «یه نفرِ دیگه؟ پس این دختر، فقط یه مهرهیِ سوخته بوده. خوب... هر چی که هست، نباید اجازه بدیم این موضوع، آبرویِ خاندانِ ما رو ببره. پسرِ من باید فوراً وضعیتش رو بازیابی کنه و اون کسانی که فکر میکنن میتونن با خاندانِ جئون بازی کنن رو باید از بین ببریم. دستورِ لازم رو صادر کنید. میخوام تمامِ منابعِ اطلاعاتیِ نامعلوم در موردِ پسرِ من، فوراً شناسایی و خنثی بشن.»
- ۱۲۳
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط