روبروی تو من آن چلچله ی حیرانم
روبرویِ تو من آن چلچله ی حیرانم
که غزلواره ی چشمان تورا میخوانم
گرچه از چشم تو افتاده ترینم اما
از توام چشم بریدن... بخدا نتوانم
یک تبسم ز تو ای یار برایم کافیست
که چو پروانه برایت پر و بال افشانم
من خریدار سبدهای گلِ نازِ توام
با همه عشوه گریها که ز تو میدانم
کاشکی هُرم نفسهای تو آتش بزند
شبی از عاطفه در رخوتِ بی پایانم
چادر ماندن خود را به چه جایی بزنم
که دراین بادیه من لاله ی سرگردانم
"همه ی هستی من آیه تاریکی بود"
کو فروغی که شود روشن ازاو ایوانم
لب دریای نگاه توچه چشم اندازیست
که یکی زورقِ بشکسته بر آن میمانم
ترسم امواج جدایی ز مَنَت دور کند
ای میانِ صدفِ خاطره ها... پنهانم
که غزلواره ی چشمان تورا میخوانم
گرچه از چشم تو افتاده ترینم اما
از توام چشم بریدن... بخدا نتوانم
یک تبسم ز تو ای یار برایم کافیست
که چو پروانه برایت پر و بال افشانم
من خریدار سبدهای گلِ نازِ توام
با همه عشوه گریها که ز تو میدانم
کاشکی هُرم نفسهای تو آتش بزند
شبی از عاطفه در رخوتِ بی پایانم
چادر ماندن خود را به چه جایی بزنم
که دراین بادیه من لاله ی سرگردانم
"همه ی هستی من آیه تاریکی بود"
کو فروغی که شود روشن ازاو ایوانم
لب دریای نگاه توچه چشم اندازیست
که یکی زورقِ بشکسته بر آن میمانم
ترسم امواج جدایی ز مَنَت دور کند
ای میانِ صدفِ خاطره ها... پنهانم
- ۳.۳k
- ۰۳ آذر ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط