باز هم شب شد بیا ، قدری برایم نازکن

باز هم شب شد بیا ، قدری برایم نازکن

در تب آغوش خود ، در خلوتم اعجاز کن

دست در بالین من بگذار امشب تا سحر

باز با شعر و غزل در گوش دل آواز کن

مانده ام در انتظار حسرت چشمان تو

پیش چشمان رقیبان دلبری آغاز کن

چون به شوق دیدن تو آمدم ، قدری بمان

بال خود بگشا ، برای دیدنم پرواز کن

گرچه می دانم نمی مانی ، ولی اینبار هم

باز هم با من بمان ، آ هنگ هستی سازکن

سینه ام گنجینه ی اسرارها از یاد توست

رازها دارم به دل ، قفل دلم را باز کن
دیدگاه ها (۳)

هیچ ﺑﯿﺸﻪ ﺍﯼ ﺑﯽ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻧﯿﺴﺖﺍﺯ ﻫﻢ ﺁﻏﻮﺷﯽ ﺑﺎ ﺑﺎﺩﻫﺎﻭ ﻫﯿﭻ ﺟﻨﮕﻠﯽﻋﺎﺷﻖ...

تا شمیم نفست را نفسی تازه زدم...عشق را با طپش قلب تو اندازه ...

مهمانِ نگاهم شو ، در یک شب رویاییبگشای به روی من ، یک پنجره ...

هواڪم آوردموبغض طولانےستمگرنہ اینڪہ تویےآرزوےدیروزمونذرها ڪر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط