یک روز

یک روز

بل‌که پنجاه سال دیگر

موهای نوه‌ات را نوازش می‌کنی

در ایوان پاییز

و به شعرهای شاعری می‌اندیشی

که در جوانی‌ات عاشق تو بود

شاعری که اگر زنده بود

هنوز هم می‌توانست

موهای سپیدت را

به نخستین برفِ زمستان تشبیه کند

و در چینِ دور چشمانت

حروفِ مقدس نقر شده بر کتیبه‌های کهن را بیابد



یک روز

بل‌که پنجاه سال دیگر

یک ترانه‌ی من را از رادیو خواهی شنید

در برنامه‌ی مروری بر ترانه‌های کهن شاید

و بار دیگر به یادخواهی آورد

سطرهایی را

که به صله‌ی یک لب‌خند تو نوشته شدند

تو مرا به یاد خواهی آورد بدون شک

و این شعر

در آن روز

تازه‌ترین شعرم برای تو خواهد بود
دیدگاه ها (۲)

تو مرا یاد خواهی کرد!روزی که دیگر کسی به خوشحالی ات، شاد نمی...

برایش نوشتم:" زیر نور این آباژوردر ازدحام این قرص خواب های ل...

دوست دارم که یک شبهشصت سال را سپری کنم،بعد بیایم و با عصایی ...

قبل از خواب،قشنگترین دعاهایت را به شاخه های درخت اجابت آویزا...

مردی در ساحل...[پارت آخر]چند ماه بعد...خانه دیگر شبیه روزهای...

پارت ۳۱

پارت دوم_جایی میان ماچند روز بعد، همه‌چیز ظاهراً عادی بود.جو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط