(به یاد مادربزرگ عزیزم که الان دو روزه حسرت دیدنش رو دارم
(به یاد مادربزرگ عزیزم که الان دو روزه حسرت دیدنش رو دارم)
دستان تو درد میکنند ...
همان دستانی که هم جنس زحمت شدند
همان هایی را میگویم که سالها همسایه ی دریا بودند
آن دستانی که با کمر باریک استکان چای عجیب آشنایند
آنهایی را که اشک های گونه را پاک کردنشان را خوب میدانند
آری مقصودم دستانتند ...
***
چه درد می آورد ...
وقتی که چشمانت ،،، دور و نزدیک را خوب نمیبینند
اما خودت ،،، خوب دورها را میبینی
چشمانت ... دیدگانش تار و بی سو
و سیاهی اش شده همرنگ تار مویت
اما نمیشود انکار
در دیده ات خدا نور پاشیده انگار
چه رازیست بین خوش حالی و خوش بختی
با گه گاه شبنم چشمانت
چه حرفهاییست در گلشن نگاهت
بی آنکه روی لب بیاروی می چینمشان از رویت
دستان تو درد میکنند ...
همان دستانی که هم جنس زحمت شدند
همان هایی را میگویم که سالها همسایه ی دریا بودند
آن دستانی که با کمر باریک استکان چای عجیب آشنایند
آنهایی را که اشک های گونه را پاک کردنشان را خوب میدانند
آری مقصودم دستانتند ...
***
چه درد می آورد ...
وقتی که چشمانت ،،، دور و نزدیک را خوب نمیبینند
اما خودت ،،، خوب دورها را میبینی
چشمانت ... دیدگانش تار و بی سو
و سیاهی اش شده همرنگ تار مویت
اما نمیشود انکار
در دیده ات خدا نور پاشیده انگار
چه رازیست بین خوش حالی و خوش بختی
با گه گاه شبنم چشمانت
چه حرفهاییست در گلشن نگاهت
بی آنکه روی لب بیاروی می چینمشان از رویت
- ۱.۴k
- ۲۵ آبان ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط