𓆩 پارت ۴۶ 𓆪 🖤🥀
𓆩 پارت ۴۶ 𓆪 🖤🥀
جیمین با عصبانیت وارد عمارت شد.
جیمین: تمام افرادم رو جمع کنید! ات باید پیدا بشه، حتی اگه مجبور بشم کل شهر رو زیرورو کنم!
تهیونگ: هیونگ، آروم باش. آخرین بار کجا دیدیش؟
جیمین: انبار قدیمی... ولی وقتی بیرون اومدم، ناپدید شده بود.
جونگکوک گوشی ات رو بالا گرفت.
جونگکوک: یه پیام دیگه براش اومده.
پیام فقط یک جمله بود:
«اگه میخوای ات زنده بمونه، امپراتوری پارک رو به ما واگذار کن.»
نامجون: این یه تلهست.
جیمین با سردی جواب داد:
ـ مهم نیست. ات رو برمیگردونم.
چند ساعت قبل...
ات چشمهاش رو باز کرد. توی اتاقی تاریک بود و دستهاش آزاد بودن.
مردی مقابلش ایستاده بود.
ات: شما کی هستین؟ از من چی میخواین؟
مرد چراغ رو روشن کرد.
ات با دیدن چهرهاش خشکش زد.
ات: بابا...؟!
مرد لبخند تلخی زد.
مرد: سلام، دخترم.
ات با ناباوری از جاش بلند شد.
ات: ولی... بهم گفتن تو مردی!
پدرش نزدیک شد و گفت:
«برای محافظت از تو مجبور شدم ناپدید بشم. اما حالا وقتشه حقیقت رو بدونی؛ جیمین تنها کسی نیست که از گذشتهات خبر داره.»
ات: منظورت چیه؟
پدرش پوشهای روی میز گذاشت.
روی صفحهی اول نوشته شده بود: «پروندهی هوانگ ات؛ قربانی شمارهی ۰۱.»
ات با ترس به پدرش نگاه کرد.
پدرش آهسته گفت:
«دخترم... تو از اول هدف اصلی نبودی. تو کلید نابودی هر دو خانوادهای.»
🖤🥀 پایان پارت ۴۶
جیمین با عصبانیت وارد عمارت شد.
جیمین: تمام افرادم رو جمع کنید! ات باید پیدا بشه، حتی اگه مجبور بشم کل شهر رو زیرورو کنم!
تهیونگ: هیونگ، آروم باش. آخرین بار کجا دیدیش؟
جیمین: انبار قدیمی... ولی وقتی بیرون اومدم، ناپدید شده بود.
جونگکوک گوشی ات رو بالا گرفت.
جونگکوک: یه پیام دیگه براش اومده.
پیام فقط یک جمله بود:
«اگه میخوای ات زنده بمونه، امپراتوری پارک رو به ما واگذار کن.»
نامجون: این یه تلهست.
جیمین با سردی جواب داد:
ـ مهم نیست. ات رو برمیگردونم.
چند ساعت قبل...
ات چشمهاش رو باز کرد. توی اتاقی تاریک بود و دستهاش آزاد بودن.
مردی مقابلش ایستاده بود.
ات: شما کی هستین؟ از من چی میخواین؟
مرد چراغ رو روشن کرد.
ات با دیدن چهرهاش خشکش زد.
ات: بابا...؟!
مرد لبخند تلخی زد.
مرد: سلام، دخترم.
ات با ناباوری از جاش بلند شد.
ات: ولی... بهم گفتن تو مردی!
پدرش نزدیک شد و گفت:
«برای محافظت از تو مجبور شدم ناپدید بشم. اما حالا وقتشه حقیقت رو بدونی؛ جیمین تنها کسی نیست که از گذشتهات خبر داره.»
ات: منظورت چیه؟
پدرش پوشهای روی میز گذاشت.
روی صفحهی اول نوشته شده بود: «پروندهی هوانگ ات؛ قربانی شمارهی ۰۱.»
ات با ترس به پدرش نگاه کرد.
پدرش آهسته گفت:
«دخترم... تو از اول هدف اصلی نبودی. تو کلید نابودی هر دو خانوادهای.»
🖤🥀 پایان پارت ۴۶
- ۳۲۷
- ۱۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط