فلش بک دو سال پیش
فلش بک ((دو سال پیش))
مدرسه تموم شده بود اما من هنوز تو کلاس بودم نو غروب خورشید از پنجره ها با داخل زده بود. روی زمین نشسته بودم و به دیوار تکیه داده بودم...توی خودم جمع شده بودم و سرم تو پاهام بود تا اینکه.
.....نگاش کن مثل احمقا شدی کورو....
سرم رو آوردم بالا ا/ت بود....آخه چرا الان باید پیداش بشه.
...بلند شو....حتی نگات هم نمیکنه چه برسه به اینکه اهمیت بده.
...تو از کجا_
((کی نجاتت داد ))
قسمت دوم:
من: تو از کجا__
ا/ت: از کجا فهمیدم؟...معلومه....یک حرفش همه جا پیچیده دو همیشه با ریکا بودی سه....از اون مدل نگاه کردنت که داشتی با حسرت نگاه می کردی واقع همه چیز رو لو میداد.
من: خیلی خب حالا برو
ا/ت: واقعا میخوای برم؟
سکوت کردم و چیزی نگفتم....اون باهوش ترین دختری بود که به عمرم دیدم شاید یکم خل بزنه و یکم روانی باشه از نظرم ولی تراپیست خوبیه و خوب همه رو درک میکنه و خیلی مهربونه..دلم نمیخواد الان بره.
یه لبخند خیلی مهربون زد و بعد با همون پوزخند شیطنت آمیزش جای گزین کرد. به یکی از همون نیمت های نزدیک تکیه داد و گفت
ا/ت : نمیخوای من برم نه؟...میدونستم...خب...
بنال ببینم چیه؟
کورو: تو مگه نگفتی همه چیزو میدونی؟...پس چرا دوباره پرسیدی
ا/ت: چون میخوام از زبون خودت بشنوم کورو
تا دم در خونمون باهام حرف زد و کلی فوش هم بهم داد ولی خب از اون روز به بعد حالم بهتر شده بود....واقعا ازش ممنونم.
پایان فلش بک
ویو ا/ت
....یکی مثل من چطور میتونه به کورو که انقدر خاصه نصیحت کنه و کمکش کنه .
که یهو محکم گونمو بوسید.
گورو: ممم....وای داشت یادم میرفتتتت...آره عشقم کمکم کرد.
من: یه لبخند کوچولو رو لبم نشست.
^___^پایان این قسمت
مدرسه تموم شده بود اما من هنوز تو کلاس بودم نو غروب خورشید از پنجره ها با داخل زده بود. روی زمین نشسته بودم و به دیوار تکیه داده بودم...توی خودم جمع شده بودم و سرم تو پاهام بود تا اینکه.
.....نگاش کن مثل احمقا شدی کورو....
سرم رو آوردم بالا ا/ت بود....آخه چرا الان باید پیداش بشه.
...بلند شو....حتی نگات هم نمیکنه چه برسه به اینکه اهمیت بده.
...تو از کجا_
((کی نجاتت داد ))
قسمت دوم:
من: تو از کجا__
ا/ت: از کجا فهمیدم؟...معلومه....یک حرفش همه جا پیچیده دو همیشه با ریکا بودی سه....از اون مدل نگاه کردنت که داشتی با حسرت نگاه می کردی واقع همه چیز رو لو میداد.
من: خیلی خب حالا برو
ا/ت: واقعا میخوای برم؟
سکوت کردم و چیزی نگفتم....اون باهوش ترین دختری بود که به عمرم دیدم شاید یکم خل بزنه و یکم روانی باشه از نظرم ولی تراپیست خوبیه و خوب همه رو درک میکنه و خیلی مهربونه..دلم نمیخواد الان بره.
یه لبخند خیلی مهربون زد و بعد با همون پوزخند شیطنت آمیزش جای گزین کرد. به یکی از همون نیمت های نزدیک تکیه داد و گفت
ا/ت : نمیخوای من برم نه؟...میدونستم...خب...
بنال ببینم چیه؟
کورو: تو مگه نگفتی همه چیزو میدونی؟...پس چرا دوباره پرسیدی
ا/ت: چون میخوام از زبون خودت بشنوم کورو
تا دم در خونمون باهام حرف زد و کلی فوش هم بهم داد ولی خب از اون روز به بعد حالم بهتر شده بود....واقعا ازش ممنونم.
پایان فلش بک
ویو ا/ت
....یکی مثل من چطور میتونه به کورو که انقدر خاصه نصیحت کنه و کمکش کنه .
که یهو محکم گونمو بوسید.
گورو: ممم....وای داشت یادم میرفتتتت...آره عشقم کمکم کرد.
من: یه لبخند کوچولو رو لبم نشست.
^___^پایان این قسمت
- ۱۱.۱k
- ۱۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط