# سایه محافظ

# سایه محافظ

## پارت نهم

### پشت شکاف

از شکافِ تازه باز شده، نسیمی بیرون زد؛ بوی خاکِ نم‌خورده، سنگِ سرد و یک ترسِ قدیمی را با خودش آورد. زینب ناخودآگاه شانه‌هایش را جمع کرد.

«این بویِ خوبِ آخرِ داستان نیست. این بویِ شروعِ یه بدبختی جدیده.»

هیروبراین جلوتر رفت، اما قبل از ورود، مکث کرد و برای لحظه‌ای کوتاه به زینب نگاه کرد. نگاهش این بار فرق داشت؛ دیگر صرفاً مرموز نبود، انگار داشت هشدار می‌داد.

«اگر وارد شوی، دیگر بازگشت به شکلِ قبل ممکن نیست.»

زینب با شنیدن این جمله، خنده‌ای کوتاه و عصبی کرد.

«آخ جون! دقیقاً همون چیزی که هر کسی آرزو داره بشنوه قبل از رفتن به یه راهِ مخفی!»

با این حال، پاهایش جلو رفتند. چون واقعیت این بود که کنجکاوی‌اش از لجِ ترسش هم سرسخت‌تر بود.

وقتی از شکاف عبور کردند، وارد راهرویی شدند که دیوارهایش از سنگِ تیره و رگه‌های چوب ساخته شده بود؛ انگار درخت و زمین با هم یک مسیر پنهان ساخته باشند. در انتهای راهرو، دری نیمه‌فروریخته دیده می‌شد که روی آن نقشِ همان نمادها حک شده بود.

زینب آرام گفت:

«اینجا دیگه کجاست؟»

هیروبراین جواب داد:

«جایی که پاسخ‌ها دفن شده‌اند.»

زینب چشم‌هایش را ریز کرد.

«و معمولاً هر جا پاسخ‌ها دفن شده باشن، یه نفر هم هست که نخواسته پیداشون کنیم. درسته؟»

هیروبراین چیزی نگفت.

زینب به درِ فروریخته نزدیک شد، اما قبل از لمسش، صدایی از پشتِ سر آمد. صدایی آهسته و کش‌دار، مثل کشیده شدنِ ناخن روی چوب. هر دو برگشتند.

هیچ‌کس نبود.

فقط تاریکی.

اما تاریکی، این‌بار شکلِ عادی نداشت.

در دلِ سایه‌ها، چیزی تکان خورد؛ نه یک موجودِ کامل، نه حتی یک بدنِ واضح—فقط سایه‌ای کش‌دار، بلند، و بی‌ثبات که انگار از خودِ تاریکی تغذیه می‌کرد.

زینب بی‌اختیار یک قدم عقب رفت.

«نه، نه، نه… من با اینا قرار نداشتم.»

سایه آرام از دیوار جدا شد و به سمتشان خزید. هیروبراین فوراً جلوی زینب قرار گرفت.

زینب با دیدن این صحنه، نفسش بند آمد.

«صبر کن… تو داری از من محافظت می‌کنی؟»

او فقط یک کلمه گفت:

«پشتِ من بمان.»

زینب که تا آن لحظه فکر می‌کرد هیچ‌چیز نمی‌تواند بیشتر از این غافلگیرش کند، با صدایی آرام و کمی شکسته گفت:

«اوه… پس این یکی رو باید جدی بگیرم.»
سایه ناگهان ایستاد، درست روبه‌روی آن‌ها. بعد، از دلِ تاریکی، جرقه‌ای ضعیف روشن شد؛ مثل دو چشمِ کم‌نور.

و همان لحظه، صدای سنگین و خفه‌ای در راهرو پیچید:

«بالاخره برگشتی…»

زینب یخ زد.

هیروبراین هیچ نگفت، اما تنش در یک لحظه بیشتر شد.

و این‌بار، ماجرا واقعاً داشت به نقطه‌ای می‌رسید که برگشتن از آن، دیگر آسان نبود…
دیدگاه ها (۰)

سلام علیکم صبح قشنگتون بخیر 🌈

# سایه محافظ ## پارت دهم ### رویارویی با گذشته صدای بم و کش‌...

سلام بچه ها 👋🏻خوبید دیگه انشاالله ❔من ی چند روزه هی می خوام ...

# سایه محافظ ## پارت هشتم ### درون تنه در دلِ تنه‌ی درخت، فض...

# سایه محافظ## پارت ششم### عبور از درختزینب چند قدم به سمتِ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط