پارت ۴۱

پارت ۴۱
+ ا/ت
نفسم بند اومده بود.
صدای شلیک‌ها یکی بعد از دیگری توی خونه می‌پیچید.
هر بار که صدایی می‌اومد، قلبم محکم‌تر توی سینه‌م می‌کوبید.
دستام بی‌اختیار مشت شده بودن.
زیر لب فقط یه جمله رو تکرار می‌کردم.
+: — جونگکوک...
یه ثانیه...
دو ثانیه...
بعد صدای فریاد یکی از افراد بلند شد.
و بلافاصله صدای افتادن جسم سنگینی روی زمین.
نمی‌تونستم همون‌جا بمونم.
دیگه نمی‌شد.
از پشت دیوار آروم سرک کشیدم.
همون لحظه...
(/) مینهو: — ا/ت! برگرد عقب!
ولی دیر شده بود.
چشمم مستقیم افتاد به جونگکوک.
اسلحه هنوز توی دستش بود.
چند قدم جلوتر ایستاده بود.
نفس‌هاش سنگین شده بود...
و لکه‌ی خون روی آستین مشکی لباسش، از قبل بزرگ‌تر شده بود.
+: — جونگکوک...!
بی‌اختیار اسمش از دهنم بیرون اومد.
اون سرش رو برگردوند.
همون لحظه یکی از افراد دشمن از پشت ستون اسلحه‌ش رو بالا آورد.
همه‌چی توی چند صدم ثانیه اتفاق افتاد.
(/) مینهو: — پشت سرت!!
جونگکوک بدون اینکه حتی برگرده نگاه کنه، خودش رو چرخوند.
تق!
صدای شلیک...
و بعد...
سکوت.
مرد مسلح روی زمین افتاد.
جونگکوک آروم اسلحه‌ش رو پایین آورد.
چشم‌هاش اما هنوز اطراف رو می‌پایید.
(/) مینهو: — تموم شد...
چند نفر از نیروها خونه رو بررسی کردن.
یکی‌یکی گزارش دادن.
(/): — طبقه بالا امنه.
(/): — پشت ساختمان هم پاکه.
مینهو یه نفس عمیق کشید.
(/) مینهو: — رئیس...
فعلاً دیگه خطری نیست.
همون لحظه...
انگار جونگکوک دیگه نیازی به نگه داشتن خودش ندید.
شونه‌هاش کمی افتاد.
یک قدم برداشت...
و تعادلش به هم خورد.
+: — جونگکوک!!
قبل از اینکه زمین بخوره، خودم رو بهش رسوندم و بازوش رو گرفتم.
نگاهم افتاد به دستش...
خون، آروم از بین انگشتاش روی زمین چکه می‌کرد.
و تازه فهمیدم...
اون تمام این مدت، با همون زخم جلوی همه ایستاده بود...
فقط برای اینکه حتی یک گلوله به من نرسه.
پایان پارت ۴۱... 🖤
دیدگاه ها (۰)

پارت ۴۲+ ا/ت«جونگکوک!!»دستم رو دور بازوش انداختم تا نیفته.بد...

پارت ۴۳+ ا/تبیمارستان خصوصی مافیا...ساکت‌تر از چیزی بود که ت...

پارت ۴۱+ ا/تنفسم بند اومده بود.صدای شلیک‌ها یکی بعد از دیگری...

پارت ۴۰صدای شلیک هنوز توی گوشم میپیچید.ولی زمان دیگه عادی حر...

مهمونی پارت ۶

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط