ᏢᎪᏒᏆ 1

ᏢᎪᏒᏆ 1
حلقه را دستم کرد.آره،من با کیم تهیونگ ازدواج کردم.من دوستش دارم ولی اون دوستم ندارد.چرا؟خودم هم نمیدانم چرا.فقط قبل از ازدواج گفت:((این ازدواج رو جدی نگیر!تو فقط داخل شناسنامه همسر من هستی.معشوقه من یکی دیگست.))
عروسی تموم شد.همه تبریک گفتند و رفتند.منو تهیونگ ماندیم.که دیدم تهیونگ دارد میرود.
+تهیونگ کجا میری؟
-خانم لی ات بس کن!شما فقط داخل شناسنامه زن منی.من دارم میرم پیش عشقم.یک تاکسی بگیر!
+ولی الان که تاکسی نمیاد!
-به من ربطی نداره.پیاده برو.خدافظ.
+خدافظ.شب میای؟
-نمیدونم.به توهم ربطی نداره!
+باشه.
تهیونگ رفت.من موندم و‌ تالار عروسیمون.صاحب تالار اومد. و تالار را تحویل گرفت.من هم از تالار بیرون اومدم هوا خیلی سرد بود!تا خونه دو ساعت راه بود.من چجوری میرفتم!که یهو شانس در خونم رو زد.اون دوست قدیمیم نیک بود!از ماشین پیاده شد.
نیک:ات،مبارکت باشه،نتونستم خودمو عروسی برسونم؛شرمنده.
+نه بابا اشکال نداره
نیک:پس داماد کو؟
+آم... . از سرکارش زنگ زدن رفت.
نیک:نمیتونست تورو ببره؟
+نه مثل اینکه خطرناک بود.
نیک:اها!خب بزار من برسونمت.
+مرسی!
دیدگاه ها (۴)

ᏢᎪᏒᏆ 1نمره به پروفایل های شما!

فالو‌نشه خوشگله؟؟@989340_7831

ᏢᎪᏒᏆ 8-خدافظ بیبی گرلم+💋ویو داهیمامانم که گذاشت رفت،بابام هم...

این بزرگواران فالو نشن؟https://wisgoon.com/wordvillehttps://...

p16

شب تولدم پارت 33فصل دوم پارت 4از صف تاب زدم بیرون رفتم پیش ج...

وحشی پارت 23+۱۸تهیونگ: ات پاشو از رو تختات:(گریه) تهیونگ: گر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط