#برای چشمانی که روزگاری دنیای من بود…

#برای چشمانی که روزگاری دنیای من بود…

این چشم‌ها… چقدر دوستشان داشتم. روزگاری، همین دو چشم، تمام دنیای من بود. در عمق نگاهشان، آرامشی بود که در هیچ کجای این آشفته بازار دنیا پیدا نمی‌شد. خنده‌هایم از لب‌هایم، شور و شوقم از نگاهم، همه و همه، از همین چشم‌ها نشأت می‌گرفت.

اما افسوس که دنیا بر وفق مراد دل ما نچرخید. نمیدونم خدا شاید هم بنده های خدا مارو برای هم زیاد دانست...

یادگاریها… عکس‌ها… و حتی یک صدای ضبط شده از تو، تنها همدم این روزهای من شده‌اند. شبی نیست که با عکس‌هایت سخن نگویم، در سکوت نگاهت، دنبال پاسخی برای این رفتن بگردم. گفتی بروخدا بهمراهت، دلم،غرورم،احساس و خنده هایم را شکستی،
هر دو اشتباه کردیم خواستم بسازم اما دیگر زورم به حرفها و زخم های تو نرسید
نمی‌دانم… نمی‌دانم تو مرا با چه کسی عوض کردی؟ چه کسی جای مرا در نگاهت گرفت که این‌گونه بی‌تفاوت از من گذشتی؟ آیا هنوز گاهی، در آن چشم‌هایت، یادی از من هست؟ یا من، تنها خاطره‌ای دورم، در میان انبوه خاطرات تازه‌ات؟
میدانم
این چشم‌ها،دیگر آن چشم‌های سابق نیستند. شاید دیگر آن برق سابق را نداشته باشند و شاید هم این چشم ها دنیای دیگری شده باشند ...
امامن نگاهت،فکرت،وعشقت را به کسی نخواهم داد 💔
دیدگاه ها (۰)

غریبه ی آشنا💔💔

می‌دانمروزی فرا می‌رسد که بی‌پروادر دریای چشم‌هایت غرق خواهم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط