ستاره ای در میان تاریکی پارت

ستاره ای در میان تاریکی پارت 6
ایمی :* بالاخره بعد این سختی این همه ازار و اذیت وقتش رسید🥹 البته🙁 نکنه این راه برا من ساخته نشده یا نکنه..... *
نویسنده : ایمی یه لحظه دو دل شد... انگاری هوا رو از ریه هاش گرفته باشن و نتونه نفس بکشه درسته کل عمرش منتظر این لحظه اما حالا نمیدانست چکار باید کند
اما یهو وقتی دید از روی احساساتش ستاره چشمش و کوسش داره فعال میشه همه چی رو فراموش کرد و سریع نفس عمیقی کشید خودشو اروم کرد
کلاس در سکوت عمیقی فرو رفت
هیچ کس صدای از خودش نمیداد فقط صدای خش خش و برگه می اومد
سریع بعد چند لحظه ایمی کارش تموم
شد اخر برگش هم درخواست ازمون ورودی یوای رشته قهرمانی رو داد
اومد برگه رو بده به معلم که دید هنوز هیشکی هیچی ننوشته و خودش اولین نفره
ایمی: * وااای خدا نزدیک بودااا هااا😮‍💨😵‍💫🙄 الان فکر کن اولین نفر میدادم
بدبخت بودم. ........................... تازه بجز اون اگه اول میدادم اقا بلک برگه رو سریع میخوند اونجوری🫥😶‍🌫️😶‍🌫️😶‍🌫️😶‍🌫️ بخیر گذشت....*
نویسنده :
ایمی بعد از اینکه فرمش رو تموم کرد
بدنش رو کشید و دستاش رو پشت گردنش فقل کرد و نفس عمیق کشی بعد از اونم کمی ماسکش رو شل کرد تا یکم حالش بهتر شه و نفس بکشه
این چن  دقیقه از اون هشت سال انتظار هم براش سختر بود......
چند دقیقه گذشت
ایمی سرش رو گذاشته بود رو میز و داشت استراحت میکرد
که یهو پشت سریش که یه پسر با کوسه عروسک بود هی چیز میز و کاغذ کوچیک پرت میکیرد
پسره : پپپپپیس... پپییس.. ههی با توعم.. پپپیس صدا میاد.. الووو...
ایمی : ایمی این از جونم چی میخواد😑
امی همینجوری خودشو به ندیدن زد که پسره با یه صدای تو دماغی و رو مخ گفت : هووی میگم میخواای چیکار ههه شی😌 اگه میخوای. تبهکار شی از الان بگو که بدونم شاید دشمن
قسم خورد مممم شدی اخه هر قهرمان حرفه ای دشمن قسم خورده داره 🤓🤓🤓
نویسنده ویو ایمی :
ایمی چشماش داشت زیر ماسکش میپرید و هی منقبض میشد از اعصاب خوردی الانا بود که منفجر شه ولی خوب یه نفس عمیق کشید.... 😮‍💨

ایمی : ایمی جان دختررخوب اروم اروم ارومم باشش🙂💢💢💢
تو که نمی خوای اخر کاری قاتل شی الان دیگه همین یه ذره مونده........
بعدشم این بیچاره تقصیری که نداره فقط یکم ساده لوحه همییین ..... 😩 قصد مسخره کردن ندارم به هرحال هر کسی یه شکله ولللی،.... 😑😐
اخهه 😫😖😑 من بعید میدونم بتونم قهرمان شم بعد تو با خاله بازی میخوای......
کاشکی منم مثل این اعتماد بنفس داشتم😭😖😣
ایمی در حال اروم کردن خودش بود که این پسره هم ول نمیکرد ایمی هم نفس عمیق کشیدی برگشت و با لحن جدی گفت :ببخشید با من کاری داشتید
پسره تا قیافه ایمی رو دید ساکت شد( قشنگگ رید به خودش😂)

اقا بلککک: «خببببببب وقتتون تمومه امیدوارم بهترین تصمیم گرفته باشید
بهترین خودتون بشید،..... ووو اونایی که ننوشتن رو برگه شوون ستاره بزنند که هفته بعد اومدم دوباره بتونن کاملش کنن»
ایمی تا حرف معلم رو شنید برگشت سمت تخته و دیگه به کسی توجه نکرد

معلم یکی یکی برگه ها رو گرفت
وقتی به ایمی رسید اروم برگه ایمی رو گرفت و یه نگاه کرد و اروم بهش لبخند زد و رفت سمت میز بعدی
و در حالی که از کنار ایمی میگذشت
زمزمه وار و اروم به ایمی گفت
«افرین دختر خوب. .... همین اتنظار رو ازت داشتم..»
.......
تموممم این پارت رو زیاد تر نوشتم کیف کنید 😊
راستتی کامنت و لایک کنید و بگید تا اینجا چجوری بوده بگید میخوام بدونم اخه حمایت هم کم شده🥺
دیدگاه ها (۱)

ستاره ای در میان تاریکی پارت 5 زنگ خورد  و کلاس بعدی شروع شد...

(تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی) پارت ۵۰باکوگو : خب اون ات...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط