در آن تاریکی موبایلم را روشن کردم،ساعت سه و نیم بامداد را
در آن تاریکی موبایلم را روشن کردم،ساعت سه و نیم بامداد را گذشته بود، اینجا من داخل اتاقم برای بیستمین بار تلاش می کردم که بخوابم!
هربار یادِ حرفِ یکی از دوستان می افتادم که می گفت: " خوابی که باید تلاش کنی تا ببرتت که دیگه خواب نیس، خواب میاد اما ما رو نمیبره!"
راست می گفت، خواب اصلن مرا نمی دید،
انگار فقط دلتنگی بود که این وسط مرا آدم حساب می کرد! برای بیستمین بار آهنگی که یکی از دوستانم برایم فرستاده بود را پِلی کردم، راستش به یکی از جمله هایش معتاد شده بودم مثلِ یک بلدزر دلم را تخریب می کرد و از زیرِ آوارش خاطراتِ پنهانم را بیرون می کشید! حسِ غریبی آشنا را برایم داشت وقتی می گفت: "رفتی از کنارم اما رفتنت پر از معمّا"!
چه کسی از کنارم رفته بود...؟!
کدام معمّا؟!
فراموش کن دختر! فراموش کن!
تو که یادت نمی آید آخرین بار گفتی: عشقِ ما پر از معمّاست، پر از گره ی کور!
نمی خواستم اشک بریزم، نباید ضعیف می شدم!
تمامِ اینها را با خودم تکرار می کردم و اشک هایم از گونه ام جاری می شد؛ انگار که آب مسیرِ رودخانه اش را پیدا کرده باشد...
اما این رودخانه قرار بود طغیان کند، آهنگ رسید به جایی که می گفت: " چشمانش دار و ندارم بود، دار و ندارم کو...؟! "
چشمانِ چه کسی دار و ندارم بود؟
کدام دار و ندار؟
فراموش کن پسر! فراموش کن...
این قصه یک گره ی کور است، این عشق انتها ندارد،
این فراموشی پایان ندارد...
تو نمی توانی جلوی طغیانِ رودخانه را بگیری!
برای بیستمین بار می گویم؛
تو هیچوقت نمی توانی کسی را فراموش کنی که رفتنش پر از معما بوده!
هربار یادِ حرفِ یکی از دوستان می افتادم که می گفت: " خوابی که باید تلاش کنی تا ببرتت که دیگه خواب نیس، خواب میاد اما ما رو نمیبره!"
راست می گفت، خواب اصلن مرا نمی دید،
انگار فقط دلتنگی بود که این وسط مرا آدم حساب می کرد! برای بیستمین بار آهنگی که یکی از دوستانم برایم فرستاده بود را پِلی کردم، راستش به یکی از جمله هایش معتاد شده بودم مثلِ یک بلدزر دلم را تخریب می کرد و از زیرِ آوارش خاطراتِ پنهانم را بیرون می کشید! حسِ غریبی آشنا را برایم داشت وقتی می گفت: "رفتی از کنارم اما رفتنت پر از معمّا"!
چه کسی از کنارم رفته بود...؟!
کدام معمّا؟!
فراموش کن دختر! فراموش کن!
تو که یادت نمی آید آخرین بار گفتی: عشقِ ما پر از معمّاست، پر از گره ی کور!
نمی خواستم اشک بریزم، نباید ضعیف می شدم!
تمامِ اینها را با خودم تکرار می کردم و اشک هایم از گونه ام جاری می شد؛ انگار که آب مسیرِ رودخانه اش را پیدا کرده باشد...
اما این رودخانه قرار بود طغیان کند، آهنگ رسید به جایی که می گفت: " چشمانش دار و ندارم بود، دار و ندارم کو...؟! "
چشمانِ چه کسی دار و ندارم بود؟
کدام دار و ندار؟
فراموش کن پسر! فراموش کن...
این قصه یک گره ی کور است، این عشق انتها ندارد،
این فراموشی پایان ندارد...
تو نمی توانی جلوی طغیانِ رودخانه را بگیری!
برای بیستمین بار می گویم؛
تو هیچوقت نمی توانی کسی را فراموش کنی که رفتنش پر از معما بوده!
- ۳.۶k
- ۱۳ شهریور ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط