بچههایپردراما
#بچه_های_پُر_دراما
#پارت۱
✯ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ✯
از خواب پاشدم. دست و صورتم رو شستم و رفتم پیش خانواده و صبونه خوردم .
ویو سوان : اوه... امروز روز اول مدرسه جدیده . برای این مدرسه خیلی تلاش کردم. پس باید خوشحال باشم .
در اتاقم رو بستم . به یونیفرمم که از چوب لباسی اویزون بود و روی تخت بود نگاه کردم . یه بولیز سفید مردونه که با کراوات سرمه ای پوشیده میشه بود . یه کت کوتاه سرمه ای و دامن پیلیسه سرمه ای . با جوراب سفید و کفش عروسکی مشکی .
هاله ی کمی از افتاب که از بخشی از پرده که کنار رفته بود و روی یونیفرم افتاده بود خیلی نورانی بود . انگار اون لباس لباسی مقدسه . پر از اتفاق !
رفتم و پرده رو کنار زدم . نور خورشید اتاقم رو پر کرد . برای چند دقیقه در افق محو شدم که مامانم صدام زد :
سوان ؟ حاضر نشدی ؟ دیره ها!
به خودم اومدم و لباسم رو عوض کردم .
ارایش خیلی ملیحی کردم. موهامو از بالا بستم و یه پاپیون روش زدم .
کیفم رو برداشتم . صدای چارم هام که میخورد به فوتو کارت هیونجین رو میشنیدم . سوار سرویسم شدم .
هوا واقعا عالیه . به نظرم تاثیر داره که روز اول مدرسه خوب و جذاب باشه . سوال هایی مغزم رو درگیر کرده بود.
یعنی کجا قراره بشینم ؟ لاکرم کجاست ؟ با کیا همکلاسم ؟ بغل دستیم کیه ؟ و ...
راستی !
من سوان هستم . پارک سوان .
دختری ۱۵ ساله که به تازگی به کره اومده و توی ازمون ، بهترین مدرسه قبول شده . قراره باهم داستان زندگی من رو بفهمیم!
#پارت۱
✯ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ✯
از خواب پاشدم. دست و صورتم رو شستم و رفتم پیش خانواده و صبونه خوردم .
ویو سوان : اوه... امروز روز اول مدرسه جدیده . برای این مدرسه خیلی تلاش کردم. پس باید خوشحال باشم .
در اتاقم رو بستم . به یونیفرمم که از چوب لباسی اویزون بود و روی تخت بود نگاه کردم . یه بولیز سفید مردونه که با کراوات سرمه ای پوشیده میشه بود . یه کت کوتاه سرمه ای و دامن پیلیسه سرمه ای . با جوراب سفید و کفش عروسکی مشکی .
هاله ی کمی از افتاب که از بخشی از پرده که کنار رفته بود و روی یونیفرم افتاده بود خیلی نورانی بود . انگار اون لباس لباسی مقدسه . پر از اتفاق !
رفتم و پرده رو کنار زدم . نور خورشید اتاقم رو پر کرد . برای چند دقیقه در افق محو شدم که مامانم صدام زد :
سوان ؟ حاضر نشدی ؟ دیره ها!
به خودم اومدم و لباسم رو عوض کردم .
ارایش خیلی ملیحی کردم. موهامو از بالا بستم و یه پاپیون روش زدم .
کیفم رو برداشتم . صدای چارم هام که میخورد به فوتو کارت هیونجین رو میشنیدم . سوار سرویسم شدم .
هوا واقعا عالیه . به نظرم تاثیر داره که روز اول مدرسه خوب و جذاب باشه . سوال هایی مغزم رو درگیر کرده بود.
یعنی کجا قراره بشینم ؟ لاکرم کجاست ؟ با کیا همکلاسم ؟ بغل دستیم کیه ؟ و ...
راستی !
من سوان هستم . پارک سوان .
دختری ۱۵ ساله که به تازگی به کره اومده و توی ازمون ، بهترین مدرسه قبول شده . قراره باهم داستان زندگی من رو بفهمیم!
- ۱۷۶
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط