. عادتم داده بودی به ساعتهای آمدنت،به حرفهای شیرین و خنده
. عادتم داده بودی به ساعتهای آمدنت،به حرفهای شیرین و خنده های
ساده، حالا که نیستی دلتنگ می شوم راس آن ساعت،انگار چیزی از من گم میشود،
کم میشود و من هر چقدر بگردم باز پیدایش نمی کنم، تکرار غریبی ست،دلتنگی برای
کسی که دوستت نداشت، پایت نماند، و باز این قلم دست بر نمی دارد از عادت غریب
کودکی و بغض هایش، دلتنگ که می شود بی وقفه می بارد.
آنقدرها هم که ادعا می کردی شانه هایت توان تحمل دلتنگی ها را نداشت، ببخش
خوب من، دلم که تنگ شود کلمات از سر دلتنگی نامهربانی میکنند، اگر گلایه هایم را
برایت ننویسم با مردگان خاموش تفاوتی دارم؟باید برایت بنویسم از تمام روزهای بی تو
ماندن، از بغضی که امان نمی دهد تا برایت بنویسم، از تمام تمام روزمرگی ها و تو با
حوصله پای حرفهایم بمانی، میدانی این روزها حسرت پیچک ها را هم میخورم،کاش
پیچکی بودم آنقدر دورت میپیچیدم،می پیچیدم،می پیچیدم که سماجتم تو را به خنده
می انداخت و آنوقت دوباره جان میگرفتم، اخم هم کنی من دوباره پیچک تو می شوم،
چین ابروهایت را باز کن حداقل برای لحظه ای دیدنت، میخواهم تو را با همان تصویر
مهربان همیشگی تصور کنم.
ساده، حالا که نیستی دلتنگ می شوم راس آن ساعت،انگار چیزی از من گم میشود،
کم میشود و من هر چقدر بگردم باز پیدایش نمی کنم، تکرار غریبی ست،دلتنگی برای
کسی که دوستت نداشت، پایت نماند، و باز این قلم دست بر نمی دارد از عادت غریب
کودکی و بغض هایش، دلتنگ که می شود بی وقفه می بارد.
آنقدرها هم که ادعا می کردی شانه هایت توان تحمل دلتنگی ها را نداشت، ببخش
خوب من، دلم که تنگ شود کلمات از سر دلتنگی نامهربانی میکنند، اگر گلایه هایم را
برایت ننویسم با مردگان خاموش تفاوتی دارم؟باید برایت بنویسم از تمام روزهای بی تو
ماندن، از بغضی که امان نمی دهد تا برایت بنویسم، از تمام تمام روزمرگی ها و تو با
حوصله پای حرفهایم بمانی، میدانی این روزها حسرت پیچک ها را هم میخورم،کاش
پیچکی بودم آنقدر دورت میپیچیدم،می پیچیدم،می پیچیدم که سماجتم تو را به خنده
می انداخت و آنوقت دوباره جان میگرفتم، اخم هم کنی من دوباره پیچک تو می شوم،
چین ابروهایت را باز کن حداقل برای لحظه ای دیدنت، میخواهم تو را با همان تصویر
مهربان همیشگی تصور کنم.
- ۷.۱k
- ۰۶ دی ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط