گفتی: نباید یاد چشمانم بیافتی

گفتی: نباید یاد چشمانم بیافتی
هی مثل بختک روی ایمانم بیافتی
گفتی: نباید در وجودم پا بگیری
دردی و باید مثل دندانم بیافتی
هی عاشقانه می نوشتم از نگاهت
هی قهوه تا در فال فنجانم بیافتی
من اشک را با گریه هایم خسته کردم
شاید شبی در راه کنعانم بیافتی
می خواستم باور کنی تنهایی ام را
می خواستی از چشم گریانم بیافتی
دیگر چه فرقی میکند من در چه حالم
سوزم که شاید در زمستانم بیافتی
پایان ندارد بی قراریهای من
باید به یاد روز پایانم بیافتی
یک جور آتش میزنم روزی خودم را!
کبریت دیدی؛ یاد چشمانم بیافتی..
دیدگاه ها (۱۶)

نوشتم خانه ام خالیست از تونوشتی دلبرم طاقت بیاور..نوشتم خالی...

کسی که جای نفس های خسته آه نوشتچقدر آخر این قصه را سیاه ن...

بوسه می خواهم. ولی باهرلبی مقدورنیستهرلبی درشان لبای من مغر...

اگر دنیا شود آخر تو از چشمم نمی افتیبه جانم گر زنی آذر تو از...

سفیر کبیر Grand Ambassador

ان لبخند پریسا که نبض حیات من بود محو شد چشمانش نمیخندید جدی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط