رمان نفرت و عشق

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] |
|پارت ⁹|

فرداشب یک جشن بود به مناسبت موفقیت هردو شرکت و همه هم دعوت بودن.
امشب همه ی ادم های مهم میان به این جشن و من بعد از 3 هفته که نبودم باید خوب به نظر میومدم
اماده شدم (عکس لباس رو گذاشتم)
و سوار ماشین شدیم و رسیدیم
از ماشین پیاده شدم و رفتم داخل
همه ی مهمون ها بودن و تهیونگ هم کنارشون بود به من اشاره کردن و رفتم پیششون و حرف زدیم.
موقع رقص بود ‌و همه با یه همراه رقصیدن
من نشسته بودم چنددقیقه بعد رفتم به سرویس دستام رو شستم و اومدم بیرون که
یه مردی جلوم رو گرفت

ات: اممم کاری داشتید؟
مرد: همچین دختر زیبایی نباید تنها باشه درست نمیگم (بانیشخند)
ات: لطفا مزاحم نشید
میخواستم برم که دستم رو محکم گرفت و منو به سمت دیوار انداخت و چسبوند
مرد: چیه میترسی؟ (باخنده)
صورتش رو نزدیک صورتم کرد.
انقدر که نفسم هاش توی صورتم حس میکردم.
ات: اگر ولم نکنی داد میزنم
مرد: الان همه وسط مهمونی هستن کی صدای تورو میشنوه
منو کشوند و بردم توی اتاق و انداختم روی تخت لباسش رو دراورد و نزدیکم شد و

ادامه ...
(چون این پارت خیلی کم بود یک پارت دیگه هم میزارم)
دیدگاه ها (۰)

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] ...

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] ...

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] ...

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] ...

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] ...

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط