تکاپو پارت 96:برو..
تکاپو پارت 96:برو..
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
سه روز بعد...
هوای صبح، خنک و آرام بود.
عمارت دزموند مثل همیشه در سکوت فرو رفته بود.
الیزابت مقابل آینه ایستاده بود.
کتوشلوار مشکی خوشدوختش را پوشید.
تاپ سفید، تضاد زیبایی با رنگ تیرهی کت ایجاد کرده بود.
دستمال گردن مشکی را مرتب کرد.
بعد کفشهای پاشنهبلندش را پوشید.
چند ثانیه به تصویر خودش در آینه خیره ماند.
امروز...
قرار بود برای اولین بار با دامیان و آنیا روبهرو شود.
نفس آرامی کشید.
ـ «فقط آروم باش...»
و از اتاق خارج شد.
...
در همان زمان...
دیمیتریوس زودتر از او به سالن اصلی رسیده بود.
چند دقیقه بعد، صدای باز شدن در ورودی عمارت آمد.
دامیان و آنیا وارد شدند.
دیمیتریوس چند قدم به استقبالشان رفت.
ـ خوش اومدین.
دامیان دست برادرش را فشرد.
ـ ممنون که هماهنگ کردی.
آنیا هم با لبخند گفت:
ـ امیدوارم مزاحمتون نشده باشیم.
دیمیتریوس خیلی کوتاه سر تکان داد.
ـ نه.
چند لحظه بعد...
صدای آرام قدمهای پاشنهبلند در راهرو پیچید.
هر سه نفر ناخودآگاه به سمت صدا برگشتند.
الیزابت در ابتدای راهرو ایستاده بود.
چند ثانیه...
حرکت نکرد.
نگاهش بین دامیان و آنیا جابهجا شد.
انگار در دلش چیزی میگفت:
«برگرد...»
دستش ناخودآگاه مشت شد.
اما همان لحظه...
نگاهش به دیمیتریوس افتاد.
بیاختیار، حرفی که چند شب قبل به او زده بود در ذهنش زنده شد.
«قول میدم همکاری کنم.»
الیزابت خیلی آرام، زیر لب گفت:
ـ نه...
الیزابت...
تو بهش قول دادی.
این بار قدم برداشت.
یکی...
دو...
سه...
تا مقابل آنها ایستاد.
لبخند مؤدبانهای زد و دستش را جلو آورد.
ـ سلام.
من الیزابت مورگان هستم.
دامیان دستش را فشرد.
ـ دامیان دزموند.
بعد نوبت آنیا شد.
آنیا هم با لبخند دستش را دراز کرد.
ـ آنیا فورجر.
در همان لحظهای که دستهایشان به هم رسید...
نگاه آنیا، روی گردن الیزابت ثابت ماند.
از زیر یقهی لباس...
رشتهی باریکی از یک گردنبند دیده میشد.
قلب آنیا برای لحظهای تندتر زد.
چهرهاش کمی جدی شد.
آرام پرسید:
ـ ببخشید...
میشه گردنبندتون رو ببینم؟
الیزابت برای چند ثانیه مکث کرد.
نگاهش خیلی کوتاه به دیمیتریوس افتاد.
بعد دوباره به آنیا نگاه کرد.
ـ باشه...
آرام دستش را زیر یقه برد.
گردنبند را بیرون کشید.
یک ستارهی نقرهای کوچک، زیر نور لوستر درخشید.
چند لحظه سکوت برقرار شد.
آنیا با دقت به گردنبند نگاه کرد.
نه...
این همان چیزی نبود که آن شب دیده بود.
آرام نفسش را بیرون داد.
لبخند کمرنگی زد.
ـ قشنگه...
الیزابت لبخند کوتاهی زد.
ـ ممنون.
اما...
در دل آنیا هنوز چیزی آرام نگرفته بود.
نمیدانست چرا.
فقط احساس میکرد آن چهره...
یا شاید آن نگاه...
برایش بیش از حد آشناست.
دیمیتریوس که تمام این صحنه را زیر نظر داشت، نگاه کوتاهی بین آنیا و الیزابت ردوبدل کرد.
او هم متوجه شد که سؤال آنیا، فقط از روی کنجکاوی نبود.
فضای سالن برای چند ثانیه سنگین شد.
دامیان که متوجه تغییر حال هر دو شده بود، تصمیم گرفت سکوت را بشکند.
لبخند کوچکی زد و گفت:
ـ خب...
فکر کنم قبل از شروع صحبت دربارهی پرونده، حداقل باید یه چای بخوریم.
یکی از خدمتکارها که از قبل آماده ایستاده بود، با سینی چای وارد سالن شد.
الیزابت بیاختیار به فنجانها نگاه کرد.
دیمیتریوس، بدون اینکه چیزی بگوید، خیلی طبیعی فنجان چای سبز را برداشت و جلوی الیزابت گذاشت.
بعد تازه انگار خودش متوجه این حرکت ناخودآگاه شد.
برای اینکه موضوع را عادی جلوه دهد، خیلی خشک گفت:
ـ ...قهوه نداشتن.
الیزابت چند لحظه به فنجان نگاه کرد.
بعد خیلی آرام، فقط طوری که خودش بشنود، زیر لب گفت:
ـ دروغگوی بدی هستی، دیمیتریوس دزموند...
و گوشهی لبش، خیلی نامحسوس، بالا رفت.
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
سه روز بعد...
هوای صبح، خنک و آرام بود.
عمارت دزموند مثل همیشه در سکوت فرو رفته بود.
الیزابت مقابل آینه ایستاده بود.
کتوشلوار مشکی خوشدوختش را پوشید.
تاپ سفید، تضاد زیبایی با رنگ تیرهی کت ایجاد کرده بود.
دستمال گردن مشکی را مرتب کرد.
بعد کفشهای پاشنهبلندش را پوشید.
چند ثانیه به تصویر خودش در آینه خیره ماند.
امروز...
قرار بود برای اولین بار با دامیان و آنیا روبهرو شود.
نفس آرامی کشید.
ـ «فقط آروم باش...»
و از اتاق خارج شد.
...
در همان زمان...
دیمیتریوس زودتر از او به سالن اصلی رسیده بود.
چند دقیقه بعد، صدای باز شدن در ورودی عمارت آمد.
دامیان و آنیا وارد شدند.
دیمیتریوس چند قدم به استقبالشان رفت.
ـ خوش اومدین.
دامیان دست برادرش را فشرد.
ـ ممنون که هماهنگ کردی.
آنیا هم با لبخند گفت:
ـ امیدوارم مزاحمتون نشده باشیم.
دیمیتریوس خیلی کوتاه سر تکان داد.
ـ نه.
چند لحظه بعد...
صدای آرام قدمهای پاشنهبلند در راهرو پیچید.
هر سه نفر ناخودآگاه به سمت صدا برگشتند.
الیزابت در ابتدای راهرو ایستاده بود.
چند ثانیه...
حرکت نکرد.
نگاهش بین دامیان و آنیا جابهجا شد.
انگار در دلش چیزی میگفت:
«برگرد...»
دستش ناخودآگاه مشت شد.
اما همان لحظه...
نگاهش به دیمیتریوس افتاد.
بیاختیار، حرفی که چند شب قبل به او زده بود در ذهنش زنده شد.
«قول میدم همکاری کنم.»
الیزابت خیلی آرام، زیر لب گفت:
ـ نه...
الیزابت...
تو بهش قول دادی.
این بار قدم برداشت.
یکی...
دو...
سه...
تا مقابل آنها ایستاد.
لبخند مؤدبانهای زد و دستش را جلو آورد.
ـ سلام.
من الیزابت مورگان هستم.
دامیان دستش را فشرد.
ـ دامیان دزموند.
بعد نوبت آنیا شد.
آنیا هم با لبخند دستش را دراز کرد.
ـ آنیا فورجر.
در همان لحظهای که دستهایشان به هم رسید...
نگاه آنیا، روی گردن الیزابت ثابت ماند.
از زیر یقهی لباس...
رشتهی باریکی از یک گردنبند دیده میشد.
قلب آنیا برای لحظهای تندتر زد.
چهرهاش کمی جدی شد.
آرام پرسید:
ـ ببخشید...
میشه گردنبندتون رو ببینم؟
الیزابت برای چند ثانیه مکث کرد.
نگاهش خیلی کوتاه به دیمیتریوس افتاد.
بعد دوباره به آنیا نگاه کرد.
ـ باشه...
آرام دستش را زیر یقه برد.
گردنبند را بیرون کشید.
یک ستارهی نقرهای کوچک، زیر نور لوستر درخشید.
چند لحظه سکوت برقرار شد.
آنیا با دقت به گردنبند نگاه کرد.
نه...
این همان چیزی نبود که آن شب دیده بود.
آرام نفسش را بیرون داد.
لبخند کمرنگی زد.
ـ قشنگه...
الیزابت لبخند کوتاهی زد.
ـ ممنون.
اما...
در دل آنیا هنوز چیزی آرام نگرفته بود.
نمیدانست چرا.
فقط احساس میکرد آن چهره...
یا شاید آن نگاه...
برایش بیش از حد آشناست.
دیمیتریوس که تمام این صحنه را زیر نظر داشت، نگاه کوتاهی بین آنیا و الیزابت ردوبدل کرد.
او هم متوجه شد که سؤال آنیا، فقط از روی کنجکاوی نبود.
فضای سالن برای چند ثانیه سنگین شد.
دامیان که متوجه تغییر حال هر دو شده بود، تصمیم گرفت سکوت را بشکند.
لبخند کوچکی زد و گفت:
ـ خب...
فکر کنم قبل از شروع صحبت دربارهی پرونده، حداقل باید یه چای بخوریم.
یکی از خدمتکارها که از قبل آماده ایستاده بود، با سینی چای وارد سالن شد.
الیزابت بیاختیار به فنجانها نگاه کرد.
دیمیتریوس، بدون اینکه چیزی بگوید، خیلی طبیعی فنجان چای سبز را برداشت و جلوی الیزابت گذاشت.
بعد تازه انگار خودش متوجه این حرکت ناخودآگاه شد.
برای اینکه موضوع را عادی جلوه دهد، خیلی خشک گفت:
ـ ...قهوه نداشتن.
الیزابت چند لحظه به فنجان نگاه کرد.
بعد خیلی آرام، فقط طوری که خودش بشنود، زیر لب گفت:
ـ دروغگوی بدی هستی، دیمیتریوس دزموند...
و گوشهی لبش، خیلی نامحسوس، بالا رفت.
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
- ۱۶۶
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط