‍ از تب عشق نگو چون که قلم می شکند

‍ از تب عشق نگو چون که قلم می شکند
حرمت خانه و ایوان و حرم می شکند

بر لب طاقچه ها خانه ی قرآن گم شد
باور حرف چه سختست قسم می شکند

عشق پرواز عجیبی است که شاهین باید
کفتر کوچکمو بال و پرم می شکند

عاشقی شال قشنگی است که می بافد ذهن
گردن عاشق بیچاره ز غم می شکند

شده ام مثل درختی که اسیر خاکست
زیر دستان طبیعت کمرم می شکند

در شب حادثه بر دار هوس رفت جهان
وای ازین بوالهوسی پاک دلم می شکند

من شکایت نکنم از احدی غیر خودم
شیشه ی بخت من از دست خودم می شکند؟
دیدگاه ها (۵)

این کوچه روزی روزگاری یک پری داشتازکودکی با من قرار همسری دا...

هــــر کـــس بـــه ســـهم خـــود از دنــــیا چیـــزی بر مـــ...

من که دلتنگ توام بامن بمان ، دل دل نکنتا دلم خالیست ، درجای ...

باز میگردم که شعری در خورت پیدا کنمشاید این دفعه تو را هم ان...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟵𝟲دستپاچه شدم و خواستم گوشی‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط