❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥
⁦(⁠。⁠♡⁠part 176♡⁠。⁠)⁩

نمیخواستم چشمام رو باز کنم تا این صحنه فوق العاده
شیرین و جذاب از جلوي چشمام محو بشه ولي براي ديدن
صورت قشنگ جونگکوک اروم بازش کردم
نگاه مشکي دلخورش خیره بود توي چشمام.
حس كردم اشک تو چشمش حلقه زد.
با جدیت بغض پنهانی گفت: چرا؟؟ چرا رفتی؟ چرا همه غرور و قلبم رو زیر پات له کردي؟
از جمله اش یه دفعه زدم زیر گریه و دهن باز کردم که همه
چیز رو بگم...اره... باید میگفتم باید میفهمید چیا به سرم
اومده و هنوز بي نهايت عاشقشم.
دهن باز کردم که بگم ولي صدايي دهنم رو نيمه باز نگه
داشت : فرمانده جونگکوک... فرمانده کجایین؟
جونگکوک‌ سریع خودشو ازم جدا کرد و از بالکن رفت بیرون تا من دیده نشم.
نگهبان : اعلاحضرت کارتون دارن
جونگکوک‌ : بریم..
رفتم جلوي ورودي بالكن.
برگشت و نگاهي بهم انداخت و نفس عمیقی کشید و رفت.
داغون همونجا نشستم.
من لعنتي ميخواستم بگم میخواستم همه چیزو بگم..
اما نشد.
با غم و درد برگشتم به اتاقم
فردا ظهر براي حضور سر میز ناهار حاضر شدم و قصد
داشتم بعد ناهار جونگکوک رو بکشم گوشه اي و هرچي
توي دلمه هر چیزی که پیش اومده بود رو براش بگم.
با این نیت رفتم به سالن
که با دیدن جولي سر ميز ناراحت شدم ولي نشون
ندادم.
حالش اصلا خوب به نظر نمیرسید.
زیر چشماش کبود بود و خيلي لاغر شده بود.
حال بدي داشت و به وضوح حس میکردم دین دیگه نگاه
سابق رو بهش نداره
نگاه دین به جولي عاشقونه نبود. نگاهي سرد و از روي
وظیفه بود و حاضر بودم شرط ببندم خيلي وقته شبي رو باهم نگذروندن.
جونگکوک‌ هم نشسته بود.
لبخند کوتاهي به همه زدم و نشستم.
براي خودم غذا کشیدم و مشغول شدم.
با لبخند کوچیکی به جونگکوک که نگام نمیکرد نگاه کردم
و توی ذهنم به خودم گفتم بعد ناهار همه چیز رو بهش
ميگي و همه چیز درست میشه.
جولي : خوشگل شدي..


پارت هدیه 💫
دیدگاه ها (۳)

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 177♡⁠。⁠)⁩نگاش ک...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 175♡⁠。⁠)⁩اول به...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 174♡⁠。⁠)⁩و دستا...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 99・⁠]⁠ᕗ  تو راهرو داشتم شنلم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط