ميگن يه روز يك عابدي بود كه در كوه به عبادت مشغول بود...س

ميگن يه روز يك عابدي بود كه در كوه به عبادت مشغول بود...سهميه روزانه اش دو قرص نان بود كه برادرش از شهر ميفرستاد......چند روز شد كه روزي اش از شهر نرسيد....به شهر رفت ولي هيچ كس بجز يك كافر بيخدا حاضر نشد بهش نون بده.....عابد از سر ناچاري نون رو گرفت و برگشت....در راه يك سگ دنبالش افتاد....عابد يكم از نون رو انداخت...سگ خورد.....بازهم دنبالش رفت...القصه عابد تمام نون رو داد و باز هم سگ دنبالش ميرفت....عابد برگشت و گفت چه سگ بي چشم و رويي هستي ...هنوز دنبال من مي آيي؟؟؟سگ به سخن اومد و گفت بي چشم و رو تو هستي كه چند روز ،نونت دير شد نتونستي تحمل كني و رفتي از كافر نون گرفتي....البته اين فقط داستان بود.....ولي ...
دیدگاه ها (۳)

[•] عمارت عشق [•]Part number 26ـ«گاهی اوقات انسان ها عصبانی ...

dark life = 34سه روز از شب اعتراف گذشته بود. سه روزی که تهیو...

#چندپارتیفک کنم نون برنجی ها کار خودشونو کردن..لینو/ا.تP:5شن...

My lovely neighbor part : 59

اسم: فرکانس سکوتپارت دوماز دیدگاه...؟دو ساعت قبل از شروع مهم...

«مهمان ناخوانده»بارون شدیدی می‌بارید و خیابون‌های شهر تقریبا...

📸 عکس آخرپارت دوم: «چیزی که نباید می‌دید»روز اول سفر، همه‌چی...

پارت ۲۰:

سایه کاپل: جونگ کوک ، سویونسبک؟ تک پارتی ( Rose ) _ "نه.. نه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط