خون آشام من/قسمت ۲۳/پارت۲
---
چشمانم را باز کردم. سقفی بلند با گچبریهای طلایی بالای سرم بود. عمارت. تخت نرم و ابریشمی، بوی عود و گلابِ کهنه. میخواستم بلند شوم که ناگهان به خودم نگاه کردم و خون در رگهایم منجمد شد.
یک لباس خواب نیمهشفاف و کوتاه به تن داشتم. مشکی، با تور و توری که هیچچیز را پنهان نمیکرد
لباسهای خودم نبود. یعنی کسی... در حالی که بیهوش بودم، لباسم را عوض کرده بود.
دستم را توی ملحفهها فرو کردم و دندانها را به هم فشردم. در همان لحظه، درِ بزرگ چوبی باز شد و جونگ کوک با همان کتِ مشکیِ بینقص و یک لیوان شرابِ یاقوتیرنگ وارد شد. لبخند ملایمی روی لب داشت، اما وقتی چشمش به حالتِ من افتاد، مکث کرد.
«تو... لباسِ مرا عوض کردی؟» صدایم میلرزید، اما از عصبانیت بود، نه ترس.
جونگ کوک شانه بالا انداخت. «خدمتکارانم. تو غش کرده بودی، نمیتوانستم بگذارم با لباسِ کثیفِ ایستگاه روی ابریشمِ تختِ من بخوابی.»
«حق نداشتی!» فریاد زدم و از جا بلند شدم، بیتوجه به اینکه لباسِ کوتاه، پاهایِ لختِ مرا کاملاً نمایان میکرد. انگشتِ لرزانم را به سمتش گرفتم. «تو هیچ حقی نداری به بدنِ من دست بزنی! تو فقط یک قاتلی! همان خونآشامی که گردنِ مرا گاز گرفتی و خونم را مکیدی! دستهایت به خونِ آدمها آلودهست، حتی اگر کتِ گرانقیمت بپوشی و توی قصر زندگی کنی!»
برای اولین بار، آن لبخندِ همیشگی از صورتِ جونگ کوک محو شد. چشمانِ یاقوتیاش تیره و سرد شدند، مثل آتشی که زیرِ خاکستر خاموش میشود. لیوان شراب را محکم روی میزِ عسلیِ کنارِ تخت گذاشت، طوریکه چند قطره از آن روی سنگِ مرمر پاشید.
«قاتل؟» صدایش دیگر مخملی نبود. خشک و تیز شده بود، مثل تیغِ یخ. «من تو را نکشتم، یوری. میتوانستم تمامِ وجودت را خالی کنم و توی گودالِ زباله بیندازم، اما به جایش، تو را به خانهام آوردم، توی نرمترین تختِ جهان خواباندم، و حتی به خدمتکارانم گفتم که با حریر و ابریشم به بدنت دست بزنند، نه با پارچهی ارزان.»
نگاهِ تیزِ دوخت به چشمهایم.
«و حالا به من میگویی دستم کثیف است؟ خب، اگر اینطور فکر میکنی...»
بدون اینکه کلمهای دیگر بگوید، پشت کرد و با قدمهای بلند و مغرورِ یک اشرافزاده، از اتاق بیرون رفت. درِ سنگین با صدایی عمیق بسته شد و من تنها ماندم، با آن لباسِ ننگین و قلبِ تپندهای که نمیدانست از عصبانیت میزند یا چیزِ دیگری...
اما گوشهی چشمم، روی میزِ عسلی، ناگهان چیزی را دیدم که قبلاً نبود: یک لیوان شیرِ گرم، همراه با یک یادداشتِ کوچک با خطی زیبا: «برای کمخونیات. جونگ کوک.»
(ادمین:عرررر منم میخوامممم)
---
با دستهای لرزان لباسهای خودم رو پوشیدم و گوشی را از زیرشان روی مبل چرمی برداشتم. بدون معطلی شمارهی جیمین را گرفتم.
«یوری؟! کجایی؟ نگرانت بودم!» صدای نفس زدهاش پیچید.
زمزمه کردم: «یک نفر منو دزدیده، نمیدونم کجام ولی یه عمارت بزرگه. از درِ پشتی بیا، میتونم حیاط رو از پنجره ببینم. سریع!»
پانزده دقیقه بعد، چراغهای ماشین جیمین توی خیابانِ خلوتِ پشتی عمارت خاموش شد. از پنجره نگاهش کردم که پیاده شد و با احتیاط به درِ آهنیِ باغچه نزدیک شد.
دویدم پایین. در باز بود، انگار کسی عمداً قفلش نکرده بود. پریدم توی ماشین و جیمین بدون سؤال، گاز را داد. توی سکوتِ شب، از کوچهپسکوچههای عمارت دور شدیم و هر ثانیه فاصلهمان بیشتر میشد.
اما وقتی از آخرین خیابان پیچیدیم، ناخودآگاه به آینهی بغلم نگاه کردم. پشت پنجرهی طبقهی سوم، سایهای بیحرکت ایستاده بود با چشمانی که مثل دو یاقوت در تاریکی میدرخشیدند. جونگ کوک فقط تماشا میکرد؛ نه دوید، نه داد زد، نه حتی دستی تکان داد.
ولی میدانستم این پایان ماجرا نیست
او باز خواهد گشت
و وقتی بیاید باید تاوان سنگینی بپردازم
شرط
۲۴لایک
۶بازنشر
چشمانم را باز کردم. سقفی بلند با گچبریهای طلایی بالای سرم بود. عمارت. تخت نرم و ابریشمی، بوی عود و گلابِ کهنه. میخواستم بلند شوم که ناگهان به خودم نگاه کردم و خون در رگهایم منجمد شد.
یک لباس خواب نیمهشفاف و کوتاه به تن داشتم. مشکی، با تور و توری که هیچچیز را پنهان نمیکرد
لباسهای خودم نبود. یعنی کسی... در حالی که بیهوش بودم، لباسم را عوض کرده بود.
دستم را توی ملحفهها فرو کردم و دندانها را به هم فشردم. در همان لحظه، درِ بزرگ چوبی باز شد و جونگ کوک با همان کتِ مشکیِ بینقص و یک لیوان شرابِ یاقوتیرنگ وارد شد. لبخند ملایمی روی لب داشت، اما وقتی چشمش به حالتِ من افتاد، مکث کرد.
«تو... لباسِ مرا عوض کردی؟» صدایم میلرزید، اما از عصبانیت بود، نه ترس.
جونگ کوک شانه بالا انداخت. «خدمتکارانم. تو غش کرده بودی، نمیتوانستم بگذارم با لباسِ کثیفِ ایستگاه روی ابریشمِ تختِ من بخوابی.»
«حق نداشتی!» فریاد زدم و از جا بلند شدم، بیتوجه به اینکه لباسِ کوتاه، پاهایِ لختِ مرا کاملاً نمایان میکرد. انگشتِ لرزانم را به سمتش گرفتم. «تو هیچ حقی نداری به بدنِ من دست بزنی! تو فقط یک قاتلی! همان خونآشامی که گردنِ مرا گاز گرفتی و خونم را مکیدی! دستهایت به خونِ آدمها آلودهست، حتی اگر کتِ گرانقیمت بپوشی و توی قصر زندگی کنی!»
برای اولین بار، آن لبخندِ همیشگی از صورتِ جونگ کوک محو شد. چشمانِ یاقوتیاش تیره و سرد شدند، مثل آتشی که زیرِ خاکستر خاموش میشود. لیوان شراب را محکم روی میزِ عسلیِ کنارِ تخت گذاشت، طوریکه چند قطره از آن روی سنگِ مرمر پاشید.
«قاتل؟» صدایش دیگر مخملی نبود. خشک و تیز شده بود، مثل تیغِ یخ. «من تو را نکشتم، یوری. میتوانستم تمامِ وجودت را خالی کنم و توی گودالِ زباله بیندازم، اما به جایش، تو را به خانهام آوردم، توی نرمترین تختِ جهان خواباندم، و حتی به خدمتکارانم گفتم که با حریر و ابریشم به بدنت دست بزنند، نه با پارچهی ارزان.»
نگاهِ تیزِ دوخت به چشمهایم.
«و حالا به من میگویی دستم کثیف است؟ خب، اگر اینطور فکر میکنی...»
بدون اینکه کلمهای دیگر بگوید، پشت کرد و با قدمهای بلند و مغرورِ یک اشرافزاده، از اتاق بیرون رفت. درِ سنگین با صدایی عمیق بسته شد و من تنها ماندم، با آن لباسِ ننگین و قلبِ تپندهای که نمیدانست از عصبانیت میزند یا چیزِ دیگری...
اما گوشهی چشمم، روی میزِ عسلی، ناگهان چیزی را دیدم که قبلاً نبود: یک لیوان شیرِ گرم، همراه با یک یادداشتِ کوچک با خطی زیبا: «برای کمخونیات. جونگ کوک.»
(ادمین:عرررر منم میخوامممم)
---
با دستهای لرزان لباسهای خودم رو پوشیدم و گوشی را از زیرشان روی مبل چرمی برداشتم. بدون معطلی شمارهی جیمین را گرفتم.
«یوری؟! کجایی؟ نگرانت بودم!» صدای نفس زدهاش پیچید.
زمزمه کردم: «یک نفر منو دزدیده، نمیدونم کجام ولی یه عمارت بزرگه. از درِ پشتی بیا، میتونم حیاط رو از پنجره ببینم. سریع!»
پانزده دقیقه بعد، چراغهای ماشین جیمین توی خیابانِ خلوتِ پشتی عمارت خاموش شد. از پنجره نگاهش کردم که پیاده شد و با احتیاط به درِ آهنیِ باغچه نزدیک شد.
دویدم پایین. در باز بود، انگار کسی عمداً قفلش نکرده بود. پریدم توی ماشین و جیمین بدون سؤال، گاز را داد. توی سکوتِ شب، از کوچهپسکوچههای عمارت دور شدیم و هر ثانیه فاصلهمان بیشتر میشد.
اما وقتی از آخرین خیابان پیچیدیم، ناخودآگاه به آینهی بغلم نگاه کردم. پشت پنجرهی طبقهی سوم، سایهای بیحرکت ایستاده بود با چشمانی که مثل دو یاقوت در تاریکی میدرخشیدند. جونگ کوک فقط تماشا میکرد؛ نه دوید، نه داد زد، نه حتی دستی تکان داد.
ولی میدانستم این پایان ماجرا نیست
او باز خواهد گشت
و وقتی بیاید باید تاوان سنگینی بپردازم
شرط
۲۴لایک
۶بازنشر
- ۳۹۳
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط