داستان کوتاه

داستان کوتاه
روانپزشک


در کودکی همیشه فکر میکردم شبها کسی زیر تختم پنهان شده است.
-نزد پزشک اعصاب رفتم و مشکلم را گفتم
روانپزشک گفت:
"فقط یک سال
هفته‌ای سه روز
جلسه ای 50 دلار بده و بیا تا درمانت کنم.
شش ماه بعد اون پزشک رو تو خیابان دیدم.
پرسید، "چرا نیومدی؟"
-گفتم، "خُوب، جلسه‌ای پنجاه دلار، برای یک سال خیلی زیاد بود.
یه نجّار منو مجانی معالجه کرد..!!
خوشحالم که اون پول رو پس‌انداز کردم و یه وانت نو خریدم.
" پزشک گفت، "عجب!
میتونم بپرسم اون نجّاره چطور تو را معالجه کرد؟
" گفتم: "به من گفت اگه پایه‌های تختخواب را ببُرم؛ دیگه هیچکس نمی‌تونه زیر تختت قایم بشه!"

برای هر تصمیم گیری شتاب نکنیم
دیدگاه ها (۷)

✒ انشای پسر بچه آلمانی به پدر رفتگرش:پدر عزیزم من به خوبی می...

باورکن....درتقدیر هر انسانی معجزه ای از طرف خدا تعیین شده که...

ﺯﻧﺪﮔﻴﺴﺖ ﺩﻳﮕﺮ !.ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻛﻪ ﻫﻤﻪ ﺭﻧﮕﻬﺎﻳﺶ ﺟﻮﺭ ﻧﻴﺴﺖ .ﻫﻤﻪ ﺳﺎﺯﻫﺎﻳﺶ ﻛﻮ...

خدا کند یه اتفاق خوب بیافتد وسط زندگیماناری همینجاوسط بی حوص...

معامله p16جونگ‌کوک انگشت‌هایش را آرام روی ملحفه کشید.«دردم خ...

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜قـفـس طـلایـیpart_4ویو میراواقعا چه ربطی به...

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜قـفـس طـلایـیpart_4ویو میراواقعا چه ربطی به...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 1فلش بک سال ۲۰۲۱ عم...

𝒎𝒚 𝒍𝒊𝒂𝒓𝘾𝙝𝙖𝙥𝙩𝙚𝙧:2𝙋𝙖𝙧𝙩:2اگر کمی دیگر طول می‌کشید ممکن بود قلب ...

تاریکی زیر پوست نور. پارت اول.

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜قـفـس طـلایـیpart_3ساعت دقیقا نه و پنجاه و ...

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜قـفـس طـلایـیpart_3ساعت دقیقا نه و پنجاه و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط