اسم رمان : در جستجوی چه چیزی ؟
اسم رمان : در جستجوی چه چیزی ؟
پارت ۱۱
( مکان : برج ، از زبان راوی )
لیلی به سمت انیا برگشت و به قصد اینکه همه چیزو براش توضیح بده لب باز کرد اما تا خواست حرفی بزنه چیزی مانعش شد ، ایستاد و با دقت گوش کرد .
صدای صحبت کردن دو نفر رو از دور شنید ، سریع دست انیا رو گرفت و کشید دنبال خودش ، رفت و پشت یه دیوار پنهون شد .
شاید پیش خودتون فکر کنید الان بزرگترین مشکل اون افراد غریبه ان ، اما نه ؛
بزرگترین مشکل حالا انیا بود که از شک در اومده بود و داشت به دنبال جوابی برای سوالاتش میگشت ؛
انیا تا خواست حرفی بزنه لیلی سریعا دستش رو گذاشت روی دهنش و بهش این اجازه رو نداد ، کمی سرجاش جا به جا شد و از پشت دیوار به اون افراد نگاهی انداخت .
دو مرد با ظاهری عجیب ، یکی از اونها لباسی مشابه با فردی داشت که لیلی در جنگل دیده بود ، مردی که کنارش ایستاده بود کت و شلواری مشکی بر تن داشت و دست در جیب در حال حرف زدن بود .
ان دو پشت به لیلی ایستاده بودند و چهره ها مشخص نبود ؛
یکم که بیشتر دقت کرد ناگهان از در ورودی صدایی شنید ، در باز و بسته شد و قدم قدم ، قدم قدم صدای پایش بر روی پله ها اکو میشد . ( این صحنه رو قشنگ تصور کنید )
بعد از گذشت چند ثانیه طاقت فرسا و نفس گیر ، چهره فردی اشکار شد ؛
صبر کن ببینم چی ؟ این ، این همونه !
همون پسر مو قهوه ای داخل جنگل !
اما اون اینجا چکار میکرد ؟
آن پسر مو قهوه ای که توسط مرد کت شلواری " ادوارد " خطاب شده بود جلو رفت .
( علامت مرد کت شلواری " × ")
( علامت ادوارد " - " )
× آه ادوارد ، چرا انقدر دیر اومدی ؟ کم کم داشتم از اومدنت نا امید میشدم ( کلافه )
- میدونی که کار داشتم ویلیام !
مردی که ویلیام خطاب شده بود ادامه داد :
× خب به لطف تاخیر جنابالی مجرم فرار کرده !
همانطور که لیلی به حرف های ان دو گوش سپرده بود ، به یکباره انیا که طاقتش به سر امده بود دستش را پس زد .
( علامت انیا " = " )
= تو اصلا معلومه داری چکار میکنیییی ؟؟؟؟
( کمی بلند ، ترسیده )
لیلی با گذاشتن انگشتش روی لبش بهش نشون داد که ساکت باشه اما کی که گوش کنه ؟
انیا دوباره ادامه داد :
= اینجا کجاست منو اوردی ؟ اون لوزی بزرگی که منو اوردی داخلش چی بود ؟ این ادمایی که اینجان کی ان ؟ یه توضیحی بدهههه
( بلند ، هول کرده ، ترسیده )
لیلی با فهمیدن اینکه انیا قرار نیست ساکت بشه لب زد :
( علامت لیلی " ÷ " )
÷ انیا فعلا اروم باش بعدا همه چیزو برات مو به مو توضیح میدم ( اروم ، پچ پچ )
= من الان توضیح میخوام نه بعدااااا ( داد )
با دادی که انیا زد اون سه نفری که اونجا بودن سریعا به سمت صدا برگشتن .
لیلی با دونستن اینکه انیا چه خرابکاری ای کرده سرش رو به سمت اون افراد چرخوند ؛ هنوز امید داشت که شاید بتونه اوضاع رو جمع و جور کنه اما به محض اینکه سرش رو چرخوند سوزشی توی گردنش احساس کرد و بیهوشی *
ادامه دارد .....
☆☆☆☆☆☆☆☆
برو و توی کامنتا نظرتو راجبش بگو 💫
پارت ۱۱
( مکان : برج ، از زبان راوی )
لیلی به سمت انیا برگشت و به قصد اینکه همه چیزو براش توضیح بده لب باز کرد اما تا خواست حرفی بزنه چیزی مانعش شد ، ایستاد و با دقت گوش کرد .
صدای صحبت کردن دو نفر رو از دور شنید ، سریع دست انیا رو گرفت و کشید دنبال خودش ، رفت و پشت یه دیوار پنهون شد .
شاید پیش خودتون فکر کنید الان بزرگترین مشکل اون افراد غریبه ان ، اما نه ؛
بزرگترین مشکل حالا انیا بود که از شک در اومده بود و داشت به دنبال جوابی برای سوالاتش میگشت ؛
انیا تا خواست حرفی بزنه لیلی سریعا دستش رو گذاشت روی دهنش و بهش این اجازه رو نداد ، کمی سرجاش جا به جا شد و از پشت دیوار به اون افراد نگاهی انداخت .
دو مرد با ظاهری عجیب ، یکی از اونها لباسی مشابه با فردی داشت که لیلی در جنگل دیده بود ، مردی که کنارش ایستاده بود کت و شلواری مشکی بر تن داشت و دست در جیب در حال حرف زدن بود .
ان دو پشت به لیلی ایستاده بودند و چهره ها مشخص نبود ؛
یکم که بیشتر دقت کرد ناگهان از در ورودی صدایی شنید ، در باز و بسته شد و قدم قدم ، قدم قدم صدای پایش بر روی پله ها اکو میشد . ( این صحنه رو قشنگ تصور کنید )
بعد از گذشت چند ثانیه طاقت فرسا و نفس گیر ، چهره فردی اشکار شد ؛
صبر کن ببینم چی ؟ این ، این همونه !
همون پسر مو قهوه ای داخل جنگل !
اما اون اینجا چکار میکرد ؟
آن پسر مو قهوه ای که توسط مرد کت شلواری " ادوارد " خطاب شده بود جلو رفت .
( علامت مرد کت شلواری " × ")
( علامت ادوارد " - " )
× آه ادوارد ، چرا انقدر دیر اومدی ؟ کم کم داشتم از اومدنت نا امید میشدم ( کلافه )
- میدونی که کار داشتم ویلیام !
مردی که ویلیام خطاب شده بود ادامه داد :
× خب به لطف تاخیر جنابالی مجرم فرار کرده !
همانطور که لیلی به حرف های ان دو گوش سپرده بود ، به یکباره انیا که طاقتش به سر امده بود دستش را پس زد .
( علامت انیا " = " )
= تو اصلا معلومه داری چکار میکنیییی ؟؟؟؟
( کمی بلند ، ترسیده )
لیلی با گذاشتن انگشتش روی لبش بهش نشون داد که ساکت باشه اما کی که گوش کنه ؟
انیا دوباره ادامه داد :
= اینجا کجاست منو اوردی ؟ اون لوزی بزرگی که منو اوردی داخلش چی بود ؟ این ادمایی که اینجان کی ان ؟ یه توضیحی بدهههه
( بلند ، هول کرده ، ترسیده )
لیلی با فهمیدن اینکه انیا قرار نیست ساکت بشه لب زد :
( علامت لیلی " ÷ " )
÷ انیا فعلا اروم باش بعدا همه چیزو برات مو به مو توضیح میدم ( اروم ، پچ پچ )
= من الان توضیح میخوام نه بعدااااا ( داد )
با دادی که انیا زد اون سه نفری که اونجا بودن سریعا به سمت صدا برگشتن .
لیلی با دونستن اینکه انیا چه خرابکاری ای کرده سرش رو به سمت اون افراد چرخوند ؛ هنوز امید داشت که شاید بتونه اوضاع رو جمع و جور کنه اما به محض اینکه سرش رو چرخوند سوزشی توی گردنش احساس کرد و بیهوشی *
ادامه دارد .....
☆☆☆☆☆☆☆☆
برو و توی کامنتا نظرتو راجبش بگو 💫
- ۳۵۰
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط