#دختر_قمار_باز
#دختر_قمار_باز
Season : ¹
Part : ⁷
ویو اِلا___
دستامو محکم گرفته بودن.
یکی از زنها موهامو میکشید عقب، اون یکی رژ لب میزد، یکی دیگه زیپو میکشید بالا.
نفس کشیدن سخت شده بود.
الا: ولم کنین—
زن: تکون نخورین خانم.
با حرص دندونهامو روی هم فشار دادم.
آینه رو به روم بود…
و دختری که توش میدیدم—
خودم نبودم.
موهای مرتب شده، آرایش بینقص…
چشمهایی که هنوز پر از لج و آتیش بودن.
و بعد—
لباس.
لباس عروس بلند… سفید… سنگین…
با دامن کشیدهای که روی زمین میلغزید.
برای چند ثانیه ساکت شدم…
لعنتی…
خیلی… زیبا بود.
اما این زیبایی… قفس بود.
الا (آروم، زیر لب): این تموم میشه…
یکی از زنها لبخند زد.
زن: آمادهاین.
دستم رو محکم گرفتن.
اجازه هیچ انتخابی نبود.
در باز شد—
و منو بردن بیرون.
هوای راهرو سرد بود…
اما قلبم داغ میزد.
قدم به قدم نزدیک شدیم به پلههای بزرگ.
و وقتی رسیدم بالا—
چشمم افتاد به پایین.
مهمونها…
همهشون.
مردهایی با کتوشلوار مشکی، نگاههای سنگین، چهرههای بیرحم.
همه مافیا بودن.
همه خطر.
نفس تو سینهم گیر کرد.
الا (زیر لب): چه مهمونی لعنتیای…
همون لحظه—
حضورشو کنارم حس کردم.
قبل از اینکه حتی نگاهش کنم—
دستم با زور کشیده شد.
و—
بازوش دورم حلقه شد.
محکم.
کنترلگر.
اجباری.
جونکوک (آروم): آروم باش.
سرمو چرخوندم سمتش.
همون کت مشکی…
همون نگاه سرد…
انگار این صحنه براش کاملاً عادیه.
الا: ولم کن.
فشار دستش بیشتر شد.
جونکوک: نه.
قلبم از عصبانیت کوبید.
ولی—
مجبور شدم باهاش حرکت کنم.
پلهها رو پایین رفتیم…
تمام نگاهها رومون بود.
زمزمهها…
سکوتهای سنگین…
و اون حس لعنتی که انگار همه منتظر یه اتفاقن.
رسیدیم جلو.
جایی که باید میایستادیم.
کنارش.
روبهروی عاقد.
مردی که شروع کرد حرف زدن…
و حرف زدن…
و حرف زدن…
عاقد: پیوندی مقدس… اتحاد… احترام…
چشمهام آروم ازش جدا شد.
هیچی از حرفاش نمیشنیدم.
فقط یه صدای دور…
یه وزوز بیمعنی.
نگاهم چرخید…
روی جمعیت…
روی فضا…
و بعد—
خشک شد.
اسلحه.
کنار کمرش.
واضح.
نزدیک.
قلبم یه ضرب محکم زد.
یه ثانیه…
فقط یه ثانیه کافی بود.
نگاهم تیز شد.
نفس عمیق…
و—
حرکت.
دستم سریع رفت سمتش—
قبل از اینکه کسی بفهمه—
اسلحه رو کشیدم بیرون.
و—
گرفتمش سمتش.
مستقیم.
روبهروی جونکوک.
سکوت.
مطلق.
سنگین.
چند نفر تکون خوردن—
بادیگاردها آماده شدن—
اما—
دست جونکوک بالا رفت.
ایست.
چشمهاش تو چشمهام قفل شد.
هیچ ترسی نبود.
هیچ عجلهای هم نه.
جونکوک (آروم، خیلی آروم): بالاخره شروع کردی…
دستم کمی لرزید…
اما فشارش رو بیشتر کردم.
الا: بازی تموم شد.
یه لبخند خیلی کمرنگ گوشه لبش نشست.
جونکوک: نه…
یه قدم خیلی آروم نزدیکتر شد—
بدون توجه به اسلحهای که سمتش بود.
جونکوک: تازه داره شروع میشه....بازی...
ادامه دارد.......
نظر بدین تو کامنتا و لایک یادتون نرهههه🔪🔪🔪
Season : ¹
Part : ⁷
ویو اِلا___
دستامو محکم گرفته بودن.
یکی از زنها موهامو میکشید عقب، اون یکی رژ لب میزد، یکی دیگه زیپو میکشید بالا.
نفس کشیدن سخت شده بود.
الا: ولم کنین—
زن: تکون نخورین خانم.
با حرص دندونهامو روی هم فشار دادم.
آینه رو به روم بود…
و دختری که توش میدیدم—
خودم نبودم.
موهای مرتب شده، آرایش بینقص…
چشمهایی که هنوز پر از لج و آتیش بودن.
و بعد—
لباس.
لباس عروس بلند… سفید… سنگین…
با دامن کشیدهای که روی زمین میلغزید.
برای چند ثانیه ساکت شدم…
لعنتی…
خیلی… زیبا بود.
اما این زیبایی… قفس بود.
الا (آروم، زیر لب): این تموم میشه…
یکی از زنها لبخند زد.
زن: آمادهاین.
دستم رو محکم گرفتن.
اجازه هیچ انتخابی نبود.
در باز شد—
و منو بردن بیرون.
هوای راهرو سرد بود…
اما قلبم داغ میزد.
قدم به قدم نزدیک شدیم به پلههای بزرگ.
و وقتی رسیدم بالا—
چشمم افتاد به پایین.
مهمونها…
همهشون.
مردهایی با کتوشلوار مشکی، نگاههای سنگین، چهرههای بیرحم.
همه مافیا بودن.
همه خطر.
نفس تو سینهم گیر کرد.
الا (زیر لب): چه مهمونی لعنتیای…
همون لحظه—
حضورشو کنارم حس کردم.
قبل از اینکه حتی نگاهش کنم—
دستم با زور کشیده شد.
و—
بازوش دورم حلقه شد.
محکم.
کنترلگر.
اجباری.
جونکوک (آروم): آروم باش.
سرمو چرخوندم سمتش.
همون کت مشکی…
همون نگاه سرد…
انگار این صحنه براش کاملاً عادیه.
الا: ولم کن.
فشار دستش بیشتر شد.
جونکوک: نه.
قلبم از عصبانیت کوبید.
ولی—
مجبور شدم باهاش حرکت کنم.
پلهها رو پایین رفتیم…
تمام نگاهها رومون بود.
زمزمهها…
سکوتهای سنگین…
و اون حس لعنتی که انگار همه منتظر یه اتفاقن.
رسیدیم جلو.
جایی که باید میایستادیم.
کنارش.
روبهروی عاقد.
مردی که شروع کرد حرف زدن…
و حرف زدن…
و حرف زدن…
عاقد: پیوندی مقدس… اتحاد… احترام…
چشمهام آروم ازش جدا شد.
هیچی از حرفاش نمیشنیدم.
فقط یه صدای دور…
یه وزوز بیمعنی.
نگاهم چرخید…
روی جمعیت…
روی فضا…
و بعد—
خشک شد.
اسلحه.
کنار کمرش.
واضح.
نزدیک.
قلبم یه ضرب محکم زد.
یه ثانیه…
فقط یه ثانیه کافی بود.
نگاهم تیز شد.
نفس عمیق…
و—
حرکت.
دستم سریع رفت سمتش—
قبل از اینکه کسی بفهمه—
اسلحه رو کشیدم بیرون.
و—
گرفتمش سمتش.
مستقیم.
روبهروی جونکوک.
سکوت.
مطلق.
سنگین.
چند نفر تکون خوردن—
بادیگاردها آماده شدن—
اما—
دست جونکوک بالا رفت.
ایست.
چشمهاش تو چشمهام قفل شد.
هیچ ترسی نبود.
هیچ عجلهای هم نه.
جونکوک (آروم، خیلی آروم): بالاخره شروع کردی…
دستم کمی لرزید…
اما فشارش رو بیشتر کردم.
الا: بازی تموم شد.
یه لبخند خیلی کمرنگ گوشه لبش نشست.
جونکوک: نه…
یه قدم خیلی آروم نزدیکتر شد—
بدون توجه به اسلحهای که سمتش بود.
جونکوک: تازه داره شروع میشه....بازی...
ادامه دارد.......
نظر بدین تو کامنتا و لایک یادتون نرهههه🔪🔪🔪
- ۷۸۳
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط