سناریو

سناریو
موضوع:(عضو نهمیم یه بالشت داریم که هرشب موقع خواب بغلش میکنیم و میخوابیم و اونا وقتی مارو میبینن به اون بالشته حسادت میکنن و واکنششون چیه«ما چشای آبی و موهای بلوند و پوست سفید و دماغ نوک تیزِ کوچولویی داریم و زیر چشممونم خال داریم»)
P:2

هان: تو، تو اتاقت روی تختت دراز کشیده بودی و بالشت هم تو بغلت داشتی و مشغول کتاب خوندن بودی که یهو هان اومد تو اتاقت.
با اون چشمای تیله‌ای و درشتش که حالا بخاطر ذوقی که داشت برق میزد اومد پیشت و برگه‌ای تو دستش بود رو گرفت جلو صورتت و بعدش با خوشحالی گفت:«اهنگ جدید نوشتم، می‌خوام تو اولین کسی باشه که اینو میخونه.»
تو یه لبخند زدی و کتابت رو گذاشتی کنار و برگه رو از دستش گرفتی و شروع به خوندن کردی..
تو تمام مدت هان به چشمای آبی رنگ که مثل دریا قشنگ و عمیق بود نگاه میکرد..
وقتی متن داخل برگه رو خوندی بهش گفتی که خیلی قشنگه و واقعا دوسش داشتی.
هان با شنیدن اون حرف یه لبخند زد که تمام دندوناشو نشون میداد و بعد از اون موقعی که داشت می‌رفت یهو بالش رو از بغلت کشید و اونو همراه خودش برد. اما قبل از بستن در برگشت و گفت:«زیادی به این بالش توجه کردی حالا وقتشه که این کوچولوی بیجون یکم تنبیه بشه!»

فلیکس: امروز باهم براونی درست کرده بودید و سر همین تو خیلی خسته شده بودی طوری که ساعت هنوز ده نشده بود که رفتی تو اتاقت تا بخوابی..
چند ساعت بعد فلیکس اومد تو اتاقت با یه ظرف براونی. چون گشنش شده بود و میخواست یچی بخوره اما چون دلش نمیومد تنها بخوره اومد پیشت.
وقتی دید با بالش تو بغلت خوابیدی اول یه لبخند زد و خواست بره بیرون که یهو برگشت و اومد کنارت رو زمین نشست.
با یه اخم محو به بالش و دستایی که پور پیچیده شده بودن نگاه کرد..
اول سعی کرد بدون اینکه بیدارت کنه بالشو از بغلت بیرون بکشه اما بعد پشیمون شد و فقط یه بوسه رو گونت زد و از اتاق رفت بیرون.
البته بماند که فرداش بالشت رو انداخت تو ماشین لباسشویی که تا یه مدت ازش دور بشی🐣

سونگمین: با پاپی نازم رفته بودی خرید.
وقتی برگشتید خوابگاه باهم غذا درست کردید و کلی وقت گذروندید شبم موقع خواب قرار بود پیش هم بخوابید که تو زودتر رفتی تو اتاق و رو تخت دراز کشیدی و بالشتو بغل کردی که وقتی سونگمین اومد و اون بالشو تو بغلت دید خیلی سریع بالشو از بغلت کشید بیرون و خودش اومد تو بغلت و سرشو گذاشت رو دستت و خوابید🐶

جونگین: با این روباه کوچولو داشتی چت میکردی با اینکه تو یه خوابگاه بودید و میتونستید برید پیش هم اما خب امام از تنبلی زیاد که این اجازه رو به هیچ کدومتون نمیداد.
موقع چت کردن دیگه خسته شدی و همون‌جوری خوابت برد.
جونگین یکم صبر کرد تا جوابشو بدی و وقتی دید پیامشو سین زدی اما خواب نداد چی نگران شد و اومد تو اتاقت و وقتی دید با بالش تو بغلت خوابیدی اومد سمتت و بالشو از بغلت کشید بیرون و بدون اهمیت به اینکه از خواب بیدارت کرده تو بغلت خوابید🦊
دیدگاه ها (۰)

سناریوموضوع:(عضو نهمیم یه بالشت داریم که هرشب موقع خواب بغلش...

تکپارتیموضوع:(وقتی برای اولین بار رفتی خونشون دورهمی و با دا...

☆سناریو♡موضوع: وقتی وسط سریال دیدن تو ، تو بغلشون خوابت میبر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط